گفتم بمان , نماند و هوا را بهانه کرد

گفتم بمان , نماند و هوا را بهانه کرد
بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد

می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد

آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبسته دستِ دعا را بهانه کرد

من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد

اما , اگر نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد

گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان
پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد

می خواستم که سجده کنم در برابرش
سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد

او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست
حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد

بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش
قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد
.........
دیدگاه ها (۱)

🔴 امام زمانی بودن سخت نیست فقط جگر میخواد .اگر مردش هستی بسم...

قسمت ۶

پارت۹(در عمق نگاه تو)ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید ...

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

پارت: 26 (بخش2) **زاویه دید: زین**فضای راهروی اصلیِ دبیرستان...

Part "74"☆ویو هانا☆ساعت ۳ صبح بود. عمارت توی سکوتی سنگین و خ...

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کردبادی نمی وزید و بلا را ب...

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کردبادی نمی وزید و بلا را ب...

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کردبادی نمی وزید و بلا را ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط