بابایی من
𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ⁷
جسیکا به او نگاه کرد و سرشو انداخت پایین.
با جدیت از چانهٔ او گرفت و سرشو اورد بالا.
_مگه همیشه بهت نگفتم وقتی دارم باهات حرف میزنم بهم نگاه کنی؟ هوم؟
او سرشو اورد بالا و به چشماش خیره شد، تا خواست حرفی بزنه، نگفته با صدای زنگ گوشی تهیونگ قطع شد. چانه اشو ول کرد و گوشیشو از جیبش برداشت. با نگاه کردن به صفحهٔ گوشی آهی کشید و از رو تخت بلند شد. یه نگاه به او کرد.
_الان برمیگردم.
و از اتاق رفت بیرون. تو این فرصت جسیکا سریع بلند شد و به سمت حموم رفت. تیشرت و شلوار مشکی اش رو در اورد و انداخت داخل سبد و رفت حموم. میشه گفت فرار کرد تا تهیونگ ازش سوالات بیشتری نپرسه. دقیقه ای گذشت و دوباره تهیونگ به اتاق برگشت و با اتاق خالی رو به شد و صدای دوش آب به گوش میرسید. میدونست که از موقعیت فرار کرده اما ترجیح داد که فعلا بیخیال بشه.
حدود 1 ماه گذشت.
شنبه روز تعطیلی، قرار بود که جسیکا با تهیونگ برن خرید، چون از برند مورد علاقهٔ جسیکا که 𝘋𝘪𝘰𝘳 بود، لباس، کیف، کفش، لوازم ارایشی و.... به بازار کره رسیده بود. با خوشحالی از پله ها پایین میومد. به داخل حیاط رفت. تهیونگ پشتش بهش بود و روبه روش یه پسر قد بلند و خوشتیپی بود که مشغول صحبت باهاش بود. با کنجکاوی جلو رفت و کنار تهیونگ قرار گرفت و به پسر روبه روش خیره شد. توجه اون دونفر به جسیکا جلب شد، تهیونگ دستشو گذاشت رو شونهٔ او و موهاش که دور شونه هاش ریخته بود رو لمس کرد.
_حاضری؟ قبل رفتن میخوام با یه نفر آشنات کنم.
+منتظرم...
_خب ایشون دوست صمیمیه من، جونگ کوک هست. و قراره که امروز شمارو به خرید ببره.
جونگ کوک با لبخند ملیحی عینکشو در اورد و با لحن دلگرم کننده ای گفت:
& سلام جسیکا.. چطوری؟
+سلام ممنون خوبم..
سمت تهیونگ برگشت.
+پدر! تو خودت قول دادی امروز خودت باهام میای! این کارا الان یعنی چی چرا من باید با ایشون برم؟؟
_خوشگل خانوم، من امروز یکمی کار دارم. جونگ کوک رو مثل برادرت بدون قول میدم که مهربونه... بعد از اینکه کارات تموم شد تورو برمیگردونه خونه
+ولی من میخوام با خودت بیام! تو قول دادییی
پاهاشو رو زمین کوبید و مدام غر میزد و از گوشه ی کت تهیونگ تکونش میداد. جونگ کوک از این رفتار بامزه در عین حال بچگانهٔ او خنده اش گرفته بود و لبخند ریزی رو گوشه ی لبانش نشست. تهیونگ کمی کلافه شد اما سعی کرد که با ارامش او را راضی کند. رو زانو هاش نشست تا کمی قدش به جسیکا برسه. با دستاش گونه اشو لمس کرد و با جدیت به چشماش خیره شد.
_من کی به تو قول دادم که خودم خبر ندارم؟ ... ببین جسیکا گفتم امروز نمیشه، الانم با جونگ کوک برو... منم سعی میکنم برای شام امشب بیام، باشه؟ ولی الان قول میدم که یه روز دیگه باهات میام تا دوتایی بریم.
جسیکا چشماش پر از اشک شد و دستای تهیونگو پس زد. قدم های بزرگ و تندی سمت ماشین برداشت و نشست جلو و درو محکم بست. تهیونگ به رفتنش خیره شد و آهی کلافه کشید، به جونگ کوک نگاه کرد و از رو زانو هاش بلند شد.
_اون خیلی لوس و لجبازه.. ممکنه کمی اذیت کنه
&اون لوس نیست.. خب ازت ناراحت شده دیگه احمق جون.. دخترا همشون همینن، مخصوصا این که دیگه بچه اس
خنده ای سر داد و عینکشو زد.
&نگران نباش مراقبش هستم، فعلا خدافظ.
و به سمت ماشین برگشت و رو صندلی راننده نشست و ماشین روشن کرد. دروازه های عمارت باز شد و ازش عبور کردن. جسیکا سرشو به شیشه چسبونده بود. اون ذوقی که درون چشماش موج میزد کاملا محو شده بود و جای خود را به عصبانیت و ناراحتی داده بود. در میان راه حرفی بینشون رد و بدل نشد، ولی جونگ کوک بالاخره سر بحث رو باز کرد.
&خب خب کمی از خودت بگو جسیکا.. من بادیگارد و یا راننده ات نیستم. دوست صمیمی پدرت هستم و میتونی باهام راحت باشی
+چی بگم؟
جونگ کوک از زیر چشمی به او نگاه کرد.
&از اینکه تهیونگ به عنوان پدرته راضی ای؟
سرشو از رو شیشه بلند کرد، نگاهی به او کرد.
+چرا اینو میپرسی؟
&خب همینطوری! سواله دیگه... مگه چیز بدی پرسیدم؟
+اره راضی ام اون مهربونه ولی بیشتر مواقع رفتاراش رو مخه و برای من زیاد وقت نمیزاره... بهم اهمیت نمیده انگار نه انگار من دخترشم!
&اتفاقا رفتار تهیونگ با تو خیلی متفاوته و بهت توجه میکنه... اون به هرکسی روی مهربونیتشو یا نیتشو نشون نمیده، قطعا براش مهم و خاص هستی که این کارو میکنه
+مگه چجور ادمیه؟
&اگه اینو از مشتری ها و یا کارمند هاش بپرسی قطعا میگن که اون بداخلاقه.. ولی ایا از نظر توام اینجوریه؟
نگاهشو از جاده برداشت و ثانیه ای به او نگاه کرد.
+خب... نه دیگه نمیتونم بگم که بد اخلاقه.. فقط گفتم که بعضی کاراش رو مخه.
&مثلا کدوم کاراش؟
+یه نمونه الان که دیدی.. باهام نیومد!
ᴘ⁷
جسیکا به او نگاه کرد و سرشو انداخت پایین.
با جدیت از چانهٔ او گرفت و سرشو اورد بالا.
_مگه همیشه بهت نگفتم وقتی دارم باهات حرف میزنم بهم نگاه کنی؟ هوم؟
او سرشو اورد بالا و به چشماش خیره شد، تا خواست حرفی بزنه، نگفته با صدای زنگ گوشی تهیونگ قطع شد. چانه اشو ول کرد و گوشیشو از جیبش برداشت. با نگاه کردن به صفحهٔ گوشی آهی کشید و از رو تخت بلند شد. یه نگاه به او کرد.
_الان برمیگردم.
و از اتاق رفت بیرون. تو این فرصت جسیکا سریع بلند شد و به سمت حموم رفت. تیشرت و شلوار مشکی اش رو در اورد و انداخت داخل سبد و رفت حموم. میشه گفت فرار کرد تا تهیونگ ازش سوالات بیشتری نپرسه. دقیقه ای گذشت و دوباره تهیونگ به اتاق برگشت و با اتاق خالی رو به شد و صدای دوش آب به گوش میرسید. میدونست که از موقعیت فرار کرده اما ترجیح داد که فعلا بیخیال بشه.
حدود 1 ماه گذشت.
شنبه روز تعطیلی، قرار بود که جسیکا با تهیونگ برن خرید، چون از برند مورد علاقهٔ جسیکا که 𝘋𝘪𝘰𝘳 بود، لباس، کیف، کفش، لوازم ارایشی و.... به بازار کره رسیده بود. با خوشحالی از پله ها پایین میومد. به داخل حیاط رفت. تهیونگ پشتش بهش بود و روبه روش یه پسر قد بلند و خوشتیپی بود که مشغول صحبت باهاش بود. با کنجکاوی جلو رفت و کنار تهیونگ قرار گرفت و به پسر روبه روش خیره شد. توجه اون دونفر به جسیکا جلب شد، تهیونگ دستشو گذاشت رو شونهٔ او و موهاش که دور شونه هاش ریخته بود رو لمس کرد.
_حاضری؟ قبل رفتن میخوام با یه نفر آشنات کنم.
+منتظرم...
_خب ایشون دوست صمیمیه من، جونگ کوک هست. و قراره که امروز شمارو به خرید ببره.
جونگ کوک با لبخند ملیحی عینکشو در اورد و با لحن دلگرم کننده ای گفت:
& سلام جسیکا.. چطوری؟
+سلام ممنون خوبم..
سمت تهیونگ برگشت.
+پدر! تو خودت قول دادی امروز خودت باهام میای! این کارا الان یعنی چی چرا من باید با ایشون برم؟؟
_خوشگل خانوم، من امروز یکمی کار دارم. جونگ کوک رو مثل برادرت بدون قول میدم که مهربونه... بعد از اینکه کارات تموم شد تورو برمیگردونه خونه
+ولی من میخوام با خودت بیام! تو قول دادییی
پاهاشو رو زمین کوبید و مدام غر میزد و از گوشه ی کت تهیونگ تکونش میداد. جونگ کوک از این رفتار بامزه در عین حال بچگانهٔ او خنده اش گرفته بود و لبخند ریزی رو گوشه ی لبانش نشست. تهیونگ کمی کلافه شد اما سعی کرد که با ارامش او را راضی کند. رو زانو هاش نشست تا کمی قدش به جسیکا برسه. با دستاش گونه اشو لمس کرد و با جدیت به چشماش خیره شد.
_من کی به تو قول دادم که خودم خبر ندارم؟ ... ببین جسیکا گفتم امروز نمیشه، الانم با جونگ کوک برو... منم سعی میکنم برای شام امشب بیام، باشه؟ ولی الان قول میدم که یه روز دیگه باهات میام تا دوتایی بریم.
جسیکا چشماش پر از اشک شد و دستای تهیونگو پس زد. قدم های بزرگ و تندی سمت ماشین برداشت و نشست جلو و درو محکم بست. تهیونگ به رفتنش خیره شد و آهی کلافه کشید، به جونگ کوک نگاه کرد و از رو زانو هاش بلند شد.
_اون خیلی لوس و لجبازه.. ممکنه کمی اذیت کنه
&اون لوس نیست.. خب ازت ناراحت شده دیگه احمق جون.. دخترا همشون همینن، مخصوصا این که دیگه بچه اس
خنده ای سر داد و عینکشو زد.
&نگران نباش مراقبش هستم، فعلا خدافظ.
و به سمت ماشین برگشت و رو صندلی راننده نشست و ماشین روشن کرد. دروازه های عمارت باز شد و ازش عبور کردن. جسیکا سرشو به شیشه چسبونده بود. اون ذوقی که درون چشماش موج میزد کاملا محو شده بود و جای خود را به عصبانیت و ناراحتی داده بود. در میان راه حرفی بینشون رد و بدل نشد، ولی جونگ کوک بالاخره سر بحث رو باز کرد.
&خب خب کمی از خودت بگو جسیکا.. من بادیگارد و یا راننده ات نیستم. دوست صمیمی پدرت هستم و میتونی باهام راحت باشی
+چی بگم؟
جونگ کوک از زیر چشمی به او نگاه کرد.
&از اینکه تهیونگ به عنوان پدرته راضی ای؟
سرشو از رو شیشه بلند کرد، نگاهی به او کرد.
+چرا اینو میپرسی؟
&خب همینطوری! سواله دیگه... مگه چیز بدی پرسیدم؟
+اره راضی ام اون مهربونه ولی بیشتر مواقع رفتاراش رو مخه و برای من زیاد وقت نمیزاره... بهم اهمیت نمیده انگار نه انگار من دخترشم!
&اتفاقا رفتار تهیونگ با تو خیلی متفاوته و بهت توجه میکنه... اون به هرکسی روی مهربونیتشو یا نیتشو نشون نمیده، قطعا براش مهم و خاص هستی که این کارو میکنه
+مگه چجور ادمیه؟
&اگه اینو از مشتری ها و یا کارمند هاش بپرسی قطعا میگن که اون بداخلاقه.. ولی ایا از نظر توام اینجوریه؟
نگاهشو از جاده برداشت و ثانیه ای به او نگاه کرد.
+خب... نه دیگه نمیتونم بگم که بد اخلاقه.. فقط گفتم که بعضی کاراش رو مخه.
&مثلا کدوم کاراش؟
+یه نمونه الان که دیدی.. باهام نیومد!
- ۲۳.۲k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط