رمان گناهکار قسمت هفتم (542 )

کتابخانه نودهشتیا
گناهکار fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
آرشام فرزند ارشد خانواده ی بزرگ و سرشناس تهرانی نسب فرهاد تهرانی نسب پدرم تاجری قدرتمند و موفق بود. مردی مستبد و مغرور و دریا مادرم زنی زیبا عاری از محبت و مهر مادری با نگاهی سرد و پر غرور من توی خانواده ای رشد کردم که هیچ کدوم بویی از عشق و انسانیت نبرده بودند. پدرم بر حسب اجبار و موقعیت شغلی و مادرم به خاطر پول و ثروت حاضر به ازدواج با هم شدند. پدرم تک فرزند بود و تموم اعضای خانوادش خارج از کشور زندگی میکردند. مادرم هم به خواهر به اسم ساحل داشت که همراه شوهر و بچه هاش توی کیش ساکن بود. سه سال و نیم بعد از متولد شدن من مادرم باردار شد به خواهر و برادر دوقلوا آرام و آرتام از همون ابتدا با همون سن کم نسبت بهشون احساس مسئولیت میکردم در همه حال مراقبشون بودم هیچ کدوم از ما سه نفر توی دامن پر مهر مادر بزرگ نشدیم. پرستار از ما مراقبت میکرد و نگاه گرمی از جانب پدر و یا مادر نصیب هیچ کدوم از ما نشد. هر سه ی ما روز به روز بزرگ تر میشدیم و احساس مسئولیت من در مقابل خواهر و برادرم بیشتر فقط اونا رو داشتم خواهر مهربونی که به زیبایی اسمش به وجودم آرامش می بخشد و آرتام شیطون و بازیگوش بود و حتی بیشتر از سنش میتونست اتفاقات اطرافش رو درک کنه.
با یادآوریشون ناخوداگاه لبخند کم رنگی نشست روی لبام لبخندی از جنس غم به چیزی توی گلوم سنگینی می کرد.
نوزده سالم بود شاد و پرانرژی با اینکه توی خانواده ی سرد و مستبدی بزرگ شده بودم ولی نخواستم که مثل پدرم خشک و مغرور باشم یا مثل مادرم با نگاهی سرد و بی روح که پول و سفرهای اروپایی و مهمانی های آنچنانی رو به بچه هاش ترجیح می داد. خواستم که مخالف او نا رفتار کنم شاید با خودم لج کرده بودم یادمه به روز آرتام به نخ سیگار توی دستم دید از دوستام شنیده بودم بکشی دردات رو فراموش میکنی ولی تمومش دروغ بود دردام رو که فراموش نکردم هیچ بهش وابسته شده بودم آرتام اومد کنارم نشست اخم کرده بود. با اینکه پونزده سالش بود ولی به نوجوون شاداب و جذاب بود یه جورایی برعکس آرام که درست مثل اسمش آروم و ساکت بود و با دلی مهربون با اینکه آرام و آرتام دوقلو بودن ولی از لحاظ ظاهری شباهتی به هم نداشتن زل زد تو چشمام و جدی گفت: اهری شباهتی به به
داداش آرشام چرا چون خودتو من و آرام و است مهم نیست؟
با تعجب گفتم: سیگار بکشم ضررشو خودم میبینم چرا اسم خودت و آرام رو میاری؟
با بغض سرش رو انداخت پایین و جوابم رو داد مامان و بابا هیچ علاقه ای به هم ندارن خودم هر روز شاهد بگو مگوهاشون هستم. ما سه نفر کسی رو جز همدیگه نداریم. اگه میبینی تا الان من و آرام در مقابلشون ساکت بودیم و توی خودمون ریختیم فقط به خاطره اینه که می دونیم اگه از داشتن مهر پدر و مادر بی نصیب موندیم ولی تو رو داریم همیشه کنارمون بودی و ازمون مراقبت کردی، نذاشتی کمبودی احساس کنیم فکر نکن بچه ام و چیزی حالیم نیست نه داداش تمومش یادمه که وقتی بچه بودیم شما از ترس جیغای مامان می اومدیم توی اتاقت و تو ما رو میگرفتی توی بغلت و میگفتی چیزی نیست مامان مریض شده واسه همین جیغ میزنه ولی وقتی بزرگ تر شدیم دلیلش رو فهمیدیم تونستیم درک کنیم که چرا اون دروغا رو بهمون میگفتی تا ناراحت نشیم میدونم همیشه سعی کردی کمبود محبت پدر و مادر رو توی زندگیمون حس نکنیم ولی حالا اگه خدایی نکرده سلامتیت به خطر بیفته من و آرامم نابود میشیم. نمی خوایم تنها کسی که داریم رو از دست بدیم و با گریه سرش رو گذاشت روی شونم و گفت تو رو خدا با خودت این کار رو نکن داداش
چشمام رو بستم. سوزشش داره هر لحظه بیشتر میشه دردی ناگهانی توی قلبم حس کردم به درد سرد دستم رو ناخوداگاه گذاشتم
روی سینم و مشتش کردم توی این قلب کوهی از درد نشسته تحملش سخته، خیلی سخت
دیدگاه ها (۰)

پارت دهم.ویو آساآسا: مامان چیشدع؟چرا حرف نمی زنی فقط داری من...

برده عمارت جئون

یه نفر توی مهمونی به بچه‌تون می‌گه «مامانتو می‌برم!» و همه م...

✯𝙗𝙚𝙨𝙩 𝙇𝙞𝙛𝙚✪𝐩𝐚𝐫𝐭:1..............................................

دنیای ما

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:۴دست کوک از شدت شوک گوشی ...

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

برادر ناتنی

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:13دستان پسرک یخ زد.با قدم های لرزان سمت...

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط