یادش بخیر روزهای خوب بچگی!
یادش بخیر روزهای خوب بچگی!
وای کودکی چه زیبا کلمه ای است که با خود یک دنیا شور و شوق برایم
به همراه دارد که با به زبان آوردن آن احساس خوشی همراه با حسرت
در وجودم شعله ور می شود.
حس خوب روزهای بچگی،روزهای سر زندگی و بی خبری از دنیای آدم بزرگها
غرق در شادی درحال جست و خیز کردن، دینای سر به سرگذاشتن
با پدر بزرگ و مادر بزرگ ،گره زدن بند کفشای دوستت به پایه نیمکت کلاس درس،
قایم موشک بازی کردن توی حیاط مدرسه ،تو چشم بزار من قایم می شم
اگه تونستی پیدام کن یا بازی گرگم به هوا آخ که چه دنیای قشنگی بود
و حسرت اینکه چه زود دیر شد.
کاش این دنیا همیشگی بود دنیایی که توش تنها چیزی که می شکست
اسباب بازیهات بود نه دلت.
دنیایی که تنها قسمت ترسناکش لولوی شبهای تاریک بودکه با لالایی گرم مادر
و دست مهربان پدر دیگه ازش نمی ترسیدی و به دست فراموشی
می سپردیش یادش بخیر.
ای کاش همیشه در کودکی می ماندیم به دور از هر هیاهویی مشغول شیطنت
میشدیم و هیچ وقت آرزوی بزرگ شدن نمی کردیم اما افسوس که که زود بزرگ
شدیم اسیر دست روزگار شدیم.
حالا که خوب فکر می کنم می بینم دلم می خواهد برگردم
به روزهای خوب کودکی ام آن زمانها که پدرم تنها قهرمان زندگیم بود.
عشق ، تنها در آغوش گرم مادرم خلاصه می شد
و بالاترین نقطه زمین شانه های پدرم بود.
بدترین دشمنم خواهر کوچولوی دوست داشتنی خودم بود.
و بزرگترین ترسم تنها موندن بود.
تنها چیزی که می شکست اسباب بازیهام بود
و معنای خداحافظ تا فردا بود.
کودکی ام را دوست داشتم
روزهایی را که به جای دلم
سر زانوهایم زخمی بود.
وای کودکی چه زیبا کلمه ای است که با خود یک دنیا شور و شوق برایم
به همراه دارد که با به زبان آوردن آن احساس خوشی همراه با حسرت
در وجودم شعله ور می شود.
حس خوب روزهای بچگی،روزهای سر زندگی و بی خبری از دنیای آدم بزرگها
غرق در شادی درحال جست و خیز کردن، دینای سر به سرگذاشتن
با پدر بزرگ و مادر بزرگ ،گره زدن بند کفشای دوستت به پایه نیمکت کلاس درس،
قایم موشک بازی کردن توی حیاط مدرسه ،تو چشم بزار من قایم می شم
اگه تونستی پیدام کن یا بازی گرگم به هوا آخ که چه دنیای قشنگی بود
و حسرت اینکه چه زود دیر شد.
کاش این دنیا همیشگی بود دنیایی که توش تنها چیزی که می شکست
اسباب بازیهات بود نه دلت.
دنیایی که تنها قسمت ترسناکش لولوی شبهای تاریک بودکه با لالایی گرم مادر
و دست مهربان پدر دیگه ازش نمی ترسیدی و به دست فراموشی
می سپردیش یادش بخیر.
ای کاش همیشه در کودکی می ماندیم به دور از هر هیاهویی مشغول شیطنت
میشدیم و هیچ وقت آرزوی بزرگ شدن نمی کردیم اما افسوس که که زود بزرگ
شدیم اسیر دست روزگار شدیم.
حالا که خوب فکر می کنم می بینم دلم می خواهد برگردم
به روزهای خوب کودکی ام آن زمانها که پدرم تنها قهرمان زندگیم بود.
عشق ، تنها در آغوش گرم مادرم خلاصه می شد
و بالاترین نقطه زمین شانه های پدرم بود.
بدترین دشمنم خواهر کوچولوی دوست داشتنی خودم بود.
و بزرگترین ترسم تنها موندن بود.
تنها چیزی که می شکست اسباب بازیهام بود
و معنای خداحافظ تا فردا بود.
کودکی ام را دوست داشتم
روزهایی را که به جای دلم
سر زانوهایم زخمی بود.
- ۶.۳k
- ۱۳ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط