پارت 115
*از دید امی *
*با برخورد سیلی به صورتم شکه شدم ، پوست صورتم گزگز میشد و احساس سوزش داشت ، همین طور توی شوک بودم که عزی بدون توجه از خونه زد بیرون ، بعد از چند دقیقه احساس کردم دستی پام رو بغل کرد ، به خودم اومدم ... کارلوس بود که با گریه پام رو بغل کرده بود ، حتماً از صدای بلند عزی ترسیده ، بغلش کردم و سعی کردم آرومش کنم *
*از دید عزی *
*هیچ جا برای رفتن نداشتم ، با این وضعیتم نمیتونستم برم پیش بقیه بهشون آسیب میزدم ، دست چپم میلرزید و دوباره سایه ی سیاه رنگی از نوک انگشتام به بالا میومد *
عزرائیل: لعنت بهت !
*سریع خودم رو به کوچه ی تاریکی رسوندم ، به دیوار تکیه دادم ، نفس نفس میزدم و بی صدا اشک میریختم *
عزرائیل: چطور ؟... چطور همچین کاری کردم ؟...
*به دست لرزونم خیره شدم *
عزرائیل: چطور به خودم اجازه دادم رو امی دست بلند کنم !
*سیلی محکمی به خودم زدم ، زانو هام سست شد و همونجا نشستم ، همینطور که گریه میکردم تا اینکه دستی جلوم دراز شد. وقتی بالارو نگا کردم هیمل رو دیدم*
هیمل: بیا بریم.. و همه چیو توضیح بده
*پرش زمانی به یکم بعد*
*یه پتوی گرم دورمه و به نقاشیایی که هیمل از اعضای خانوادمون کشیده خیره شدم مخصوصا روی مال امی. تا اینکه هیمل با یه لیوان شیر گرم وارد اتاق شد و پشت سرش ونتی با موهای کمی ژولیده که نشون میده خواب بود*
ونتی: امیدوارم شیر گرم کمک کنه..با اجازه من میرم بخوابم..حس کنید خونه خودتونه..
هیمل: مرسی عزیزم..شب بخیر
*ونتی لبخندی زد و رفت و فقط من بودم و هیمل*
هیمل: خب.. چی شده
*لیوان رو تو دستم نگه داشتم و ساکت موندم تا اینکه*
عزی: من گند زدم.. به همه چی.. به کل زندگیم
*لیوانو یکم محکم تر نگه داشتم*
عزی: شروع این گند کاری هم خودم بودم. اونم با کشتن یه نگهبان..
هیمل: اوه.. اون نگهبانه، هم؟ خب میدونی..اون واقعا اونقدرام خوب نبود، خب؟
عزی: اون احمق با وجود اینکه یه زن داشت، داشت با یه خدمتکار دیگه لاس میزد که باعث شد بره رو مخم چون شب قبلشم با امی دعوا کرده بودم
*ماگ رو محکم تر گرفتم*
عزی: و اون نگهبان بیشتر رفت رو مخم تا اینکه کشتمش و زنشو بیوه کردم و پدر مجبورم کرد یه جوری خونوادشو ساکت کنم و منم بدون فکر اونو صیغه کردم که باعث دعوای بیشتر من و امی شد
هیمل: اونو صیغه کردی؟ ولی قبلش به امی گفته بودی؟
عزی: نه..نگفتم و این اشتباه بود..بعد از اون من و امی سرد تر شدیم..خورشیدم ازم دور شد..تا اینکه تیفانی گفت که حاملس..و..ممکنه از من باشه
هیمل: چی؟ نگو که تو...؟
عزی: آره..
هیمل: این بده.. ولی به امی گفتی؟
عزی: نه
هیمل: به کی دیگه ای چطور؟
عزی: نهه
*با این حرفاش داره عصبانیم میکنه..جوری که اونو ونتی با هم خوب بودن، بهش حسودیم میشه*
هیمل: خب میدونی.. چجوری بگم.. باید قبل از هر چیز به امی میگفتی.. و اینکه...
عزی: مثلاً الان داری کمکم میکنی؟ وای هیمل تو نمیفهمی. چی میفهمی از اینکه من چه حسی دارم چقدر دارم عذاب میکشمم؟
*ماگ رو بدون اینکه ببینم پرت کردمو انتظار صدای شکستن از فاصله دور رو داشتم ولی صداش خیلی نزدیک بود..و به همراهش یه صدای هیس کشیدن. وقتی بالارو نگا کردم دیدم که ماگ به سر هیمل خورده و از سرش خون جریان داره..*
عزی: هیمل...من..
هیمل: میدونم الان خیلی ناراحتی..تو عذابی..نمیدونی که آیا میتونی درستش کنی یا نه.. ولی..
*بهم نگاه کرد و لبخند زد.. چشم چپش رو بسته بود تا خون تو چشماش نره، حتی روی پلکش هم رحم شده بود*
هیمل: بیا سعی کنیم حلش کنیم باشه؟ با حرف زدن..
*وقتی آروم شدم، هیمل به در نگاه کرد تا مطمئن شه ونتی بیدار نشده*
هیمل: عزی..یه چیزی که احتمالا بهش دقت نکردی
عزی: چی؟
هیمل: تو مطمئنی که..بچه..واقعا از توئه؟
*با همین حرفش دنیا برام وایستاد.. یعنی..واقعا من آنقدر احمق بودم که حتی به این فکر هم نکردم؟ وای..*
*با برخورد سیلی به صورتم شکه شدم ، پوست صورتم گزگز میشد و احساس سوزش داشت ، همین طور توی شوک بودم که عزی بدون توجه از خونه زد بیرون ، بعد از چند دقیقه احساس کردم دستی پام رو بغل کرد ، به خودم اومدم ... کارلوس بود که با گریه پام رو بغل کرده بود ، حتماً از صدای بلند عزی ترسیده ، بغلش کردم و سعی کردم آرومش کنم *
*از دید عزی *
*هیچ جا برای رفتن نداشتم ، با این وضعیتم نمیتونستم برم پیش بقیه بهشون آسیب میزدم ، دست چپم میلرزید و دوباره سایه ی سیاه رنگی از نوک انگشتام به بالا میومد *
عزرائیل: لعنت بهت !
*سریع خودم رو به کوچه ی تاریکی رسوندم ، به دیوار تکیه دادم ، نفس نفس میزدم و بی صدا اشک میریختم *
عزرائیل: چطور ؟... چطور همچین کاری کردم ؟...
*به دست لرزونم خیره شدم *
عزرائیل: چطور به خودم اجازه دادم رو امی دست بلند کنم !
*سیلی محکمی به خودم زدم ، زانو هام سست شد و همونجا نشستم ، همینطور که گریه میکردم تا اینکه دستی جلوم دراز شد. وقتی بالارو نگا کردم هیمل رو دیدم*
هیمل: بیا بریم.. و همه چیو توضیح بده
*پرش زمانی به یکم بعد*
*یه پتوی گرم دورمه و به نقاشیایی که هیمل از اعضای خانوادمون کشیده خیره شدم مخصوصا روی مال امی. تا اینکه هیمل با یه لیوان شیر گرم وارد اتاق شد و پشت سرش ونتی با موهای کمی ژولیده که نشون میده خواب بود*
ونتی: امیدوارم شیر گرم کمک کنه..با اجازه من میرم بخوابم..حس کنید خونه خودتونه..
هیمل: مرسی عزیزم..شب بخیر
*ونتی لبخندی زد و رفت و فقط من بودم و هیمل*
هیمل: خب.. چی شده
*لیوان رو تو دستم نگه داشتم و ساکت موندم تا اینکه*
عزی: من گند زدم.. به همه چی.. به کل زندگیم
*لیوانو یکم محکم تر نگه داشتم*
عزی: شروع این گند کاری هم خودم بودم. اونم با کشتن یه نگهبان..
هیمل: اوه.. اون نگهبانه، هم؟ خب میدونی..اون واقعا اونقدرام خوب نبود، خب؟
عزی: اون احمق با وجود اینکه یه زن داشت، داشت با یه خدمتکار دیگه لاس میزد که باعث شد بره رو مخم چون شب قبلشم با امی دعوا کرده بودم
*ماگ رو محکم تر گرفتم*
عزی: و اون نگهبان بیشتر رفت رو مخم تا اینکه کشتمش و زنشو بیوه کردم و پدر مجبورم کرد یه جوری خونوادشو ساکت کنم و منم بدون فکر اونو صیغه کردم که باعث دعوای بیشتر من و امی شد
هیمل: اونو صیغه کردی؟ ولی قبلش به امی گفته بودی؟
عزی: نه..نگفتم و این اشتباه بود..بعد از اون من و امی سرد تر شدیم..خورشیدم ازم دور شد..تا اینکه تیفانی گفت که حاملس..و..ممکنه از من باشه
هیمل: چی؟ نگو که تو...؟
عزی: آره..
هیمل: این بده.. ولی به امی گفتی؟
عزی: نه
هیمل: به کی دیگه ای چطور؟
عزی: نهه
*با این حرفاش داره عصبانیم میکنه..جوری که اونو ونتی با هم خوب بودن، بهش حسودیم میشه*
هیمل: خب میدونی.. چجوری بگم.. باید قبل از هر چیز به امی میگفتی.. و اینکه...
عزی: مثلاً الان داری کمکم میکنی؟ وای هیمل تو نمیفهمی. چی میفهمی از اینکه من چه حسی دارم چقدر دارم عذاب میکشمم؟
*ماگ رو بدون اینکه ببینم پرت کردمو انتظار صدای شکستن از فاصله دور رو داشتم ولی صداش خیلی نزدیک بود..و به همراهش یه صدای هیس کشیدن. وقتی بالارو نگا کردم دیدم که ماگ به سر هیمل خورده و از سرش خون جریان داره..*
عزی: هیمل...من..
هیمل: میدونم الان خیلی ناراحتی..تو عذابی..نمیدونی که آیا میتونی درستش کنی یا نه.. ولی..
*بهم نگاه کرد و لبخند زد.. چشم چپش رو بسته بود تا خون تو چشماش نره، حتی روی پلکش هم رحم شده بود*
هیمل: بیا سعی کنیم حلش کنیم باشه؟ با حرف زدن..
*وقتی آروم شدم، هیمل به در نگاه کرد تا مطمئن شه ونتی بیدار نشده*
هیمل: عزی..یه چیزی که احتمالا بهش دقت نکردی
عزی: چی؟
هیمل: تو مطمئنی که..بچه..واقعا از توئه؟
*با همین حرفش دنیا برام وایستاد.. یعنی..واقعا من آنقدر احمق بودم که حتی به این فکر هم نکردم؟ وای..*
- ۱۴.۹k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط