|تکپارتی|
#درخواستیه
ا.ت: همشون دارن یکی یکی محو میشن انگاری از اول هیچ تار و پودی ازشون وجود نداشته"
همینطور که کنار اسکله راه میرفت موهاشو می بافت.
ا.ت: هر روز کمتر و کمتر میشن و یکی یکی میمیرن بدون اینکه من بفهمم چطوری"
صدای نازکی از پشت سرش بلندشد
دستیارش: که این یعنی..."
ا.ت: یکی داره بدون اطلاع من یه کارایی میکنه.."
همون لحظه صدای بلند انفجار از انبار پشتی بلند شد، دقیقا همون انباری که قبل از اینکه ازش بیرون بزنه فردی که سعی داشت بکشتش رو شکنجه کرده بود
دود سیاهی بلند شده بود ولی ا. ت بدون اینکه حتی صورتشو برگردونه بافت موهاشو کامل کرد.
ا.ت: چرا داری همچین غلطی میکنی؟ "
میدونست این کارها زیر سر کیه حتی بدون اینکه نیم نگاهی به عقب بکنه فهمید کی پشت سرش وایستاده
جونگکوک آروم از پشت نزدیک ا. ت شد و کنارش وایستاد
ا.ت: هوه(بخارسرد) چند وقته یک نفر داره کارامو بهم میریزه، تو راجبش چی میدونی؟
جونگکوک: هیچی، باورکن فقط... "
روی گوشش خم شد
جونگکوک:مراقب خودت باش"
صدای تیر بلند شد
ا. ت: مراقب؟تو همیشه همینو می گی جونگکوک، انفجار انبار، ناپدید شدن رقیبام، فکر کردی نمیفهمم؟"
جونگکوک دستشو روی شونه اش میزاره نفس گرمش رو روی گردنش رها میکنه
جونگکوک: اگه می دونستی، چرا ساکت موندی، چون میدونی تنهایی نمیتونی از پسم بربیای؟ بزار کمکت کنم"
دستیارش:خانم، دود داره بیشتر میشه شاید یک انفجار دیگه باشه، باید فرار کنـ.. "
نتونست حرفشو کامل کنه چون صدای تیر نذاشت.
جونگکوک ا.ت رو پشت یک بشکه ی نفت کشید، اسلحشو دراورد و یکی از دو مهاجمی که داشت به سمتشون هجوم میاورد رو زد.
ا.ت از سمت دیگه ایی گلوله ایی شلیک کرد
ا.ت: تو.. همهاش تو بودی؟ چرا؟
من یه مافیام نه عروسکت! حرومزاده(این فحش واقعا فحش نیست)
صدای تیر تویه فضای خالی اسکله پیچید و خون از قفسه ی سینه ی ا.ت رویه سیمان سرد چکید
جونگکوک چشماش رویه زخم ا.ت خشک شد
تیر دیگه ایی به بشکه برخورد کرد
جونگکوک دست ا. تو گرفت و سمت مخفیگاه و یه اتاق امن کشوند
ا.ت تب کرده بود مسیر دویدنشون با خون ا.ت پوشیده شده بود.
جونگکوک دستی رویه صورت خیس ا. ت کشید
جونگکوک: از اول عاشقت بودم، دشمناتو شکار کردم چون نمی خواستم از دستت بدم لعنتی،من فقط میخوام برات جونمو بدم ولی تو حتی یه تشکر ساده هم نمی کنی.!. "
سوسوی امیدی تویه چشماش برق زد
نغس های ا. ت به شماره افتاده
ا.ت: عشق؟ توی دنیای ما عشق ضعفه، جونگکوک! من مافیام، نه دختری که نجاتش بدی، تشکر؟... "
سرفه های خونیش نمیذاشتن حرفشو کامل بزنه
جونگکوک ناامیدانه سعی داشت جلوی خونریزی رو بگیره
ا.ت: تو همرو فدای من کردی، اما من شایسته نبودم. برو قبل ازینکه تویم بمیری... "
صدای انفجار دیگه ایی اومد، صدای تیراندازی بیشتر
چند نفر وارد اتاق شدن
بادیگارد: رئیس!
اسکله آتیش گرفته باید بریم
جونگکوک درحالی که جسم ا.ت رو بغل گرفته داد زد
جونگکوک:نهه، نه عوضیا"
چقد سخت بود جدا شدن از روحی که در یکی دیگه دمیده..
انگشتاش یکی یکی شل شدن
جونگکوک: ا. ت، ولت نمیکنم"
یادیگاردا جونگکوک رو از ا.ت دور کردن و در اتاق بسته میشه
ا. ت زخمی روی زمین افتاد، تنها، آتیش اسکله ی خالی رو پر از هرج و مرج کرده بود، جونگکوک زنده موند، اما قلبش مرد، از دور نگاهی به ا.ت کرد مثل آخرین بار مرگ یک پروانه،
و با یک انفجار دیگه جونگکوک غیبش زد، برای همیشه.
ا. ت زمزمه کرد:منم عاشقت بودم لعنتی، ولی تو مثل همه ی قاصدک های آرزوم، ترجیح دادی به باد بری "
باد موهاش رو نوازش کرد،
و چشمای ا. ت رو به تاریکی شب هدیه داد.
.
.
the end
داشتم فکر می کردم چند وقته تک پارتی با پایان غمگین نزاشتم برای همین ترجیح دادم تنوع بدم به کارم.
ا.ت: همشون دارن یکی یکی محو میشن انگاری از اول هیچ تار و پودی ازشون وجود نداشته"
همینطور که کنار اسکله راه میرفت موهاشو می بافت.
ا.ت: هر روز کمتر و کمتر میشن و یکی یکی میمیرن بدون اینکه من بفهمم چطوری"
صدای نازکی از پشت سرش بلندشد
دستیارش: که این یعنی..."
ا.ت: یکی داره بدون اطلاع من یه کارایی میکنه.."
همون لحظه صدای بلند انفجار از انبار پشتی بلند شد، دقیقا همون انباری که قبل از اینکه ازش بیرون بزنه فردی که سعی داشت بکشتش رو شکنجه کرده بود
دود سیاهی بلند شده بود ولی ا. ت بدون اینکه حتی صورتشو برگردونه بافت موهاشو کامل کرد.
ا.ت: چرا داری همچین غلطی میکنی؟ "
میدونست این کارها زیر سر کیه حتی بدون اینکه نیم نگاهی به عقب بکنه فهمید کی پشت سرش وایستاده
جونگکوک آروم از پشت نزدیک ا. ت شد و کنارش وایستاد
ا.ت: هوه(بخارسرد) چند وقته یک نفر داره کارامو بهم میریزه، تو راجبش چی میدونی؟
جونگکوک: هیچی، باورکن فقط... "
روی گوشش خم شد
جونگکوک:مراقب خودت باش"
صدای تیر بلند شد
ا. ت: مراقب؟تو همیشه همینو می گی جونگکوک، انفجار انبار، ناپدید شدن رقیبام، فکر کردی نمیفهمم؟"
جونگکوک دستشو روی شونه اش میزاره نفس گرمش رو روی گردنش رها میکنه
جونگکوک: اگه می دونستی، چرا ساکت موندی، چون میدونی تنهایی نمیتونی از پسم بربیای؟ بزار کمکت کنم"
دستیارش:خانم، دود داره بیشتر میشه شاید یک انفجار دیگه باشه، باید فرار کنـ.. "
نتونست حرفشو کامل کنه چون صدای تیر نذاشت.
جونگکوک ا.ت رو پشت یک بشکه ی نفت کشید، اسلحشو دراورد و یکی از دو مهاجمی که داشت به سمتشون هجوم میاورد رو زد.
ا.ت از سمت دیگه ایی گلوله ایی شلیک کرد
ا.ت: تو.. همهاش تو بودی؟ چرا؟
من یه مافیام نه عروسکت! حرومزاده(این فحش واقعا فحش نیست)
صدای تیر تویه فضای خالی اسکله پیچید و خون از قفسه ی سینه ی ا.ت رویه سیمان سرد چکید
جونگکوک چشماش رویه زخم ا.ت خشک شد
تیر دیگه ایی به بشکه برخورد کرد
جونگکوک دست ا. تو گرفت و سمت مخفیگاه و یه اتاق امن کشوند
ا.ت تب کرده بود مسیر دویدنشون با خون ا.ت پوشیده شده بود.
جونگکوک دستی رویه صورت خیس ا. ت کشید
جونگکوک: از اول عاشقت بودم، دشمناتو شکار کردم چون نمی خواستم از دستت بدم لعنتی،من فقط میخوام برات جونمو بدم ولی تو حتی یه تشکر ساده هم نمی کنی.!. "
سوسوی امیدی تویه چشماش برق زد
نغس های ا. ت به شماره افتاده
ا.ت: عشق؟ توی دنیای ما عشق ضعفه، جونگکوک! من مافیام، نه دختری که نجاتش بدی، تشکر؟... "
سرفه های خونیش نمیذاشتن حرفشو کامل بزنه
جونگکوک ناامیدانه سعی داشت جلوی خونریزی رو بگیره
ا.ت: تو همرو فدای من کردی، اما من شایسته نبودم. برو قبل ازینکه تویم بمیری... "
صدای انفجار دیگه ایی اومد، صدای تیراندازی بیشتر
چند نفر وارد اتاق شدن
بادیگارد: رئیس!
اسکله آتیش گرفته باید بریم
جونگکوک درحالی که جسم ا.ت رو بغل گرفته داد زد
جونگکوک:نهه، نه عوضیا"
چقد سخت بود جدا شدن از روحی که در یکی دیگه دمیده..
انگشتاش یکی یکی شل شدن
جونگکوک: ا. ت، ولت نمیکنم"
یادیگاردا جونگکوک رو از ا.ت دور کردن و در اتاق بسته میشه
ا. ت زخمی روی زمین افتاد، تنها، آتیش اسکله ی خالی رو پر از هرج و مرج کرده بود، جونگکوک زنده موند، اما قلبش مرد، از دور نگاهی به ا.ت کرد مثل آخرین بار مرگ یک پروانه،
و با یک انفجار دیگه جونگکوک غیبش زد، برای همیشه.
ا. ت زمزمه کرد:منم عاشقت بودم لعنتی، ولی تو مثل همه ی قاصدک های آرزوم، ترجیح دادی به باد بری "
باد موهاش رو نوازش کرد،
و چشمای ا. ت رو به تاریکی شب هدیه داد.
.
.
the end
داشتم فکر می کردم چند وقته تک پارتی با پایان غمگین نزاشتم برای همین ترجیح دادم تنوع بدم به کارم.
- ۸.۰k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط