آن سوی واقعیت
پارت اول
پنجره را که باز میکردم، عطر یاس فضای اتاق را پر میکرد. تهیونگ درست کنارم ایستاده بود، دستش نوازشوار بر روی کمرم میلغزید و سرش را روی شانهام گذاشته بود. "چه بوی خوبی..." زمزمه کرد و نفس عمیقی کشید، انگار که میخواست تمام هوای دنیا را با عطر من پر کند. برگشتم و در آغوشش جا گرفتم. چشمانش، آن گنجینههای قهوهای عمیق، در نور کم ماه میدرخشیدند.
"دلبر من، قرار نیست که تمام شب رو اینجا ایستاده باشیم، نه؟" صدای بم و آرامشبخش تهیونگ، لرزشی شیرین به قلبم میانداخت. خندیدم، آن خندههای از ته دلی که فقط در کنار او تجربه میکردم. سرم را به عقب خم کردم و او بدون لحظهای تردید، لبهایش را روی پیشانیام گذاشت. بوسهای طولانی و پر از عشق. بعد به آرامی پایین آمد، روی گونههایم، بینیام و در آخر، روی لبهایم نشست. بوسهاش نرم بود، آرام، انگار که میخواست تمام زمان را در آن لحظه متوقف کند. گرمای نفسهایش روی پوستم حس میشد و من در آن لحظه، مطمئنترین و خوشبختترین زن جهان بودم.
"خیلی دوستت دارم، تهیونگ..." زمزمه کردم، صدایم از شور عشق لرزان بود.
او مرا محکمتر در آغوش گرفت. "ا/ت من، من بیشتر عاشقتم. تو تنها چیزی هستی که منو کامل میکنه."
لبخند زدم. این بوسهها و حرفها، این لحظات ناب، بخش جدانشدنی از زندگی هر روزمان بود. ما نامزد بودیم، تا چند ماه دیگر قرار بود برای همیشه به هم برسیم. خانهای کوچک با پنجرههایی رو به باغی پر از گل های یاس، جایی که خندههای ما و قصههای شیرینمان برای همیشه باقی میماند.
ادامه دارد......
نظرتون چیه؟ ادامشو بزارم ؟
پنجره را که باز میکردم، عطر یاس فضای اتاق را پر میکرد. تهیونگ درست کنارم ایستاده بود، دستش نوازشوار بر روی کمرم میلغزید و سرش را روی شانهام گذاشته بود. "چه بوی خوبی..." زمزمه کرد و نفس عمیقی کشید، انگار که میخواست تمام هوای دنیا را با عطر من پر کند. برگشتم و در آغوشش جا گرفتم. چشمانش، آن گنجینههای قهوهای عمیق، در نور کم ماه میدرخشیدند.
"دلبر من، قرار نیست که تمام شب رو اینجا ایستاده باشیم، نه؟" صدای بم و آرامشبخش تهیونگ، لرزشی شیرین به قلبم میانداخت. خندیدم، آن خندههای از ته دلی که فقط در کنار او تجربه میکردم. سرم را به عقب خم کردم و او بدون لحظهای تردید، لبهایش را روی پیشانیام گذاشت. بوسهای طولانی و پر از عشق. بعد به آرامی پایین آمد، روی گونههایم، بینیام و در آخر، روی لبهایم نشست. بوسهاش نرم بود، آرام، انگار که میخواست تمام زمان را در آن لحظه متوقف کند. گرمای نفسهایش روی پوستم حس میشد و من در آن لحظه، مطمئنترین و خوشبختترین زن جهان بودم.
"خیلی دوستت دارم، تهیونگ..." زمزمه کردم، صدایم از شور عشق لرزان بود.
او مرا محکمتر در آغوش گرفت. "ا/ت من، من بیشتر عاشقتم. تو تنها چیزی هستی که منو کامل میکنه."
لبخند زدم. این بوسهها و حرفها، این لحظات ناب، بخش جدانشدنی از زندگی هر روزمان بود. ما نامزد بودیم، تا چند ماه دیگر قرار بود برای همیشه به هم برسیم. خانهای کوچک با پنجرههایی رو به باغی پر از گل های یاس، جایی که خندههای ما و قصههای شیرینمان برای همیشه باقی میماند.
ادامه دارد......
نظرتون چیه؟ ادامشو بزارم ؟
- ۱۰.۱k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط