عشق مافیایی
عشق مافیایی
part ⁸
ویو ات : همش مو بغل میکرد خسته شدم دیگه اهه پس بهش گفتم
ات: میشه یبار که شده حداقل یکبار که بشه منو بغلم نکنیی؟؟ ( عصبی و کیوت) ( ات وقتی عصبی بشه بشدت
کیوت میشه)
ویو جونگکوک: دیدم اعصبانی شده ولی وقتی عصبانی شد خوردنی تر شده بود ی تک خنده بهش کردم گفتم
جونگکوک: امممم اگه ی ساعت بغلت کنم دیگه تا صبح کاریت ندارم
ات: باشه ( آروم تر شد)
هنوز نخوابیده بودم که دیدم خود ات از من زود تر خوابید خندم گرفت بعدش یزره دستم شل کردم بینیم رو به بینی ات چسبوندم وقتی غرق خواب بود ی بوسه از لباش زدم بعدم خوابیدم
فلش بک بع صبح : ( ویو جونگکوک )
بیدار شدم دیدم ات توی بغلم هس اون بیدار شده ولی همش داشت دستام رو بلند میکرد ولی انگار زورش نمیرسید خندیدم بهش گفتم
جونگکوک: چیکار میکنی فرشته کوچولو؟ ( لبخند)
ات : اولن من فرشته کوچولو نیستم دوم هم دستات رو باز کن میخوام بیام بیرون از بغلت
جونگکوک: حالا که گفتی نمیذارم از بغلم بری بیرون
ات: اههههههه بزار برم دیگه
جونگکوک: نمیشههه ( خنده)
ویو ات: نمیذاشت برم بیرون از بغلش حیحی ی چند دقیقه اینجوری بودم که یهو به سرم زد که مظلوم بازی دربیارم 😈خودمو مظلوم کردم گفتم
ات: حالا چی؟(مظلوممممم)
جونگکوک: چقدر خوردنی شدی تو
بعدش یهو جونگکوک لپم رو آروم گاز گرفت
ات: نکن
جونگکوک: باشه حالا میتونی بری
راستی ات امروز عموم و پدرم قراره بیان خونمون ها
ات: باشه
فلش بک به آمدن مهمون ها: ( ویو ات)
مهمون ها اومدن عموی جونگکوک، دختر عموی جونگکوک (لینا)، زن عموی جونگکوک، مادر جونگکوک، پدر جونگکوک ، بودن بعد کلی پذیرایی خوش بش کردن سر میز ناهارخوری بودیم که دوباره لینا اومد تیکه انداخت:/ گفت
لینا: هه عمو این عروستون اصلا خوشگل نیستااا من حداقل بهتر از این بودم
که پدر جونگکوک گفت
پدر جونگوکوک: شما نمیخواد دخالت کنی پسرم عاشق چه زنی شده و اینکه ممنون میشم اینقدر دخالت و نظز ندی توی زندگی پسر من
بعدش یهو زن عموی جونگکوک عین ی مار آمد گفت
زن عموی جونگکوک: خب حالا دخترم چیزی نگفته که فقط حقیقت رو گفته
مادر جونگکوک گفت: خودت از زندگی دخترت خبر داری عین کوه پشتش در میای؟ ( داره میگه لینا ی هرزس) والا من یادم میاد از همون بچگیش مجبور بودیم لینا رو از کوچه خیابون با پسرا درحال حرف زدن پیدا کنیم
داشت وضیعت بد میشد که من گفتم
ات: غذا سرد شد نمیخواید غذا بخورید؟( مهربون و گرم)
اینو که گفتم همه شروع کردن به غدا خوردن دوباره ی نیم ساعت نشستن بعدش همه رفتن خدمتکار ها خونه رو تمیز کردن منم خیلی خسته بودم امروز داغون شده بودم کل غذاها رو من درست کرده بودم چون خدمتکار ها درحال تمیز کردن عمارت بودن نمیتونستن بعدش هم کل غذا رو من درست کردم
.
.
.
بای بای
part ⁸
ویو ات : همش مو بغل میکرد خسته شدم دیگه اهه پس بهش گفتم
ات: میشه یبار که شده حداقل یکبار که بشه منو بغلم نکنیی؟؟ ( عصبی و کیوت) ( ات وقتی عصبی بشه بشدت
کیوت میشه)
ویو جونگکوک: دیدم اعصبانی شده ولی وقتی عصبانی شد خوردنی تر شده بود ی تک خنده بهش کردم گفتم
جونگکوک: امممم اگه ی ساعت بغلت کنم دیگه تا صبح کاریت ندارم
ات: باشه ( آروم تر شد)
هنوز نخوابیده بودم که دیدم خود ات از من زود تر خوابید خندم گرفت بعدش یزره دستم شل کردم بینیم رو به بینی ات چسبوندم وقتی غرق خواب بود ی بوسه از لباش زدم بعدم خوابیدم
فلش بک بع صبح : ( ویو جونگکوک )
بیدار شدم دیدم ات توی بغلم هس اون بیدار شده ولی همش داشت دستام رو بلند میکرد ولی انگار زورش نمیرسید خندیدم بهش گفتم
جونگکوک: چیکار میکنی فرشته کوچولو؟ ( لبخند)
ات : اولن من فرشته کوچولو نیستم دوم هم دستات رو باز کن میخوام بیام بیرون از بغلت
جونگکوک: حالا که گفتی نمیذارم از بغلم بری بیرون
ات: اههههههه بزار برم دیگه
جونگکوک: نمیشههه ( خنده)
ویو ات: نمیذاشت برم بیرون از بغلش حیحی ی چند دقیقه اینجوری بودم که یهو به سرم زد که مظلوم بازی دربیارم 😈خودمو مظلوم کردم گفتم
ات: حالا چی؟(مظلوممممم)
جونگکوک: چقدر خوردنی شدی تو
بعدش یهو جونگکوک لپم رو آروم گاز گرفت
ات: نکن
جونگکوک: باشه حالا میتونی بری
راستی ات امروز عموم و پدرم قراره بیان خونمون ها
ات: باشه
فلش بک به آمدن مهمون ها: ( ویو ات)
مهمون ها اومدن عموی جونگکوک، دختر عموی جونگکوک (لینا)، زن عموی جونگکوک، مادر جونگکوک، پدر جونگکوک ، بودن بعد کلی پذیرایی خوش بش کردن سر میز ناهارخوری بودیم که دوباره لینا اومد تیکه انداخت:/ گفت
لینا: هه عمو این عروستون اصلا خوشگل نیستااا من حداقل بهتر از این بودم
که پدر جونگکوک گفت
پدر جونگوکوک: شما نمیخواد دخالت کنی پسرم عاشق چه زنی شده و اینکه ممنون میشم اینقدر دخالت و نظز ندی توی زندگی پسر من
بعدش یهو زن عموی جونگکوک عین ی مار آمد گفت
زن عموی جونگکوک: خب حالا دخترم چیزی نگفته که فقط حقیقت رو گفته
مادر جونگکوک گفت: خودت از زندگی دخترت خبر داری عین کوه پشتش در میای؟ ( داره میگه لینا ی هرزس) والا من یادم میاد از همون بچگیش مجبور بودیم لینا رو از کوچه خیابون با پسرا درحال حرف زدن پیدا کنیم
داشت وضیعت بد میشد که من گفتم
ات: غذا سرد شد نمیخواید غذا بخورید؟( مهربون و گرم)
اینو که گفتم همه شروع کردن به غدا خوردن دوباره ی نیم ساعت نشستن بعدش همه رفتن خدمتکار ها خونه رو تمیز کردن منم خیلی خسته بودم امروز داغون شده بودم کل غذاها رو من درست کرده بودم چون خدمتکار ها درحال تمیز کردن عمارت بودن نمیتونستن بعدش هم کل غذا رو من درست کردم
.
.
.
بای بای
- ۱۲.۸k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط