⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p71
«نه، نمیدونی. مطمئن بودم اگه یه کلمه اضافه حرف بزنم، همونجا منو میخوری.»
گوشهی لب جیمین بالا رفت.
نینا سریع انگشتش رو سمت اون گرفت.
«دیدی! دوباره خندیدی!»
«نه.»
«به خدا خندیدی.»
«نور پنجره بود.»
نینا چشمهاش رو گرد کرد.
«عجب آدم لجبازی هستی!»
چند قدم دیگه جلو رفتن.
بعد نینا آرومتر گفت:
_«ولی...»
صداش دیگه شوخی نداشت.
«الان میفهمم بین تو و اون، یه فرق خیلی بزرگ هست.»
جیمین قدمهاش رو آهستهتر کرد.
«چه فرقی؟»
یکم فکر کرد.
بعد جواب داد:
_«وقتی کنار آقای هوانگ بودم، حس میکردم باید فرار کنم...»
نگاهش رو به جیمین دوخت.
«ولی وقتی کنار تو وایستادم... ناخودآگاه پشتت قایم شدم.»
خودش هم انگار تازه متوجه حرفی که زده بود شد.
لبهاش رو روی هم فشار داد و نگاهش رو از جیمین گرفت.
جیمین چیزی نگفت.
فقط برای لحظهای، نگاهش نرمتر شد.
اما این بار...
سکوتش، از هر جوابی واضحتر بود.
چند لحظه به صورت نینا نگاه کرد.
انگار میخواست چیزی بگه، اما منصرف شد.
در انتهای راهرو، یکی از نگهبانها با احترام نزدیک شد و سرش رو خم کرد.
«قربان... آقای هوانگ منتظر شما هستن.»
جیمین نگاهش رو از نگهبان گرفت و رو به نینا گفت:
«جلسه شاید کمی طول بکشه.»
نینا با بیحوصلگی آهی کشید.
«یعنی دوباره باید توی اتاق زندانی بشم؟»
«نه.»
جوابش اونقدر سریع بود که نینا تعجب کرد.
جیمین دستش را باز کرد و نور قرمز رنگی از اون بیرون زد، یک کلید ساخته شده با دستش رو روی میز کنار راهرو گذاشت.
«امروز میتونی توی باغ قدم بزنی.»
چشمهای نینا برق زد.
«...جدی؟»
«فقط از محوطهی اصلی خارج نشو.»
«قول میدم.»
جیمین چند لحظه مکث کرد.
«و اگر چیزی غیرعادی دیدی، همونجا بمون و کسی رو صدا بزن.»
نینا با لبخند گفت:
«باشه »
گوشهی لب جیمین خیلی کوتاه تکون خورد.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، همراه نگهبان از راهرو دور شد.
نینا تا وقتی از پیچ راهرو ناپدید شد، نگاهش کرد.
بعد کلید رو برداشت.
برای اولین بار...
قرار بود بدون همراه، داخل قلعه قدم بزند.
چند دقیقه بعد...
درِ شیشهای باغ رو باز کرد.
هوای خنک شب به صورتش خورد.
بچها ببخشید این چند روز حالم خوب نبود دیگه هر روز پارت میزارم🤧🫶🏻✨️
p71
«نه، نمیدونی. مطمئن بودم اگه یه کلمه اضافه حرف بزنم، همونجا منو میخوری.»
گوشهی لب جیمین بالا رفت.
نینا سریع انگشتش رو سمت اون گرفت.
«دیدی! دوباره خندیدی!»
«نه.»
«به خدا خندیدی.»
«نور پنجره بود.»
نینا چشمهاش رو گرد کرد.
«عجب آدم لجبازی هستی!»
چند قدم دیگه جلو رفتن.
بعد نینا آرومتر گفت:
_«ولی...»
صداش دیگه شوخی نداشت.
«الان میفهمم بین تو و اون، یه فرق خیلی بزرگ هست.»
جیمین قدمهاش رو آهستهتر کرد.
«چه فرقی؟»
یکم فکر کرد.
بعد جواب داد:
_«وقتی کنار آقای هوانگ بودم، حس میکردم باید فرار کنم...»
نگاهش رو به جیمین دوخت.
«ولی وقتی کنار تو وایستادم... ناخودآگاه پشتت قایم شدم.»
خودش هم انگار تازه متوجه حرفی که زده بود شد.
لبهاش رو روی هم فشار داد و نگاهش رو از جیمین گرفت.
جیمین چیزی نگفت.
فقط برای لحظهای، نگاهش نرمتر شد.
اما این بار...
سکوتش، از هر جوابی واضحتر بود.
چند لحظه به صورت نینا نگاه کرد.
انگار میخواست چیزی بگه، اما منصرف شد.
در انتهای راهرو، یکی از نگهبانها با احترام نزدیک شد و سرش رو خم کرد.
«قربان... آقای هوانگ منتظر شما هستن.»
جیمین نگاهش رو از نگهبان گرفت و رو به نینا گفت:
«جلسه شاید کمی طول بکشه.»
نینا با بیحوصلگی آهی کشید.
«یعنی دوباره باید توی اتاق زندانی بشم؟»
«نه.»
جوابش اونقدر سریع بود که نینا تعجب کرد.
جیمین دستش را باز کرد و نور قرمز رنگی از اون بیرون زد، یک کلید ساخته شده با دستش رو روی میز کنار راهرو گذاشت.
«امروز میتونی توی باغ قدم بزنی.»
چشمهای نینا برق زد.
«...جدی؟»
«فقط از محوطهی اصلی خارج نشو.»
«قول میدم.»
جیمین چند لحظه مکث کرد.
«و اگر چیزی غیرعادی دیدی، همونجا بمون و کسی رو صدا بزن.»
نینا با لبخند گفت:
«باشه »
گوشهی لب جیمین خیلی کوتاه تکون خورد.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، همراه نگهبان از راهرو دور شد.
نینا تا وقتی از پیچ راهرو ناپدید شد، نگاهش کرد.
بعد کلید رو برداشت.
برای اولین بار...
قرار بود بدون همراه، داخل قلعه قدم بزند.
چند دقیقه بعد...
درِ شیشهای باغ رو باز کرد.
هوای خنک شب به صورتش خورد.
بچها ببخشید این چند روز حالم خوب نبود دیگه هر روز پارت میزارم🤧🫶🏻✨️
- ۱.۲k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط