{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۳۵: وقتی پادشاه رسید
صدای چند ماشین همزمان سکوت ساحل را شکست.
همه ناخودآگاه سرشان را برگرداندند.
سه ماشین سیاه جلوی خانه‌ی ساحلی توقف کردند.
درها باز شد.
چند محافظ پیاده شدند.
و بعد…
پادشاه.
تهیونگ زیر لب گفت:
_ اووو… فیلم جدی شد.
جی‌هوپ فوری جلوتر ایستاد.
سوآ ناخودآگاه دست جونگ‌کوک را گرفت.
پادشاه آرام جلو آمد. نگاهش مستقیم روی جونگ‌کوک بود.
_ جونگ‌کوک.
سکوت.
_ وقتشه برگردی.
قبل از اینکه جونگ‌کوک چیزی بگوید...
سوآ یک قدم جلو آمد.
کاملاً جلوی او ایستاد.
محکم.
_ نه.
همه نگاه‌ها به سمتش رفت.
پادشاه ابرو بالا برد.
سوآ با صدایی که می‌لرزید ولی محکم بود گفت:
_ اون هیچ جا نمی‌ره.
جی‌هوپ زیر لب گفت:
_ اووه…
سوآ ادامه داد:
_ اگه می‌خواین ببرینش…
یک قدم جلوتر رفت.
چشم در چشم پادشاه.
_ باید از روی جنازه‌ی من رد بشین.
چند محافظ ناخودآگاه تکان خوردند.
فضا سنگین شد.
جونگ‌کوک آرام گفت:
_ سوآ…
ولی سوآ تکان نخورد.
پادشاه چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
نه خشمگین.
نه فریاد.
فقط… دقیق.
بعد نگاهش پایین افتاد.
به دست سوآ.
و حلقه.
مکث.
چشم‌هایش باریک شد.
آرام گفت:
_ پس…که این‌طور.
همه ساکت شدند.
پادشاه نگاهش را به جونگ‌کوک برگرداند.
_ تو ازش خواستگاری کردی؟
جونگ‌کوک بدون تردید گفت:
_ بله.
سوآ محکم‌تر دستش را گرفت.
پادشاه نفس آهسته‌ای کشید.
در همین لحظه پدر سوآ جلو آمد.
«ببخشید…
همه نگاه‌ها سمت او رفت.
او کمی دستپاچه بود ولی خودش را نگه داشت.
اعلیحضرت...من پدر سوآ هستم.
پادشاه سرش را به احترام کمی خم کرد.
_ افتخار آشنایی.
مادر سوآ هم جلو آمد.
_ و من مادرش.
پادشاه با آرامش دستش را جلو برد.
_ خوشبختم.
تهیونگ زیر لب به جیمین گفت:
_ فکر کن یه روز معمولی از خواب بیدار شی، بعد ببینی پدرم جلوی خونته.
جیمین آرام خندید.
در همین لحظه صدای ترمز تند یک ماشین دیگر آمد.
همه برگشتند.
ماشین چهارم.
در باز شد.

اول ملکه پیاده شد.
پشت سرش...
یه جین.
چشم‌های یه جین بلافاصله افتاد به سوآ.
و حلقه.
صورتش درجا عوض شد.
_ شوخی می‌کنین.
ملکه به جونگ‌کوک نگاه کرد.
_ این حقیقت داره؟
جونگ‌کوک آرام گفت:
_ بله.
یه جین یک قدم جلو آمد.
_ تو نمی‌تونی جدی باشی!
به سوآ اشاره کرد.
_ با این دختر؟!
جی‌هوپ همان لحظه جلو آمد.
_ هی.
صدایش پایین بود.
ولی خطرناک.
_ یه کلمه‌ی دیگه بگی…
تهیونگ زیر لب گفت:
_ الان دعوا میشه.
پادشاه دستش را بالا آورد.
همه ساکت شدند.
او چند ثانیه به جونگ‌کوک نگاه کرد.
بعد گفت:
_ تو از تاج و تخت گذشتی.
جونگ‌کوک:
_ بله.
_ برای اون.
جونگ‌کوک بدون تردید:
_ برای سوآ.
سکوت.
باد آرام از روی دریا می‌وزید.
پادشاه آهسته گفت:
_ جالبه.
همه منتظر بودند.
بعد نگاهش رفت سمت سوآ.
_ تو حاضری جلوی پادشاه بایستی.
سوآ بدون عقب رفتن گفت:
_ برای کسی که دوستش دارم؟ بله.
تهیونگ زیر لب:
_ وای… این دختر ترسناک شد.
چند ثانیه سکوت سنگین گذشت.
بعد پادشاه ناگهان گفت:
_ خب.
همه شوکه شدند.
_ پس فکر می‌کنم وقتشه…
نگاهش بین خانواده سوآ چرخید.
_ یک گفت‌وگوی واقعی داشته باشیم.
ملکه با تعجب گفت:
_ اعلیحضرت...
پادشاه آرام ادامه داد:
_ چون ظاهراً پسرم…
نگاهی به حلقه انداخت.
_ قبلاً تصمیمش رو گرفته.
جونگ‌کوک آرام دست سوآ را فشار داد.
و برای اولین بار از وقتی پادشاه رسیده بود...
فضا دیگر شبیه میدان جنگ نبود.
بلکه شبیه شروع یک نبرد بزرگ‌تر بود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۲)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۴: گفت‌وگوی مردانه یا میدان جنگ؟همه هنوز ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۳: جلسه‌ی بازجویی ساحلیهمه هنوز روی ایوان...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۹: فقط همین یک امشبجونگ کوک مات زده به قی...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط