سرگذشت دراکو
فصل ۲ پارت۴
اروم با لبخند میگم" هی نمیخوای بهم صبحونه بدی؟" دراکو کمی متعجب شد و گفت " اوه اره..ببخشید عزیزم" ازم فاصله گرفت و به سمت در رفت و گفت" زود برمیگردم...بدون من کاری نکنی ها" و از در بیرون رفت و قبل از بستن در بهم چشمک زد. منم با لبخند نگاهش کردم.
کمی بعد من تو اتاق تنها بودم. نور صبحگاهی خورشید از میون پرده های سبز اسلیترینی کمی تغیر رنگ داده بود و با داخل اتاق و روی تخت میتابید. به سمت کمد و اینه رفتم . موهامو با کلیبس جمع کردم و درون اینه به خودم نگاه کردم و با خودم گفتم" چرا...باید صبح زود بره بیرون؟ و چرا باید به من دروغ بگه؟ ما همیشه با هم از خواب ما میشدیم....حتی وقتی تو خوابگاه خودش بود من با زنگ زدنم اون رو بیدار میکردم" کمی عجیب بود ماجرا اما سعی کردم خودمو قانع کنم و رفتم تو سرویس بهداشتی که مسواک بزنم.
۵ دقیقه بعد:
من با موهای مرتب شده و لباس دخترونه عادی توی اتاق روی تخت نشسته هستم که دراکو در رو باز میکنه" امیدوارم کیک شکلاتی و شیر کاکائو رو بپذیری چون کل هاگوارتز الان خوابه" من ارومخندیدم " ممنون بچه" دراکو به سمتم اومد و خوراکی ها رو روی تخت گذاشت . " بچه؟" در حالی که خوراکی ها رو چک میکنم میگم" خب چی بگم؟"
دراکو دستاشو جلوی من روی تخت میزاره و بهم نزدیک تر میشه. یقه ی پیرهن مردونه مشکی رنگش شل میشه . ۱داش همچنان اروم و عاشقانس" ترجیح میدم من رو اونجور که لایقش هستم صدا کنی" با نزدیکتر شدن بهم باعث میشه روی دست هام به عقب خم بشم و با تعجب و لکنت بگم" ام..هی..دراکو.." جلوتر میاد و بدون هیچ حرفی اروم زبونشو روی لب هاممیکشه و بعد خیلی یهویی و محکم بغلم میکنه و به عقب هولم میده که روی تخت میوفتم . دستاشو دور کمرم حلقه میکنه. با تعجب میگم" دراکو!.... " پسر در حالی که با بغض محکم چشماشو محکم بسته با تن صدایی که میلرزه میگه " فقط بغلم کن"
یعنی رفت صبحونه بگیره اتفاقی افتاد؟
نکنه کل روز داشت نقش بازی میکرد و واقعا حالش بد بود؟
تمام این افکار تو سرم مرور شدن و در نهایت دستامو دورش حلقه کردم و موهاشو ناز کردم و با صدای آرامش بخش میگم" اشکالی نداره...من همینجام...میتونی گریه کنی " متوجه خیس شدن بازوم شدم اما چیزی نگفتم و همچنان به نوازش موهاش ادامه دادم. نفس هاش سنگین و نا مرتب شد.
نمیدونم چی تو سرش میگذره یا اصلا چی شده اما هر چی هست تا دو روز پیش اینجور نبود...نکنه پدرش اذیتش کرده؟
تو همین افکار بودم که متوجه شدم دراکو خوابش برده و ....
اروم با لبخند میگم" هی نمیخوای بهم صبحونه بدی؟" دراکو کمی متعجب شد و گفت " اوه اره..ببخشید عزیزم" ازم فاصله گرفت و به سمت در رفت و گفت" زود برمیگردم...بدون من کاری نکنی ها" و از در بیرون رفت و قبل از بستن در بهم چشمک زد. منم با لبخند نگاهش کردم.
کمی بعد من تو اتاق تنها بودم. نور صبحگاهی خورشید از میون پرده های سبز اسلیترینی کمی تغیر رنگ داده بود و با داخل اتاق و روی تخت میتابید. به سمت کمد و اینه رفتم . موهامو با کلیبس جمع کردم و درون اینه به خودم نگاه کردم و با خودم گفتم" چرا...باید صبح زود بره بیرون؟ و چرا باید به من دروغ بگه؟ ما همیشه با هم از خواب ما میشدیم....حتی وقتی تو خوابگاه خودش بود من با زنگ زدنم اون رو بیدار میکردم" کمی عجیب بود ماجرا اما سعی کردم خودمو قانع کنم و رفتم تو سرویس بهداشتی که مسواک بزنم.
۵ دقیقه بعد:
من با موهای مرتب شده و لباس دخترونه عادی توی اتاق روی تخت نشسته هستم که دراکو در رو باز میکنه" امیدوارم کیک شکلاتی و شیر کاکائو رو بپذیری چون کل هاگوارتز الان خوابه" من ارومخندیدم " ممنون بچه" دراکو به سمتم اومد و خوراکی ها رو روی تخت گذاشت . " بچه؟" در حالی که خوراکی ها رو چک میکنم میگم" خب چی بگم؟"
دراکو دستاشو جلوی من روی تخت میزاره و بهم نزدیک تر میشه. یقه ی پیرهن مردونه مشکی رنگش شل میشه . ۱داش همچنان اروم و عاشقانس" ترجیح میدم من رو اونجور که لایقش هستم صدا کنی" با نزدیکتر شدن بهم باعث میشه روی دست هام به عقب خم بشم و با تعجب و لکنت بگم" ام..هی..دراکو.." جلوتر میاد و بدون هیچ حرفی اروم زبونشو روی لب هاممیکشه و بعد خیلی یهویی و محکم بغلم میکنه و به عقب هولم میده که روی تخت میوفتم . دستاشو دور کمرم حلقه میکنه. با تعجب میگم" دراکو!.... " پسر در حالی که با بغض محکم چشماشو محکم بسته با تن صدایی که میلرزه میگه " فقط بغلم کن"
یعنی رفت صبحونه بگیره اتفاقی افتاد؟
نکنه کل روز داشت نقش بازی میکرد و واقعا حالش بد بود؟
تمام این افکار تو سرم مرور شدن و در نهایت دستامو دورش حلقه کردم و موهاشو ناز کردم و با صدای آرامش بخش میگم" اشکالی نداره...من همینجام...میتونی گریه کنی " متوجه خیس شدن بازوم شدم اما چیزی نگفتم و همچنان به نوازش موهاش ادامه دادم. نفس هاش سنگین و نا مرتب شد.
نمیدونم چی تو سرش میگذره یا اصلا چی شده اما هر چی هست تا دو روز پیش اینجور نبود...نکنه پدرش اذیتش کرده؟
تو همین افکار بودم که متوجه شدم دراکو خوابش برده و ....
- ۹.۴k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط