گفتم بمان.. نماند و هوا را بهانه کرد
گفتم بمان.. نماند و هوا را بهانه کرد
بادی نمی وزید... بلا را بهانه کرد..
می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید...حیا را بهانه کرد..
آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبست...دست ِ دعا را بهانه کرد..
من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
اما به دل گرفت...ریا را بهانه کرد..
اما اگر نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد..
گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان
پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد..
می خواستم که سجده کنم در برابرش
سجاده پهن کرد و... خدا را بهانه کرد..
بادی نمی وزید... بلا را بهانه کرد..
می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید...حیا را بهانه کرد..
آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبست...دست ِ دعا را بهانه کرد..
من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
اما به دل گرفت...ریا را بهانه کرد..
اما اگر نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد..
گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان
پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد..
می خواستم که سجده کنم در برابرش
سجاده پهن کرد و... خدا را بهانه کرد..
- ۱.۸k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط