دلنوشته

یه وقتایی ابرای سیاه دور تا دور زندگیتو محاصره میکنن…!
طوری که نایی برای ادامه دادن نمیمونه برات و دوست داری توی اون سیاهی بمونی و دیگه هیچوقت برنگردی و زندگیت تموم شه…
ولی درست جایی که ته ته ته توانت برات مونده و فکر میکنی فقط یه اپسیلون فاصله داری به سیاهی مطلق، یهو بوووووم!!!!
خدا کمک خودشو نشونت میده و میبینی آسمونت داره کم کم روشن میشه و همه ی اون ابرهای تیره دارن میرن…
بالاخره تموم میشه ابرهای تیره و آسمون آفتابی و خوشگل میتابه به کل زندگیت …
خاصیت زندگی همینه!
یه وقتایی خسته میشی…کم میاری…میفتی رو زانوهات…
ولی خـدا یه آدمی رو میفرسته تو زندگیت که کمکت کنه و یا علی بگی و وایسی روی پاهات و با قدرت بجنگی و رو به جلو حرکت کنی تا خودت هم از اون سیاهی و باتلاق در بیای…
میدونی این قدرتی که میگیری بخاطر همون شخصیه که تو زندگیته و بهت امید و انگیزه میده و نمیزاره کم بیاری!!!
آخ که اون شخص چقدر عزیزه برات…چقدر قشنگه که وقتی رسیدی به اوووج کنار دستت نگاه کنی و ببینیش!
ببینی باهم رسیدین و باهم انجامش دادین…♥️
و در آخر: خدایا اصلا تو هروقت برسی موقعست قربونت🫀✨

#دلنوشته_🐥
دیدگاه ها (۳۱)

بعضی آدما حتی از دور هم عزیزترین جای قلبتندلت براشون تنگ می‌...

🐻💜~کامنت تهیونگ زیر پست یه آرمی در ویو..رس:💬 آرمی:«به نظر می...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۸۵ | یه حس عجیب وس...

پارت ۹انرژیِ خاکستری مثل سم در رگ‌های ات می‌دوید. تمامِ سلول...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

پری کوچولوی من پارت ۷کوک: اروم رفتم و از پشت بغلش کردم. ته ت...

dark life = 41دو هفته از اون روز کنار دریاچه گذشته بود و تهی...

تکپارتیموضوع:(وقتی دارین سریال میبینین باهم و تو یکدفعه میگی...

محو زیبایی او پارت ۵۲ویو رزا بهوش اومدم توی خونه بودم خونههه...

(وقتی دو هفته میره تور جهانی و...)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط