روزگار غیر باور پارت 23
روزگار غیر باور
پارت 23
#همتا
که ینفر اومد سمتم و گفت: خانم رستمی همتا؟
ه: بله خودمم
یه کارت گرفت سمتم و گفت: خوشحال میشیم، فردا سر ساعت 8 اینجا باشید.
کارت رو گرفتم و گفتم: برای چی؟
مرده: استخدام، با اجازه
و رفت.بسم الله، از کی انقدر مهم شدم، اصلا اینا منو از کجا میشناسن. یه نگاه به کارته کردم، روش نوشته شده، شرکت مدلینگ چنیل. یعنی چه کاریه، فردا میرم، اگه بد بود قبول نمیکنم، از کمپانی خارج شدم و رفتم سمت مترو و سوار شدم تا برم فروشگاه، یکم خرید کنم. سوار مترو شدم وقتی به ایستگاه مورد نظرم رسیدم، رفتم سمت فروشگاه مورد نظرم و داشتم خرید میکردم که یه بچه ای رو دیدم زل زده بود به شیشه نوشیدنی ها و داشت پولش رو میشمرد، بعد اروم گفت: بازم کمه.
#هیونجون
خدا رو شکر یه هفته ای بهمون استراحت دادن. در یخچال رو باز کردم، چیز خاصی توش نبود، باید میرفتم خرید، رفتم لباسام رو عوض کردم (عکس میزارم) و یه ماسک زدم و رفتم فروشگاه و مشغول خرید بودم که باز این دختر رو دیدم، چرا من هر جا میرم اینو میبینم. داشت به یه بچه نگاه میکرد، بعد رفت طرفش و گفت: سلام عزیزم.
بچ: سلام
ه: خوبی؟
بچ: اره،
ه: چی دوست داری بگیری؟
بچ: اون آبمیوه
بعد اون دختره اون آبمیوه رو برداشت و گفت: این؟
بچ؛ اره، اما پول کافی ندارم
ه: امروز مهمون من، باشه؟
بچ: نه،
ه: من دوست دارم، گه این افتخار رو الان دارم
دیگه چی میخوای؟
بچ: هیچی
که دیدم دختره دست بچه رو گرفت و همراه خودش برد و براش خرید میکرد و حساب کرد و از بچه خداحافظی کرد و رفت.
یه لبخند اومد رو لبم، سعی میکردم بیخیال اون دختر بشم، خریدم رو کردم و اومدم خونه. اون دختره هنوز تو ذهنم بود ، وای خدا دیوونه شدم. گرفتم خوابیدم.
صبح
دددددددددرییییییییییینننننننننگگگگگگگگ دددددددددرییییییییییینننننننننگگگگگگگگ(زنگ هاشون شباهت نداره فقط زنگ رو اینجوری مینویسم)
گوشی لعنتیم داشت زنگ میخورد، نگاه به صفحه گوشیم کردم و دیدم که...
اینم از پارت 23
لطفا کامنت یادتون نره عزیزان💗
پارت 23
#همتا
که ینفر اومد سمتم و گفت: خانم رستمی همتا؟
ه: بله خودمم
یه کارت گرفت سمتم و گفت: خوشحال میشیم، فردا سر ساعت 8 اینجا باشید.
کارت رو گرفتم و گفتم: برای چی؟
مرده: استخدام، با اجازه
و رفت.بسم الله، از کی انقدر مهم شدم، اصلا اینا منو از کجا میشناسن. یه نگاه به کارته کردم، روش نوشته شده، شرکت مدلینگ چنیل. یعنی چه کاریه، فردا میرم، اگه بد بود قبول نمیکنم، از کمپانی خارج شدم و رفتم سمت مترو و سوار شدم تا برم فروشگاه، یکم خرید کنم. سوار مترو شدم وقتی به ایستگاه مورد نظرم رسیدم، رفتم سمت فروشگاه مورد نظرم و داشتم خرید میکردم که یه بچه ای رو دیدم زل زده بود به شیشه نوشیدنی ها و داشت پولش رو میشمرد، بعد اروم گفت: بازم کمه.
#هیونجون
خدا رو شکر یه هفته ای بهمون استراحت دادن. در یخچال رو باز کردم، چیز خاصی توش نبود، باید میرفتم خرید، رفتم لباسام رو عوض کردم (عکس میزارم) و یه ماسک زدم و رفتم فروشگاه و مشغول خرید بودم که باز این دختر رو دیدم، چرا من هر جا میرم اینو میبینم. داشت به یه بچه نگاه میکرد، بعد رفت طرفش و گفت: سلام عزیزم.
بچ: سلام
ه: خوبی؟
بچ: اره،
ه: چی دوست داری بگیری؟
بچ: اون آبمیوه
بعد اون دختره اون آبمیوه رو برداشت و گفت: این؟
بچ؛ اره، اما پول کافی ندارم
ه: امروز مهمون من، باشه؟
بچ: نه،
ه: من دوست دارم، گه این افتخار رو الان دارم
دیگه چی میخوای؟
بچ: هیچی
که دیدم دختره دست بچه رو گرفت و همراه خودش برد و براش خرید میکرد و حساب کرد و از بچه خداحافظی کرد و رفت.
یه لبخند اومد رو لبم، سعی میکردم بیخیال اون دختر بشم، خریدم رو کردم و اومدم خونه. اون دختره هنوز تو ذهنم بود ، وای خدا دیوونه شدم. گرفتم خوابیدم.
صبح
دددددددددرییییییییییینننننننننگگگگگگگگ دددددددددرییییییییییینننننننننگگگگگگگگ(زنگ هاشون شباهت نداره فقط زنگ رو اینجوری مینویسم)
گوشی لعنتیم داشت زنگ میخورد، نگاه به صفحه گوشیم کردم و دیدم که...
اینم از پارت 23
لطفا کامنت یادتون نره عزیزان💗
- ۲۲.۲k
- ۱۸ دی ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط