پارت ۹
پارت ۹
انرژیِ خاکستری مثل سم در رگهای ات میدوید. تمامِ سلولهای بدنِ ات از شدتِ درد و سنگینیِ اون موجود میلرزید. چشمهاش از سفیدی به رنگِ خاکستریِ تیره دراومده بود و داشت ذرهذره از درون محو میشد.
جونگکوک که متوجه شد ات داره زیر این بارِ سنگین خرد میشه، هیچ تعللی نکرد. اون به درون طوفانِ انرژی پرید، دستش رو محکم دور کمرِ ات حلقه کرد و خودش رو به عنوانِ سپرِ دوم قرار داد.
جونگکوک با صدایی که از تهِ دل و با تمامِ قدرت فریاد زده شد، گفت: «به من تکیه کن ات! نذار این چیزِ بیروح تو رو ببلعه... من اینجام!»
با اتصالِ دوبارهی روحِ اونها به همدیگه، سیاهیِ خالصِ جونگکوک به کمکِ ات اومد. اون بارِ سنگین بین دو نفر تقسیم شد. ات با یه نفسِ عمیق، تمامِ اون سیاهی و خاکستری رو به درونِ خودش کشید و با یه نعرهی قدرتمند، دستهاش رو به سمت آسمون باز کرد.
انفجاری از نورِ بنفش، مشکی و نقرهای فضای بین زمین و آسمون رو شکافت. موجودِ خاکستری از درون ترک خورد، فریادی بیصدا کشید و مثلِ شیشهای که زیر فشار خرد بشه، به هزاران تکهی ریز تبدیل شد و در باد ناپدید شد.
سکوتِ سنگینی دوباره روی دشت نشست.
ات بیحوصله و از شدتِ خستگی، روی زمین سقوط کرد، اما قبل از اینکه به خاک برخورد کنه، بازوهای محکمِ جونگکوک دورش پیچیدند و اون رو به سینهش فشردند.
جونگکوک در حالی که نفسنفس میزد و پیشانیِ غرق در عرقِ ات رو کنار میزد، با صدایی که به شدت آروم اما پُر از تسلط بود، زمزمه کرد: «گفتم که... حالا دیگه ما شکستناپذیریم.»
ات با چشمهای نیمهباز به چشمهای تیرهی جونگکوک خیره شد و لبخندِ کمرنگی زد: «تو واقعاً دیوونهای...»
انرژیِ خاکستری مثل سم در رگهای ات میدوید. تمامِ سلولهای بدنِ ات از شدتِ درد و سنگینیِ اون موجود میلرزید. چشمهاش از سفیدی به رنگِ خاکستریِ تیره دراومده بود و داشت ذرهذره از درون محو میشد.
جونگکوک که متوجه شد ات داره زیر این بارِ سنگین خرد میشه، هیچ تعللی نکرد. اون به درون طوفانِ انرژی پرید، دستش رو محکم دور کمرِ ات حلقه کرد و خودش رو به عنوانِ سپرِ دوم قرار داد.
جونگکوک با صدایی که از تهِ دل و با تمامِ قدرت فریاد زده شد، گفت: «به من تکیه کن ات! نذار این چیزِ بیروح تو رو ببلعه... من اینجام!»
با اتصالِ دوبارهی روحِ اونها به همدیگه، سیاهیِ خالصِ جونگکوک به کمکِ ات اومد. اون بارِ سنگین بین دو نفر تقسیم شد. ات با یه نفسِ عمیق، تمامِ اون سیاهی و خاکستری رو به درونِ خودش کشید و با یه نعرهی قدرتمند، دستهاش رو به سمت آسمون باز کرد.
انفجاری از نورِ بنفش، مشکی و نقرهای فضای بین زمین و آسمون رو شکافت. موجودِ خاکستری از درون ترک خورد، فریادی بیصدا کشید و مثلِ شیشهای که زیر فشار خرد بشه، به هزاران تکهی ریز تبدیل شد و در باد ناپدید شد.
سکوتِ سنگینی دوباره روی دشت نشست.
ات بیحوصله و از شدتِ خستگی، روی زمین سقوط کرد، اما قبل از اینکه به خاک برخورد کنه، بازوهای محکمِ جونگکوک دورش پیچیدند و اون رو به سینهش فشردند.
جونگکوک در حالی که نفسنفس میزد و پیشانیِ غرق در عرقِ ات رو کنار میزد، با صدایی که به شدت آروم اما پُر از تسلط بود، زمزمه کرد: «گفتم که... حالا دیگه ما شکستناپذیریم.»
ات با چشمهای نیمهباز به چشمهای تیرهی جونگکوک خیره شد و لبخندِ کمرنگی زد: «تو واقعاً دیوونهای...»
- ۳۲۳
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط