همیشگی من

پارت سی و پنجم

از زبان سنا:میونگ پیاده شد و رفت سمت و هانا و جونگکوک معلوم بود حالش بده منو ایزولم سریع پیاده شدیم که میونگ رو به جونگکوک گفت

میونگ:عزیزم هانا جون کاریت داره انقدر بهت میچسبه؟(با حرص)

جونگکوک:نه فداتشم چیز مهمی نیست فقط انگاری نفهمیده من با اونا فرق دارم و یکبار دیگه بهم دست بزنه همون دست و میزنم تو دهنش(با چشمای اتیشی روبه هانا)

هانا با ناز و عشوه ای که حال آدم و بهم میزنه با صدایی که مثلا ناراحته گفت

هانا:وا اوپا من که کار بدی نکردم(الکی ناراحت)

میونگ:الان و میگذرم هانا اما یکبار دیگه ببینم به جونگکوک دست زدی خفت میکنم

هانا با حرص به میونگ نگاه کرد که همون لحظه تهیونگی که تا الان غیبش زده بود پیداش شد و با حالت جدی گفت

تهیونگ:اینجا چه خبره؟(جدی)

میونگ:هیچی داداشی هانا یه غلطی کرد که بهش فهموندم اشتباهه کارش

هانا تند تند رفت سمت تهیونگ و خودش و انداخت بغلش به یه حالت چندش که مثلا ناراحته گفت

هانا:تهیونگ اوپا اینا منو مظلوم گیر اوردن(با یه حالت چندش)

داشتم آتیش میگرفتم که اونطوری خودشو انداخته بود تو بغل دوست پسر من دلم میخواست برم موهاشو تک تک بکنم و یه مشت بخوابونم دهنش اما حیف که نمیشد حالا تهیونگم قربونش برم هیچ اعتراضی نمیکنه..حالم بد بود هی این پا اون پا میکردم اما نوچ نمیشد خیلی افتضاح بودم بالاخره بعد چند ثانیه تهیونگ گفت

تهیونگ:میونگ فکر نکنم انقدر بد رفتار کرده باشه که بخوای بد رفتار کنی تو

میونگ داشت شاخ در میاورد اما من بدتر از اون داشتم دمم در میاوردم همراش دلیل دفاعش اونم از هانا چی میتونست باشه؟ بغض کرده بودم میونگ و ایزول رفتن سوار ماشین شدم جونگکوکم رفت سوار شد هاناهم که با ماشین به قول خودش اوپاهاش میخواست بیاد من قبل اینکه سوار شم یه نگاه پر بغض به تهیونگ انداختم و سوار ماشین شدم توی راه ایزول و میونگ مسخره بازی در میاوردن ولی من ساکت رانندگی مو میکردم توی فکر تهیونگ بودم با صدای ایزول به خودم اومدم

ایزول:سنا چته تو؟چرا پژمرده ای؟

میونگ:راست میگه از وقتی حرکت کردیم تو فکری چیزی شده؟

سنا:نه چیزی نشده یکم سرم درد میکنه

میونگ:عوم اوکی...بچه ها چرا داداشم از هانا طرفداری کرد اونم در مقابل من؟

ایزول:نمیدونم ولی نباید جلوی هانا به تو اخطار میداد

میونگ:نمیدونم گیج شدم منم

ایزول:هی میونگ نکنه داداشت دلش و باخته به این دختره؟

با حرص از تو آینه به ایزول نگاه کردم وقتم

سنا:ایزول کم چرت و پرت بگو چرا باید عاشق اون عفریته بشه

میونگ:راست میگه سنا این چه چرندی بود گفتی ایزول؟

ایزول:خب حالا بیاین منو بخورین...زیاد کن اون آهنگو سنا

اهنگ ‌و زیاد کردم و دوباره اون دوتا شروع کردن به وحشی بازی پسرا هم پشتمون میومدن و هی سبقت میگرفتن کنار شیشه میرقصیدن اما من تمام مغزم پی طرفداری تهیونگ از هانا بود...
دیدگاه ها (۳)

این ایونت فردای اون روزی بود که تهکوک تو فرودگاه سوار یه ماش...

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

((جوانه عشق درقلبی سنگی))part:17(ویو تهیونگ)از خونه که اومدی...

من عاشق یک مافیا شدم Part 2#جونگکوکجونگکوک :هر چی ام که شده...

پارت ۵۸

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p25کوک: بفرمایید....

Heir of Light and Darknesspart : 10قبل از اینکه کامل خارج شن...

عشق سوری پارت 9ویو کوک باید برم دنبال اون دختره اوفففف رفت د...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط