{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فقیری از کنار دکان کبابی میگذشت. دید کبابی گوشت ها را در

فقیری از کنار دکان کبابی میگذشت. دید کبابی گوشت ها را در سیخ کرده و به روی آتش نهاده باد میزد و بوی کباب در بازار پیچیده بود.
فقیر گرسنه بود و سکه ای نداشت پس تکه نانی از توبره اش در آورد و در مسیر دود کباب گرفته به دهان گذاشت.
به همین ترتیب چند تکه نان خورد و براه افتاد, کباب فروش که او را دیده بود به سرعت از دکان خارج شده دست او را گرفت و گفت:
کجا؟ پول دود کبابی را که خورده ای بده. رندی آنجا حاضر بود و دید که فقیر التماس میکند دلش سوخت و جلو رفته به کبابی گفت:
این مرد را رها کن من پول دود کبابی را که او خورده میدهم. کباب فروش قبول کرد .
مرد کیسه پولش را در آورد و زیر گوش کبابی شروع به تکان دادن کرد و صدای جرینک جرینگ سکه ها به گوش کبابی خورد و بعد به او گفت:
بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر.
کباب فروش گفت: این چه پول دادن است؟
گفت: کسی که دود کباب را بفروشد باید صدای سکه را تحویل بگیرد....
دیدگاه ها (۲)

💧 بسم الله الرحمن الرحیم 💧 جاهل کسی نیست که خواندن و نوشتن ب...

الهی..به من ایمانی قوی ببخش تا ڪه از رحمتت ناامید نشوم 😢 اله...

۞إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ ۚ ۳۱۝۞همانا گر...

فردی به حکیمی گفت:خبر داری که فلانی درباره ات چقدر غیبت کردح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط