فیک تهیونگ
#فیک_عشق_اجبار
part: 2
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+میشه بگی اینجا چه خبره؟
_خب بهت...
+تو هیچی نگو بزار اون حرف بزنه.
☆من زنشم.
+تو چیچی شی؟
☆زنشم... زن اولش.
ا/ت هنوز داشت با حالت تعجب نگاه میکرد. باور نمیکرد، یهو زد زیر خنده ـ
+تو فکر کردی کی ای که بیای دم خونمون بگی من زنشم، اونم زن اولش(خنده)
اون زن بدون هیچ حرفی رفت سر کیفش و بعد دفتر عقد نامه را در اورد و صفحه اولش را باز کرد و گرفت جلوی ا/ت؛ ا/ت دیگه نخندید، با ناامیدی داشت به اون برگه نگاه میکرد.
برای اینکه کم نیاره هیچ ری اکشنی نشون نداد، ولی از دورن شکست، قلبش به هزار تا تیکه تبدیل شد، اون خاطرات و لحظه های عاشقانشون، حرف های عاشقانه ای که تهیونگ به ا/ت میزد توی چند ثانیه از ذهن ا/ت خطور کرد و از جلو چشمش رد شد.
سه سال زندگی توی ۵دقیقه ب/گا رفت. یعنی همه چیز الکی بود؟ پس تهیونگ مه ادعا میکرد عاشق تره همین بود؟ همین جا تموم شد؟
تهیونگ ا/ت را کشید تو خونه و درا بست.
_ا/ت بزار برات توضیح بدم.
ا/ت هیچی نگفتم فقط توی فکر بود،توی فکر بود که الان باید چیکار کنه؟ با خودش با تهیونگ با سه سال زندگی باید چیکار میکرد؟ باید میزاشت و رفت یا میموند.
قطعا نمیموند، حتی اگه هم واقعا ا/ت عاشق تر بود نمیتونست این سه سالی هروز هر لحظه بهش خیانت میشده و حتی روحش هم خبر دار نشده بود را نادیده بگیره.
_هی ا/ت یه چیزی بگو ولی لطفا ساکت نباش.
ویو تهیونگ
سه ساله هرروز از همین میترسم، سه ساله هرروز صبح با ترس اینکه بفهمه از خواب بیدار میشم، اما الان؟ فهمیده، و هیچی نمیگه ساکته، و همین سکوته که داره منا میترسونه، حتی یک کلمه حرفم نزده.
خیلی اروم نشست روی مبل، حتی بهم هم نگاه ننخداخت.
+چطوری انقدر خوب نقش بازی کردی؟
_ا/ت بزار توضیح بدم.
+جدا برام سواله که چطور انقدر خوب تونستی نقش بازی کنی نقش یه عاشق واقعی را بازی کنی چطوری که حتی یک ثانیه حتی یک صدم ثانیه هم شک نکنم که داری چه گو/هی میخوری.
_بزار توضیح بدم.
ا/ت با خشم و گریه از جاش بلند شد، اروم اروم نزدیک تهیونگ شد.وقتی رسید بهش انگشت اشارش را اورد بالا و زد توی سینه تهیونگ
+نمیخام توضیح بدی چون هیچ توجیهی برای این کثافت کاریت وجود نداره. فقط بهم چرا قایمش کردی همین(داد)
ویو ا/ت
درد عجیبی گرفت توی شکمم. ولی نادیدش گرفتم. حالم هر لحظه داشت بدتر میشد، تهیونگ هم هیچ حرفی نمیزد فقط داشت به من نگاه میکرد.
ازش نا امید شدم دیگه هیچ حرفی نزدم و رفتم توی اتاق که وسایلم را جمع کنم که تهیونگ لباسام را از گرفت و پرت کرد اونور.
_تو هیجا نمیری ا/ت.
+میرم. خوبم میرم.
_بهت همچین اجازه ای نمیدم(عصبی)
+ازت اجازه نگرفتم تو دیگه هیچ کس من نیستی.
_چرا من شوهرتم، و تو مال منی، زن منی(دارک و عصبی)
تهیونگ وقتی حرف از رفتن شد حالتش تغییر کرد، عصبی شده بود.
+عاااااخ.
تهیونگ فورا رفت سمتش و براید استایل بغلش کرد. ا/ت اونقدر درد داشت که تهیونگ را نادیده گرفت فقط میخاست این درد از بین بره
درد داشت ولی دلیلش چی بود؟ یعنی چش شده بود؟ ا/ت خودش هم تعجب کرده بود از این درد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط برای پارت بعدی:
۵٠ تا لایک🙃🫠
۱٠ تا کامنت🍻✨
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابه_قوانین_جمهوری
part: 2
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+میشه بگی اینجا چه خبره؟
_خب بهت...
+تو هیچی نگو بزار اون حرف بزنه.
☆من زنشم.
+تو چیچی شی؟
☆زنشم... زن اولش.
ا/ت هنوز داشت با حالت تعجب نگاه میکرد. باور نمیکرد، یهو زد زیر خنده ـ
+تو فکر کردی کی ای که بیای دم خونمون بگی من زنشم، اونم زن اولش(خنده)
اون زن بدون هیچ حرفی رفت سر کیفش و بعد دفتر عقد نامه را در اورد و صفحه اولش را باز کرد و گرفت جلوی ا/ت؛ ا/ت دیگه نخندید، با ناامیدی داشت به اون برگه نگاه میکرد.
برای اینکه کم نیاره هیچ ری اکشنی نشون نداد، ولی از دورن شکست، قلبش به هزار تا تیکه تبدیل شد، اون خاطرات و لحظه های عاشقانشون، حرف های عاشقانه ای که تهیونگ به ا/ت میزد توی چند ثانیه از ذهن ا/ت خطور کرد و از جلو چشمش رد شد.
سه سال زندگی توی ۵دقیقه ب/گا رفت. یعنی همه چیز الکی بود؟ پس تهیونگ مه ادعا میکرد عاشق تره همین بود؟ همین جا تموم شد؟
تهیونگ ا/ت را کشید تو خونه و درا بست.
_ا/ت بزار برات توضیح بدم.
ا/ت هیچی نگفتم فقط توی فکر بود،توی فکر بود که الان باید چیکار کنه؟ با خودش با تهیونگ با سه سال زندگی باید چیکار میکرد؟ باید میزاشت و رفت یا میموند.
قطعا نمیموند، حتی اگه هم واقعا ا/ت عاشق تر بود نمیتونست این سه سالی هروز هر لحظه بهش خیانت میشده و حتی روحش هم خبر دار نشده بود را نادیده بگیره.
_هی ا/ت یه چیزی بگو ولی لطفا ساکت نباش.
ویو تهیونگ
سه ساله هرروز از همین میترسم، سه ساله هرروز صبح با ترس اینکه بفهمه از خواب بیدار میشم، اما الان؟ فهمیده، و هیچی نمیگه ساکته، و همین سکوته که داره منا میترسونه، حتی یک کلمه حرفم نزده.
خیلی اروم نشست روی مبل، حتی بهم هم نگاه ننخداخت.
+چطوری انقدر خوب نقش بازی کردی؟
_ا/ت بزار توضیح بدم.
+جدا برام سواله که چطور انقدر خوب تونستی نقش بازی کنی نقش یه عاشق واقعی را بازی کنی چطوری که حتی یک ثانیه حتی یک صدم ثانیه هم شک نکنم که داری چه گو/هی میخوری.
_بزار توضیح بدم.
ا/ت با خشم و گریه از جاش بلند شد، اروم اروم نزدیک تهیونگ شد.وقتی رسید بهش انگشت اشارش را اورد بالا و زد توی سینه تهیونگ
+نمیخام توضیح بدی چون هیچ توجیهی برای این کثافت کاریت وجود نداره. فقط بهم چرا قایمش کردی همین(داد)
ویو ا/ت
درد عجیبی گرفت توی شکمم. ولی نادیدش گرفتم. حالم هر لحظه داشت بدتر میشد، تهیونگ هم هیچ حرفی نمیزد فقط داشت به من نگاه میکرد.
ازش نا امید شدم دیگه هیچ حرفی نزدم و رفتم توی اتاق که وسایلم را جمع کنم که تهیونگ لباسام را از گرفت و پرت کرد اونور.
_تو هیجا نمیری ا/ت.
+میرم. خوبم میرم.
_بهت همچین اجازه ای نمیدم(عصبی)
+ازت اجازه نگرفتم تو دیگه هیچ کس من نیستی.
_چرا من شوهرتم، و تو مال منی، زن منی(دارک و عصبی)
تهیونگ وقتی حرف از رفتن شد حالتش تغییر کرد، عصبی شده بود.
+عاااااخ.
تهیونگ فورا رفت سمتش و براید استایل بغلش کرد. ا/ت اونقدر درد داشت که تهیونگ را نادیده گرفت فقط میخاست این درد از بین بره
درد داشت ولی دلیلش چی بود؟ یعنی چش شده بود؟ ا/ت خودش هم تعجب کرده بود از این درد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط برای پارت بعدی:
۵٠ تا لایک🙃🫠
۱٠ تا کامنت🍻✨
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابه_قوانین_جمهوری
- ۴۹۷
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط