{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتند شهید گمنامه ، پلاک هم نداشت

گفتند شهید گمنامه ، پلاک هم نداشت

اصلا هیچ نشونه ای نداشت

امیدوار بودم روی زیرپیرهنیش اسمش رو نوشته باشه …

نوشته بود : اگر برای خداست ، بگذار گمنام بمانم

خاطرات شهدا

من می خواهم در آینده شهید بشوم

معلم پرید وسط حرف علی و گفت :

ببین علی جان مضوع انشا این بود که در آینده می خواهین چکاره بشین

باید در مورد یه شغل یا کار توضیح می دادی !

مثلا پدر خودت چه کاره است ؟

آقا اجازه … شهید …

خاطرات شهدا
ای شهدا برای ما حمدی بخوانید

که شما زنده اید و ما مرده
 هم قد گلوله توپ بود

گفتن : چه جوری اومدی اینجا ؟

گفت : با التماس

گفتن : چه جوری گلوله رو بلند می کنی میاری ؟

گفت : با التماس

به شوخی گفتن میدونی آدم چه جوری شهید میشه ؟

لبخندی زد و گفت : با التماس

وقتی تکه های بدنشو جمع می کردن ، فهمیدم چقدر التماس کرده
خاطرات شهدا
به مادر قول داده بود بر می گردد

چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد لبخند تلخی زد و گفت :

بچه م سرش می رفت ولی قولش نمی رفت …

خاطرات شهدا
 انتظار را باید از مادر شهید گمنام پرسید

ما چه می دانیم دلتنگی غروب جمعه را ؟
کوچه هایمان را به نامشان کردیم

که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم بدانیم

از گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم
 و تا ابد به آنانکه پلاکشان را از گردن خویش درآوردند

تا مانند مادرشان گمنام و بی مزار بمانند مدیونیم

مادر پول و طلاهاشو داد و از در ستاد پشتیبانی جنگ خارج شد

مسوول مربوطه فریاد زد : مادر رسیدتون !

مادر خندید و گفت : من برای دادن دوتا پسرم هم رسید نگرفتم
 آب جیره بندی شده بود

آن هم از تانکری که یک صبح تا شب زیر تیغ آفتاب مانده بود ، مگر می شد خورد ؟

به من آب نرسید ، لیوان را به من داد و گفت :

من زیاد تشنم نیست ، نصفش رو خوردم بقیه ش رو تو بخور ، گرفتم و خوردم

فرداش بچه ها گفتن که جیره هرکس نصف لیوان آب بود

خاطرات شهدا
 پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد …

پرسیدم : دنبال چی می گردی ؟

گفت : سربند یا زهرا !

گفتم : یکیش رو بردار ببند دیگه ، چه فرقی داره ؟

گفت : نه ! آخه من مادر ندارم …

خاطرات شهدا

مکه برای شما ، فکه برای من

بال نمی خواهم

این پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند …

شهید آوینی
دیدگاه ها (۵)

گاهی وقتها هم که اعلامیه جدیدی از امام می‌رسید، با همان طلبه...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۴ — نقشه‌ی رهاجونگکوک از صبح یک لحظه هم ...

۳ پارتی

پارت: 21 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*تایلر ابروهاش رو انداخت با...

«قرار نبود عاشقت بشم» | تک‌پارتی جونکوک 🖤از همون روز اول با ...

Destiny part 10

پارت ۱۴ — «مهمونِ شب‌مونده»عصر شده بود و تهیونگ هنوز قصد رفت...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎چند هفته گذشت.جیمین تقریباً کاملاً خوب ...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۷: شب اول، بدون تاج و تختخونه‌ی ساحلی کوچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط