«قرار نبود عاشقت بشم» | تکپارتی جونکوک 🖤
«قرار نبود عاشقت بشم» | تکپارتی جونکوک 🖤
از همون روز اول با جونکوک مشکل داشتم.
نه اینکه ازش متنفر باشم...
فقط زیادی مغرور بود، زیادی ساکت بود و بدتر از همه، همیشه جوری نگاهم میکرد که انگار حرفی برای گفتن داشت ولی نمیگفت.
یک شب، بعد از اینکه همه رفتن، توی کلاس تنها مونده بودم.
داشتم وسایلم رو جمع میکردم که صدای جونکوک رو شنیدم.
— هنوز نرفتی؟
برگشتم.
— تو هم نرفتی.
دستهاش رو توی جیبش گذاشت و تکیه داد به میز.
— منتظرت بودم.
خندیدم.
— منو؟
سرش رو تکون داد.
— آره.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد آروم گفتم:
— چرا؟
نگاهش رو ازم گرفت.
— چون فردا میری.
لبخندم محو شد.
— از کجا میدونی؟
— شنیدم.
چند قدم به سمتم اومد.
— و فکر کردم شاید قبل از رفتنت، یه چیزی رو بهت بگم.
قلبم شروع کرد به تند زدن.
— چی؟
جونکوک درست مقابلم ایستاد.
— یادت میاد همیشه میگفتم ازت خوشم نمیاد؟
خندیدم.
— مگه نگفته بودی؟
آروم گفت:
— دروغ میگفتم.
لبخندم روی صورتم خشک شد.
— چی؟
نگاهم کرد.
— هر بار اذیتت میکردم، فقط چون نمیدونستم چطور بهت نزدیک بشم. هر بار که با یکی دیگه میخندیدی، حرص میخوردم. هر بار که میگفتی از اینجا میری، شب خوابم نمیبرد.
چشمهاش برای اولین بار لرزید.
— ولی هیچوقت چیزی نگفتم... چون فکر میکردم وقت دارم.
آروم پرسیدم:
— و الان؟
لبخند تلخی زد.
— الان فهمیدم بعضی آدما رو وقتی از دست میدی، تازه میفهمی چقدر دوستشون داشتی.
چمدونم رو برداشتم.
— جونکوک...
دستم رو گرفت.
نه محکم؛ فقط به اندازهای که نذاره برم.
— نرو.
به دستش نگاه کردم.
— من فردا باید برم.
سرش رو پایین انداخت.
— پس حداقل امشب بمون.
— چرا؟
سرش رو بلند کرد.
چشمهاش پر از اشک بود.
— چون هنوز یه چیز رو بهت نگفتم.
— چی؟
نفس عمیقی کشید.
و خیلی آروم گفت:
— من از رفتنت نمیترسم... از این میترسم که وقتی رفتی، دیگه هیچوقت کسی رو مثل تو دوست نداشته باشم.
دلم شکست.
چمدونم رو زمین گذاشتم.
و برای اولین بار، من بودم که دستش رو گرفتم.
— پس امشب رو داریم...
لبخند کوچیکی زد.
— و فردا؟
نگاهش کردم.
— فردا رو هم با هم یه جوری میسازیم.
بعضی عشقها دیر شروع نمیشن؛ فقط آدمها دیر جرئت میکنن اعتراف کنن. 🖤
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
از همون روز اول با جونکوک مشکل داشتم.
نه اینکه ازش متنفر باشم...
فقط زیادی مغرور بود، زیادی ساکت بود و بدتر از همه، همیشه جوری نگاهم میکرد که انگار حرفی برای گفتن داشت ولی نمیگفت.
یک شب، بعد از اینکه همه رفتن، توی کلاس تنها مونده بودم.
داشتم وسایلم رو جمع میکردم که صدای جونکوک رو شنیدم.
— هنوز نرفتی؟
برگشتم.
— تو هم نرفتی.
دستهاش رو توی جیبش گذاشت و تکیه داد به میز.
— منتظرت بودم.
خندیدم.
— منو؟
سرش رو تکون داد.
— آره.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد آروم گفتم:
— چرا؟
نگاهش رو ازم گرفت.
— چون فردا میری.
لبخندم محو شد.
— از کجا میدونی؟
— شنیدم.
چند قدم به سمتم اومد.
— و فکر کردم شاید قبل از رفتنت، یه چیزی رو بهت بگم.
قلبم شروع کرد به تند زدن.
— چی؟
جونکوک درست مقابلم ایستاد.
— یادت میاد همیشه میگفتم ازت خوشم نمیاد؟
خندیدم.
— مگه نگفته بودی؟
آروم گفت:
— دروغ میگفتم.
لبخندم روی صورتم خشک شد.
— چی؟
نگاهم کرد.
— هر بار اذیتت میکردم، فقط چون نمیدونستم چطور بهت نزدیک بشم. هر بار که با یکی دیگه میخندیدی، حرص میخوردم. هر بار که میگفتی از اینجا میری، شب خوابم نمیبرد.
چشمهاش برای اولین بار لرزید.
— ولی هیچوقت چیزی نگفتم... چون فکر میکردم وقت دارم.
آروم پرسیدم:
— و الان؟
لبخند تلخی زد.
— الان فهمیدم بعضی آدما رو وقتی از دست میدی، تازه میفهمی چقدر دوستشون داشتی.
چمدونم رو برداشتم.
— جونکوک...
دستم رو گرفت.
نه محکم؛ فقط به اندازهای که نذاره برم.
— نرو.
به دستش نگاه کردم.
— من فردا باید برم.
سرش رو پایین انداخت.
— پس حداقل امشب بمون.
— چرا؟
سرش رو بلند کرد.
چشمهاش پر از اشک بود.
— چون هنوز یه چیز رو بهت نگفتم.
— چی؟
نفس عمیقی کشید.
و خیلی آروم گفت:
— من از رفتنت نمیترسم... از این میترسم که وقتی رفتی، دیگه هیچوقت کسی رو مثل تو دوست نداشته باشم.
دلم شکست.
چمدونم رو زمین گذاشتم.
و برای اولین بار، من بودم که دستش رو گرفتم.
— پس امشب رو داریم...
لبخند کوچیکی زد.
— و فردا؟
نگاهش کردم.
— فردا رو هم با هم یه جوری میسازیم.
بعضی عشقها دیر شروع نمیشن؛ فقط آدمها دیر جرئت میکنن اعتراف کنن. 🖤
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۱۱۱
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط