{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم بمان.. نماند و هوا را بهانه کرد

گفتم بمان.. نماند و هوا را بهانه کرد
بادی نمی وزید... بلا را بهانه کرد..
می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید...حیا را بهانه کرد..
آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبست...دست ِ دعا را بهانه کرد..
من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
اما به دل گرفت...ریا را بهانه کرد..
اما اگر نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد..
گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان
پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد..
می خواستم که سجده کنم در برابرش
سجاده پهن کرد و... خدا را بهانه کرد..
دیدگاه ها (۸)

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_11ویو تهیونگبرای بار دوم ...

پارت ۱۹۵

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏5●•_ویلیام جیمز موریارتی_هیچ‌ک...

قسمت ۶

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

_____پارت¹⁹ نفرین گوچولو_____هرچه بیشتر به کلیسا نزدیک می‌شد...

پارت: 15 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سینی نقره‌ای تو دست‌هام ط...

عاشقانه

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کردبادی نمی وزید و بلا را ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط