در دنیای من عشق بی معنی ست
پارت 10:در دنیای من عشق بی معنی ست✨️
ویو هیونجین:
همین طور تو فکر بودم که در زده شد و بعد ریچارد وارد شد و گفت باید باهام حرف بزنه منم پاشدم و از اتاق خارج شدم اما قبلش برای بار آخر به لونا نگاهی کردم
ریچارد:قربان هوانگ بزرگ می خوان شما رو ببینن
☆هوانگ بزرگ همون پدر هیونجین سان هست
هیونجین:چرا؟
ریچارد:قربان ایشون دلیلی به من نگفتن اما گفتن حتما باید به دیدنشون برید
هیونجین:من به خونه اش نمیرم
ریچارد:بله قربان می دونستم و به ایشونم گفت و هوانگ بزرگ گفتن به دفترشون برید
هیونجین:باشه مراقب لونا باشید
ریچارد:چشم
از ریچارد دور شدم و رفتم پارکینگ و سوار ماشینم شدم رفتم سمت شرکت پدرم ماشین رو پارک کردم و وارد شدم همه به احترامم سر خم می کردن بی اهمیت از همشون رد شدم و وارد دفتر پدرم شدم بی هیچ حرفی رو به روش نشستم
هیونجین:دارم ازدواج میکنم
سان:میدونم
هیونجین:خب پس من چرا اینجام؟
سان:چون با آدم درستی ازدواج نمیکنی
هیونجین:تو از کجا میدونی کی درسته کی اشتباهه
سان:باید برام وارث بیاره
هیونجین:خب میاره
سان:پسر باید باشه
هیونجین:هیچ بایدی وجود نداره
سان:داره
هیونجین:نداره
سان:داره و اگه منصرف نشی و با اونی که من میگم ازدواج نکنی اون دختر رو میکشم
هیونجین با جدیت گفت:
جرعت داری به ی تار موش دست بزن تا دستت رو بشکنم
حرفی که زدم عجیب بود چرا این دختر انقدر برام مهمه
سان:تو به چه جرعتی تو روی پدرت میمونی؟
هیونجین:همون جرعتی که تو ۵ سال پیش به دستت دادی(مینهو رو میگه)
سان:من هنوزم پشیمون نیستم من کار درست رو کردم اون پسره ی بی کله خودش پرید جلوی گلوله
هیونجین خیلی خونسرد گفت:خفه شو کارت چی بود الان؟
سان:باید دیر تر ازدواج کنی
هیونجین:چرا؟
سان:چون باید بعد مراسم بزرگ ازدواج کنی
منظورش رو فهمیده بودم پس مخالفت نکردم
هیونجین:خب چیزه دیگه ای هست؟
سان:نه می تونی بری
بدون حرفی از شرکت بیرون زدم می خواستم به ریچارد زنگ بزنم و بگم کار رو عقب بندازه ولی خودش زنگ زد
ریچارد:قربان ی مشکل بزرگ داریم به عمارت حمله شده
هیونجین:چی؟
...
خب اینم از پارت ۱۰ درحالی که گفته قرار نیست زود پارت بدم
اگه سوالی دارید تو کامنت ها بپرسید جواب میدم
ممنون از کسایی که حمایت میکنن💋💖
ویو هیونجین:
همین طور تو فکر بودم که در زده شد و بعد ریچارد وارد شد و گفت باید باهام حرف بزنه منم پاشدم و از اتاق خارج شدم اما قبلش برای بار آخر به لونا نگاهی کردم
ریچارد:قربان هوانگ بزرگ می خوان شما رو ببینن
☆هوانگ بزرگ همون پدر هیونجین سان هست
هیونجین:چرا؟
ریچارد:قربان ایشون دلیلی به من نگفتن اما گفتن حتما باید به دیدنشون برید
هیونجین:من به خونه اش نمیرم
ریچارد:بله قربان می دونستم و به ایشونم گفت و هوانگ بزرگ گفتن به دفترشون برید
هیونجین:باشه مراقب لونا باشید
ریچارد:چشم
از ریچارد دور شدم و رفتم پارکینگ و سوار ماشینم شدم رفتم سمت شرکت پدرم ماشین رو پارک کردم و وارد شدم همه به احترامم سر خم می کردن بی اهمیت از همشون رد شدم و وارد دفتر پدرم شدم بی هیچ حرفی رو به روش نشستم
هیونجین:دارم ازدواج میکنم
سان:میدونم
هیونجین:خب پس من چرا اینجام؟
سان:چون با آدم درستی ازدواج نمیکنی
هیونجین:تو از کجا میدونی کی درسته کی اشتباهه
سان:باید برام وارث بیاره
هیونجین:خب میاره
سان:پسر باید باشه
هیونجین:هیچ بایدی وجود نداره
سان:داره
هیونجین:نداره
سان:داره و اگه منصرف نشی و با اونی که من میگم ازدواج نکنی اون دختر رو میکشم
هیونجین با جدیت گفت:
جرعت داری به ی تار موش دست بزن تا دستت رو بشکنم
حرفی که زدم عجیب بود چرا این دختر انقدر برام مهمه
سان:تو به چه جرعتی تو روی پدرت میمونی؟
هیونجین:همون جرعتی که تو ۵ سال پیش به دستت دادی(مینهو رو میگه)
سان:من هنوزم پشیمون نیستم من کار درست رو کردم اون پسره ی بی کله خودش پرید جلوی گلوله
هیونجین خیلی خونسرد گفت:خفه شو کارت چی بود الان؟
سان:باید دیر تر ازدواج کنی
هیونجین:چرا؟
سان:چون باید بعد مراسم بزرگ ازدواج کنی
منظورش رو فهمیده بودم پس مخالفت نکردم
هیونجین:خب چیزه دیگه ای هست؟
سان:نه می تونی بری
بدون حرفی از شرکت بیرون زدم می خواستم به ریچارد زنگ بزنم و بگم کار رو عقب بندازه ولی خودش زنگ زد
ریچارد:قربان ی مشکل بزرگ داریم به عمارت حمله شده
هیونجین:چی؟
...
خب اینم از پارت ۱۰ درحالی که گفته قرار نیست زود پارت بدم
اگه سوالی دارید تو کامنت ها بپرسید جواب میدم
ممنون از کسایی که حمایت میکنن💋💖
- ۵۴
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط