{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد
بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد

می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد

آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد

من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد

اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد

گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان
پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد

می خواستم که سجده کنم در برابرش
سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد

می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست
صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد

او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست
حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد

بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش
قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد
دیدگاه ها (۷)

خوب من !کلبه ام پنجره ای باز به دریا داردخوب من! منظره ی خوب...

بندگی کن ای دلم اینجا کسی یار تو نیستکس خریدار دل صادق در ای...

مرحمی گر بردلم باشی طبیبت میشومچون بخواهی یانخواهی دلفریبت م...

یک تکه سلامدو فنجان مکث ویک لحظه سکوتبه احترام نام قشنگ دوست...

سفیر کبیر Grand Ambassador

سفیر کبیر Grand Ambassador

خون آشام من/پارت۳۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط