پارت2
پارت2
پدر بزرگ: ساکت شینننننن... یکبار گفتمم هرچی من میگم میشههه
ویو ادمین
یه نگاهی سرد به جیهوپ انداخت بغض داشت گلوی ات رو محکم فشار میداد
پذربزرگ وقتی مقاومت اونا رو دیده بود سر لج افتاده بود و گفت که عروسی ات و جیهوپ رو باید حتما تا فردا شب بگیرن
پدر بزرگ: صبح برین لباساتونو بخرین سالنی که میخوایین رو بگیرید
ویو ات
واقعا شوکه بودم مگه میشد همچین چیزی
از قیافم مشخص بود که هیچ چیز برام مهم نیست ما فقط یه همخونه ساده میشیم
بعد از اینکه قرار هامونو گذاشتیم
وسایل هامونو برداشتیم و به طرف ماشین رفتیم تا به خونمون بریم
که جیهوپ جلوی راه دستمو گرفت کشید سمت خودش
ات: هان؟
جیهوپ: فردا یکی رو میفرستم خونتون که هم لباست رو برات بیاره هم ارایشتو انجام بده
ات: اوهوم باشه
و بدون هیچ حرف دیگه از اونجا رفتم به سمت ماشین سوار شدم و تا خود خونه گریه کردم اونم بی صدا این حق من نبود که همچین بلایی سرم بیاد
به خونه رسیدیم
سریع از پله بالا رفتم و به اتاق خودم رفتم از خستگی رپی تخت افتادم وسیاهی...
(پرش به ساعت6صبح)
مامان ات: هی دختر پاشو باید وسایلاتو جمع کنی
ات: مامان ولم کن میخوام بخوابم
مامان ات: دختر من نمیشه عزیز دلم باید لباساتو وسایلاتو جمع کنی
بعد اینکه بیدار شدم یاد دیشب افتادم. با بغض شروع به جمع کردن وسایلام کردم
نزدیکای ساعت9بود که کارام تموم شد که جهیوپ به مامانم زنگ زد و گفت اون اجوما که گفته بود داره میاد
خانومه اومد و یه لباس بهم پیشنهاد کرد همونو پوشیدم چون اصلا برام مهم نبود
یه دسته گل هم انتخاب کردم و شروع به ارایشم کرد
ساعت 12شد دیگه وقتش بود با بابام و مامانم به سمت سالن رفتیم خیلی بزرگ بود بعد از اینکه اعلام کردن وارد شدم
جیهوپ به سمتم اومد و دستمو گرفت و به سمت استیج رفتیم عقد شروع شد
(بعد عقد)
عاقد: من شما رو زن شوهر اعلام میکنم میتونین همرو ببوسین
استرس خیلی وحشتناکی تویه دلم افتاده بود
ویو ادمین
جیهوپ بوسه کوتاهی به لب های ات زد و ازش فاصله گرفت
مراسم از اونچیزی که فکر کنین زودتر تموم شد
اخراش بود که....
لایک کامنتا زیاد شه میزارم....
پدر بزرگ: ساکت شینننننن... یکبار گفتمم هرچی من میگم میشههه
ویو ادمین
یه نگاهی سرد به جیهوپ انداخت بغض داشت گلوی ات رو محکم فشار میداد
پذربزرگ وقتی مقاومت اونا رو دیده بود سر لج افتاده بود و گفت که عروسی ات و جیهوپ رو باید حتما تا فردا شب بگیرن
پدر بزرگ: صبح برین لباساتونو بخرین سالنی که میخوایین رو بگیرید
ویو ات
واقعا شوکه بودم مگه میشد همچین چیزی
از قیافم مشخص بود که هیچ چیز برام مهم نیست ما فقط یه همخونه ساده میشیم
بعد از اینکه قرار هامونو گذاشتیم
وسایل هامونو برداشتیم و به طرف ماشین رفتیم تا به خونمون بریم
که جیهوپ جلوی راه دستمو گرفت کشید سمت خودش
ات: هان؟
جیهوپ: فردا یکی رو میفرستم خونتون که هم لباست رو برات بیاره هم ارایشتو انجام بده
ات: اوهوم باشه
و بدون هیچ حرف دیگه از اونجا رفتم به سمت ماشین سوار شدم و تا خود خونه گریه کردم اونم بی صدا این حق من نبود که همچین بلایی سرم بیاد
به خونه رسیدیم
سریع از پله بالا رفتم و به اتاق خودم رفتم از خستگی رپی تخت افتادم وسیاهی...
(پرش به ساعت6صبح)
مامان ات: هی دختر پاشو باید وسایلاتو جمع کنی
ات: مامان ولم کن میخوام بخوابم
مامان ات: دختر من نمیشه عزیز دلم باید لباساتو وسایلاتو جمع کنی
بعد اینکه بیدار شدم یاد دیشب افتادم. با بغض شروع به جمع کردن وسایلام کردم
نزدیکای ساعت9بود که کارام تموم شد که جهیوپ به مامانم زنگ زد و گفت اون اجوما که گفته بود داره میاد
خانومه اومد و یه لباس بهم پیشنهاد کرد همونو پوشیدم چون اصلا برام مهم نبود
یه دسته گل هم انتخاب کردم و شروع به ارایشم کرد
ساعت 12شد دیگه وقتش بود با بابام و مامانم به سمت سالن رفتیم خیلی بزرگ بود بعد از اینکه اعلام کردن وارد شدم
جیهوپ به سمتم اومد و دستمو گرفت و به سمت استیج رفتیم عقد شروع شد
(بعد عقد)
عاقد: من شما رو زن شوهر اعلام میکنم میتونین همرو ببوسین
استرس خیلی وحشتناکی تویه دلم افتاده بود
ویو ادمین
جیهوپ بوسه کوتاهی به لب های ات زد و ازش فاصله گرفت
مراسم از اونچیزی که فکر کنین زودتر تموم شد
اخراش بود که....
لایک کامنتا زیاد شه میزارم....
- ۱۱.۸k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط