{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 26

پارت 26
سحر : خب شلام آبجی ایکبیریم
سام : سلام خانوم خوشبختم
نفس : سلام خانوم پر حرف
سمانه : اوووف یکی یکی اول جواب کیو بدم ؟
سحر : بیا بریم فعلا حالا این شوهرت کلی غر میزنه
همگی سوار ماشین نامزد سمانه شدیم و ب طرف پاساژ کورش حرکت کردیم هر مغازه ای ک میرفتیم این سحر خانوم ی چیزی میگفت نمیزاشت بخریم داشتیم میرفتیم ک چشمم ب ی لباس عروس فوق العاده خوشگل افتاد ی لباس سفید پفیه دکلته
سام : خانومی از اون خوشت اومده ؟
نفس : اوهوم
سام : خب بیا بریم پروش کن
با بچه ها رفتیم همون لباسو پوشیدم دقیق فیته تنم بود سام خودشو کشت تا بزارم تو تنم ببینه ولی اون روح خبیثم ب کار افتاده بود واسه همین نزاشتم ببینه
1 ماه بعد.................................................................
الان ی ماهه از روزی ک سام تصادف کرده میگذره و من هر روز بیشتر از قبل عاشقش میشم اونم منو دیوونه وار دوست داره و حتی میگه رهارو کاملا فراموش کرده فردا یکی از مهم ترین روزای زندگیمه فردا قراره برای دومین بار عروس سام بشم ولی ایندفعه فرق میکنه ایندفعه قراره با عشق زنش بشم ن با اجبارو اختیاره اجباری تازگیا شاهد نگاه های خاص دنی ب سحر و سحر ب دنی شدم فک کنم خبراییه وسایل عقدو عروسی رو هم اینقد عجله داشتیم همون روز با بچه ها خریدیم همه چیز عالیه و من حس میکنم خوشبخت ترین دختر دنیام
مامان : پاشو دخترم دیر شد تو هنوز خوابی ؟
نفس : اهه مگه چ خبره ؟
مامان : عزیزم مگه یادت رفته خاک بر سرم امروز عروسیتهااا
نفس : اهه مامان من پشیمون شدم اصلا ازدواج نمیکنم خوابم مهم تره
مامان : پاشو دخترم پاشو رو مخم رژه نرو میخوام امروزو باهات خوب باشم باشو گلم افرین
نفس : اصن ب داماد بگو بره من بعدا میام
مامان : نفس پاشو خوشگلم
از رنگ قرمز مامان تشخیص دادم وضعیت قرمزه واسه همین دیگه چونه نزدمو بیدار شدم ی لباس خیلی ساده پوشیدم مامانم لباس عروسو بقیه وسایلارو برداشت و سوار ماشین سام شدیم
سام : سلامت کو عروس خانوم
سلام مامان
مامان : سلام پسرم برو ک دیر شد
نفس : سام الان اصلا حوصلتو ندارم پ هیچی نگو
سرمو گذاشتم روی پشتی صندلی و خوابیدم
از ماشین ک میخواسم پیاده شم سام گفت :باشه خانومی الان حرف نزدم ولی شب ما ب میرسیم !
نفس : شووهر جونیممم
سام : باای هانی
ای تو روحت سام حالمو خراب کرد وارد ارایشگاه ک شدیم غرای سحر سمانه شروع شد ک چرا دیر کردین نزدیک 5 ساعت بود ک این ارایشگر داشت رو صورت من کار میکرد دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم ک گفت تموم شد سحرو سمانه و مامان اینقد ازم تعریف کردن ک میخواسم خودمو بخورم سحرو سمانه هم عالی شده بودن تا قبل ازاینکه لباسمو بپوشم دوس نداشتم خودمو تو آیینه ببینم لباسمو ک پوشیدم فهمیدم ک این سام چ هوری رو گرفته سقف ریخت
دیدگاه ها (۳)

پارت 27داشتم همینجوری خودمو دید میزدم ک صدای آرایشگرو از پشت...

رمان چطور بود ؟؟؟شخصیت کدومشونو بیشتر دوس داشتید ؟؟؟

پارت 24گفت اونروز از قصد اینکارو کرده و گند زده ب زندگیم شای...

پارت 23دنبالش راه افتادم دانیال درو بست و دستمو گرفت و نشست ...

هایکیوو پارت ۱

Love you پارت پونزدهم پاشدم رفتم کارای لازمو کردم لباس پوشی...

رمان آرام باش

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part16چشاشو سگی کرد و بهم نگاه کرد بعدم راه ا...

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:8 تو یه چشم به هم زدن آخر هفته رسید.با مادرم به س...

رمان دخت من

ازدواج اجباری part : 9 ویو ملودی بعد ده مین رسیدیم به یه عما...

وقتی برادر ناتنیت بود.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط