ادامه پارت ۱۰
تهیونگ با شنیدن حرف شاهزاده جوان به آرومی سر تکون داد و سکوت کرد
ملکه بعد انداختن نگاه کوتاهی به اون دو به آرومی سری تکان داد و روبه جونکوک گفت
ملکه: شبت بخیر عزیزم
جونکوک: شب شما هم بخر مادرجان
ملکه به آرومی با هیئت همراهش اول اقامتگاه رو ترک کرد و بعد به آرومی فرمانده هان سلطنتی هم رفتند ...
صحنه جالبی بود که تمام مدت جونکوک و تهیونگ کنار هم ایستاده بودند و به رفتن اونها نگاه میکردند.
سکوت میانشون جوری سنگین بود که صدای جیر جیرک ها خود نمایی میکردند ...
.
.
.
( تالار طلایی - اتاق جیمین )
.
.
.
خدمتکار به آرومی در اتاق اربابش رو باز کرد و دید که اربابش در تخت به آرومی به خواب رفته یک قدم داخل اتاق گذاشت که ....
با احساس سرمای تیغ شمشیر فردی زیر گلوش زبانش بند آمد و متوقف شد ...
#MyArirang
ملکه بعد انداختن نگاه کوتاهی به اون دو به آرومی سری تکان داد و روبه جونکوک گفت
ملکه: شبت بخیر عزیزم
جونکوک: شب شما هم بخر مادرجان
ملکه به آرومی با هیئت همراهش اول اقامتگاه رو ترک کرد و بعد به آرومی فرمانده هان سلطنتی هم رفتند ...
صحنه جالبی بود که تمام مدت جونکوک و تهیونگ کنار هم ایستاده بودند و به رفتن اونها نگاه میکردند.
سکوت میانشون جوری سنگین بود که صدای جیر جیرک ها خود نمایی میکردند ...
.
.
.
( تالار طلایی - اتاق جیمین )
.
.
.
خدمتکار به آرومی در اتاق اربابش رو باز کرد و دید که اربابش در تخت به آرومی به خواب رفته یک قدم داخل اتاق گذاشت که ....
با احساس سرمای تیغ شمشیر فردی زیر گلوش زبانش بند آمد و متوقف شد ...
#MyArirang
- ۲.۱k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط