فیک تهیونگ(پروانه سیاه) پارت ۵۶

...................................................
یورا: اوووو...میشا خانم هم چقدر شیطونه.
؟:آههه...یورا بسه...اگه میخوای اینجا بشینی...فقط زیپ دهنت رو بکش ساکت شو...همین الان هم دورم شلوغه.
یورا: جداً باید چند سوال ازت بپرسم...البته اگه اجازه میدی.
با اون لباس و نقاب ترسناکش برگشت و مستقیم بهم نگاه کرد.
حقیقتا ترسیدم...آخه با اون لباس های سر تا پا مشکی و اون نقاب ترسناکش...افتضاح وحشتناک بود..‌.یکی نیست بگه بابا لامصب مثلا خانمی یکم درست رفتار کن...اما نه!..این یکی فرق داره...تا میای یه چیزی بگی آمادست که سرت رو با داس بزنه.
اصن اگه بخوام از ا.ت حرف بزنم...ظرافت های خانومانه که اصلا زارت...دیگه توضیح ندم.
یورا:اومممم...میگم چیزه... دقیقا قصد داری چیکار کنی؟
؟:اون به تو ربطی نداره.
یورا: کسی آسیب می‌بینه؟
؟:خیر!...فقط بازی میکنن!
زبونم بند اومده بود....بازی میکنن!...صداش توی مغزم بارها و بارها اکو میشد...من دیگه واقعا از ا.ت میترسم...این دیگه اون دختری نیست که میشناختم...واقعا ازش میترسم...از کارایی که می‌تونه بکنه میترسم.
یورا: ب....بازی؟...چه بازی؟
؟: بازی دیگه...اسمش روشه...بازی!
آب دهنم رو صدا دار قورت دادم...خدایا امیدوارم چیزی که حدس میزنم نباشه...سعی کردم کاملا خونسردیم رو حفظ کنم...اما اون صداش به شدت توی مخم بود...اون شنود صدایی که گذاشته بود بدجور رو اعصابم راه می‌رفت...
یورا: کی...بازی رو شروع میکنی؟
؟: امشب!
با این حرفش رسماً زیر دلم خالی شد...انگاری آب یخ ریختن روم...دست و پاهام سست شد...استرس تمام بدنم رو فرا گرفت...زیاد زود نبود؟
یورا: زیاد زود نیست؟
؟:خیلی داری حرف میزنی.
یورا: این سوال آخری
؟: بپرس
یورا: اون پسره تهیونگ...اون چی؟...اونو میکشی؟
یعنی سوال چرتی پرسیدم که اینطوری هرهر کنان داره می‌خنده؟...اره زیادی چرت بود...از نظرم.
؟: وای تو چقدر بانمکی...تونستی توی این شرایط منو بخندونی....اما بزار جواب سوالت رو بدم...چون ایندفعه سوال جالبی پرسیدی.
امممم...خب باید بگم که...خیر!...تهیونگ خودش نمیمیره‌‌....اصلا چه دلیلی داره که بخواد بمیره...فقط....
مکس کوتاهی کرد و دوباره ادامه داد: فقط...قلبش می‌میره!....عین من....احساسات و عشقش هم میمیره...
یورا: میخوای چیزایی که خودت با جون حسش کردی رو اونم حس کنه؟
؟: دقیقا.
یورا: یکی دیگه.
؟: کافیه!...همین الآنم سوال زیاد پرسیدی....فضولی زیاد کاره خوبی نیست.
بعد هم بدون اینکه صبر کنه حرفی بهش بزنم از روی صندلی بلند شد و گذاشت رفت.
آخ...یعنی انقدری که این چهار دیواری وحشتناکه...که من دیگه اصن نیاز نیست فیلم ترسناک ببینم...ا.ت که قشنگ یه لباس پوشیده...ماشالا هزار ماشالا دقیقا شبیه خود قاتل ها شده....از این اتاقم بگم که انگاری قتل گاه....من شب خوابم نمی‌بره باور کن.
بلند شدم رفتم روی صندلی نشستم.
اوففففف....یه نگاه به ساعت کردم...تقریبا به شب نزدیک هستیم...خدایا امشبم رو تو به خیر بگذرون.
.........‌.......................................................
«۱۲:۳۰ نیمه شب»
توی خواب ناز بود....با آرامش خواب بود...اما نمیدونست این آخرین شبی که با آرامش خوابیده...
جالبه...نه؟
از بین اون همه بادیگارد مصلح....از بین اون همه بادیگارد کار بلد...کمین کرده بود.
؟: سالم رسیده؟
بلک: چطور!....امکان نداره...باور نمیکنم...چطور ممکنه!
؟:حالا که میبینی ممکنه...باید ازش به خوبی مراقبت کنی...حتی اگه حمله اتمی هم کردن باید از اونجا سالم بیاد بیرون.
بلک: حواسم هست.
بدون صبر گوشیرو قطع کرد.
باید شروع میکرد...
با یه نقشه توپ...بدون هیچ خطری وارد اتاق شد.
؟: آخی...پرنسس...الان باید بیدار شی تا من بهت خوش آمد بگم!
بهش نزدیک میشد.... ظرفیت کشتنش رو داشت...میتونست همینجا خاکش کنه...متاسف بود که چطور گول یه همچین موجود آشغالی رو خوردن.
؟: هی...پرنسس...الووو...اگه تهیونگ بفهمه قیامت به پا میشه!
کم کم چشماشو باز کرد و وقتی اون رو بالای سرش دید عقل از سرش پرید...رنگ از رخش پرید.
دهن باز کرد که جیغ بکشه اما اون زودتر اقدام کرد دستش رو جلوی دهنش گذاشت و با صدایی عجیب اما ترسناک گفت: هیس...پرنسس...اومدم بگم خوش اومدی...به بازی من!
ادامه دارد......
ماچ به کلتون خدافظ:)🥂
دیدگاه ها (۵)

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

سناریو سائه پارت اخر

سناریو ایدل رویایی پارت ۵

سناریو سو پارت اخر

سناریو ناگی پارت ۲

سناریو بونتن پارت ۹

dark life = 40

تکپارتی جونگ کوک

فیک تهیونگ

*چالش «تلفن خراب» با ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات معروف برزیلی! 😏...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط