فیک (عشق رویایی) پارت 1
فیک (عشق رویایی) پارت 1
زندگی گذشته ا.ت :
ماجرا به 10 سال پیش برمیگرده که اون موقع ا.ت 12 سالش بوده
ا.ت تو یه خانواده پولدار زندگی میکرده
پدرش تاجر بوده و مادرشم یه طراح لباس معروف.
(خوب میدونید که اکثر آدمای پولدار دشمن دارن)
خانواده ی ا.ت هم یه دشمن داره که هم قصد داره کل مال و ثروت اونا رو به اسم خودش کنه هم جونشونو و بگیره.
تو یه شب طوفانی یکی شبانه به خونه ی ا.ت و خانوادش وارد میشه.
از زبان ا.ت:
شب خواب بودم که یهو از خواب بیدار شدم، حس کردم یکی وارد خونه شد.
رفتم ببینم که کیه، یواشکی از پله ها پایین رفتم دیدم از آشپزخونه سر وصدا میاد
آروم آروم جلو رفتم دیدم یکی داره اجاقی که باهاش غذا میپزن و دست کاری میکنه که منو و دید سریع فرار کردم و از خونه رفتم بیرون و یه گوشه قایم شدم.
بعد چند دقیقه خوابم برد.
وقتی که بلند شدم دیدم بوی دود و آتیش میاد،
از جام که بلند شدم همون جا خشکم زد و شروع کردم به گریه کردن
کل خونمون سوخته بود هیچ چیزی ازش باقی نمونده بود
پدرم.... مادرم.... کسایی که تو خونمون بودن.... همه شون..... مردن....
دوباره شروع کردم به زار زار گریه کردن
تازه داشتم آروم میشدم که یه سایه سیاه و کنار درخت دیدم که داشت من و نگاه میکرد....
ادامش فردا😁
زندگی گذشته ا.ت :
ماجرا به 10 سال پیش برمیگرده که اون موقع ا.ت 12 سالش بوده
ا.ت تو یه خانواده پولدار زندگی میکرده
پدرش تاجر بوده و مادرشم یه طراح لباس معروف.
(خوب میدونید که اکثر آدمای پولدار دشمن دارن)
خانواده ی ا.ت هم یه دشمن داره که هم قصد داره کل مال و ثروت اونا رو به اسم خودش کنه هم جونشونو و بگیره.
تو یه شب طوفانی یکی شبانه به خونه ی ا.ت و خانوادش وارد میشه.
از زبان ا.ت:
شب خواب بودم که یهو از خواب بیدار شدم، حس کردم یکی وارد خونه شد.
رفتم ببینم که کیه، یواشکی از پله ها پایین رفتم دیدم از آشپزخونه سر وصدا میاد
آروم آروم جلو رفتم دیدم یکی داره اجاقی که باهاش غذا میپزن و دست کاری میکنه که منو و دید سریع فرار کردم و از خونه رفتم بیرون و یه گوشه قایم شدم.
بعد چند دقیقه خوابم برد.
وقتی که بلند شدم دیدم بوی دود و آتیش میاد،
از جام که بلند شدم همون جا خشکم زد و شروع کردم به گریه کردن
کل خونمون سوخته بود هیچ چیزی ازش باقی نمونده بود
پدرم.... مادرم.... کسایی که تو خونمون بودن.... همه شون..... مردن....
دوباره شروع کردم به زار زار گریه کردن
تازه داشتم آروم میشدم که یه سایه سیاه و کنار درخت دیدم که داشت من و نگاه میکرد....
ادامش فردا😁
- ۶.۸k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط