{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{محکوم به لمس }

{محکوم به لمس }
part ۳۰ 杂交种

سال ها قبل رن خواهرش را شب ها تمرین و آموزش میداد تا اگه روزی مثل مادرش مورد حمله قرار می‌گرفت بتونه از خودش دفاع بکند نه اینکه همان‌قدر ضعیف و زجر آورد از دنیا بره به هر حال جون یه دو رگه در قصر همیشه در خطر بود بخاطر همین آرو خوب زمین تمرین را در شب می‌شناخت ..
بلآخره افکارش را پراکنده کرد و نگاهی به مرد مقابلش که پوشیده در پیراهن کرمی و شلوار مشکی بود کرد
جیمین همیشه پیراهن کرمی می‌پوشید حتما توی کمدش هزاران پیراهن کرمی یک جنس داشت همیشه اونا رو می‌پوشید چه حوصله سر بر !؟ حتما هیچوقت لباس کم نمی‌آورد بچه پرو !.
جیمین درحال بازم کردن دکمه های پیراهنش شد
و در همون حین به آرو که داشت نگاه می‌دزدید گفت: خیلی برای بیرون رفتن مشتاقی؟
آرو آب دهانش را قورت داد و مردمک چشم هایش روی صورتش قفل شد : هر وقت به جای زندونی شدی بعدش درکم می‌کنی
جیمین دکمه های آستینش هایش را باز کرد و تا زد و شمشیر چوبی اش را سمت همسرش گرفت
آرو به خودش آمد و دید زدن مرد رو کنار گذاشت و سریعی شمشیر یا همان تکه چوب را بالا آورد تا از خودش دفاع کنه .

قرار نیست مقابل مرد زورمندی مثل جیمین دووم بیاره. اصلا به همین دلیل بود که رن برادرش صلاح دونسته بود آرو

تیراندازی رو یاد بگیره تا بتونه حداقل به به نحوی زنده بمونه. زوری که آرو مقابل جیمین‌ نداشت و البته قسمتی از زمین تمرین که آرو رویش ایستاده بود، باعث شد مقابل ضربه‌ای خیلی قدرتمند جیمین تاب نیاره و روی زمین بیافته

البته به همراه جیمین‌ رو خودش قبل از اینکه مغزش اعلام وجود به مرد را روی خودش بفهمد، بدنش از سنگینی جسم روش درد رو فریاد زد و باعث شد ناله ای از زیر لبش در برود.


جبمین انتظار داشت همسر ظریفش طاقت ضربه رو نیاره و روی زمین بیافته قسمتی از سنگینیش را روی بازوهایش ریخت و روی آنها بلند شد. با این حال گذاشت سنگینی پایین تنه اش همچنان رو دختر بمانه تا یه وقت فکر فرار به سرش نزنه : دردت گرفت...بانوی من ؟

با صدای بمش کنار گوش دختر گفت آرو بیشتر از چیزی که بقیه فکر میکردن زیرک بود. سال‌ها وقت تلف کردن در آن قصر پدرش بهش یاد داده بود که یک تون ،صدا یک حرکت یا یک نگاه میتونه چه معنی ای داشته باشه و متاسفانه هیچ چیز خوبی در رفتارهای مرد نمیدید با صدای که می‌خواست محکم باشه اما نبود گفت : خیلی بی جنبه ای این فقط یه بازی بود تو جدیش گرفتی حالا بلند شو
جیمین‌ بدون اینکه به خواسته ی همسرش توجهی کنه دست برد و کش قهوه ای رنگ را از موهای مشکی دختر بیرون کشید موهای بسیار بلندش روی زمین پخش شدند و

با چشمای درخشان به چهره ی دختر زیرش نگاه کرد و بعد از اینکه کش رو داخل مچ دستش انداخت همون دست رو به آرومی رو گونه ی آرو گذاشت و با صدای بم اما آرام گفت : من بردم پس دیگه نمیتونی از این قصر بری بیرون
آرو با زمزمه لب زد : خوب باشه حالا بلند شپ
فاصله‌ی صورت‌ هایشان آنقدر کم بود که نیازی به بلند حرف زدن نداشتند
جیمین خیره در آن چشم‌ها دستش رو نرم و نوازش‌وار به حرکت درآورد
صدای اعلام از دوردست به گوش رسید و شب رو به ساکنین قصر یادآوری کردند به دنبالش چراغدان‌های قصر و همین‌طور ساختمونی که کنار زمین تمرین بود روشن شدن. نور در چهره‌ی آرو افتاد و نیمه‌ای از صورتش رنگ گرفت. یکی از چشمای سبزش شروع کرد به درخشیدن در نور زرد رنگ و دیگری شبیه جنگلی در تاریکی شب فرو رفت. موهاش درهم روی زمین ریخته بودن و چتری‌های مشکی اش قسمتی از پیشانیش را پوشانده بود
با دهان نیمه‌بازش نفس‌نفس می‌زد و با چشمای درشت بادامی اش به جیمین خیره شده بود و انتظار حرکت بعدیش رو داشت
دیدگاه ها (۱۷)

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

دید پنهان انفجار اشکار

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

𓆩 پارت ۴۸ 🖤🥀 𓆪ات با بغض به جیمین نگاه کرد.ات: پس همه‌چیز درو...

آن شب، عمارت جیمین برخلاف همیشه آرام بود.جلسه‌های روز تموم ش...

برادر ناتنی

زیبای کوچک فریبکار

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط