𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎
چند هفته گذشت.
جیمین تقریباً کاملاً خوب شده بود.
دیگه بدون کمک راه میرفت و حتی میتونست خودش از پلهها بالا و پایین بره.
مانیا از دیدنش خوشحال بود.
اون روز بعد از تمرین، جیمین روی مبل نشست.
+ خسته شدید؟
- یکم.
مانیا لیوان آب رو بهش داد.
+ بفرمایید.
- ممنون.
جیمین چند لحظه به مانیا نگاه کرد.
- مانیا...
+ بله؟
- فکر کنم دیگه خیلی از کارهای من باقی نمونده.
مانیا لبخند زد.
+ آره. پیشرفتتون خیلی خوب بوده.
- یعنی به زودی میری؟
مانیا مکث کرد.
+ احتمالاً.
جیمین چیزی نگفت.
مانیا کنار میز نشست و شروع کرد وسایلش رو مرتب کردن.
جیمین نگاهش میکرد.
- تو خوشحالی؟
مانیا سرش رو بالا آورد.
+ از چی؟
- اینکه بالاخره کارتون اینجا داره تموم میشه.
مانیا کمی فکر کرد.
+ راستش...
لبخند کوچیکی زد.
+ هم خوشحالم که شما خوب شدید، هم یه کم سخته که دیگه هر روز اینجا نباشم.
جیمین با تعجب نگاهش کرد.
- سخته؟
+ خب... به این خونه و آدمهاش عادت کردم.
جیمین لبخند زد.
- منم.
مانیا چیزی نگفت.
جیمین ادامه داد:
- به تو عادت کردم.
مانیا نگاهش رو پایین انداخت.
+ شما خیلی به پرستارتون وابسته شدید.
جیمین خندید.
- شاید.
همون لحظه خانم پارک وارد اتاق شد.
× مانیا، فردا باید چندتا از وسایلت رو جمع کنی.
مانیا برگشت.
+ فردا؟
× آره. دکتر گفته جیمین دیگه نیازی به مراقبت تماموقت نداره.
مانیا لبخند زد.
+ خیلی خوبه.
خانم پارک رفت.
اما جیمین همچنان ساکت بود.
مانیا متوجهش شد.
+ ناراحت شدید؟
- نه.
+ مطمئنید؟
جیمین لبخند زد.
- آره.
ولی وقتی مانیا از اتاق بیرون رفت، لبخندش محو شد.
فردا قرار بود مانیا کمکم وسایلش رو جمع کنه.
و جیمین تازه فهمیده بود...
شاید زمان زیادی برای گفتن چیزی که در دلش بود، باقی نمونده.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎
چند هفته گذشت.
جیمین تقریباً کاملاً خوب شده بود.
دیگه بدون کمک راه میرفت و حتی میتونست خودش از پلهها بالا و پایین بره.
مانیا از دیدنش خوشحال بود.
اون روز بعد از تمرین، جیمین روی مبل نشست.
+ خسته شدید؟
- یکم.
مانیا لیوان آب رو بهش داد.
+ بفرمایید.
- ممنون.
جیمین چند لحظه به مانیا نگاه کرد.
- مانیا...
+ بله؟
- فکر کنم دیگه خیلی از کارهای من باقی نمونده.
مانیا لبخند زد.
+ آره. پیشرفتتون خیلی خوب بوده.
- یعنی به زودی میری؟
مانیا مکث کرد.
+ احتمالاً.
جیمین چیزی نگفت.
مانیا کنار میز نشست و شروع کرد وسایلش رو مرتب کردن.
جیمین نگاهش میکرد.
- تو خوشحالی؟
مانیا سرش رو بالا آورد.
+ از چی؟
- اینکه بالاخره کارتون اینجا داره تموم میشه.
مانیا کمی فکر کرد.
+ راستش...
لبخند کوچیکی زد.
+ هم خوشحالم که شما خوب شدید، هم یه کم سخته که دیگه هر روز اینجا نباشم.
جیمین با تعجب نگاهش کرد.
- سخته؟
+ خب... به این خونه و آدمهاش عادت کردم.
جیمین لبخند زد.
- منم.
مانیا چیزی نگفت.
جیمین ادامه داد:
- به تو عادت کردم.
مانیا نگاهش رو پایین انداخت.
+ شما خیلی به پرستارتون وابسته شدید.
جیمین خندید.
- شاید.
همون لحظه خانم پارک وارد اتاق شد.
× مانیا، فردا باید چندتا از وسایلت رو جمع کنی.
مانیا برگشت.
+ فردا؟
× آره. دکتر گفته جیمین دیگه نیازی به مراقبت تماموقت نداره.
مانیا لبخند زد.
+ خیلی خوبه.
خانم پارک رفت.
اما جیمین همچنان ساکت بود.
مانیا متوجهش شد.
+ ناراحت شدید؟
- نه.
+ مطمئنید؟
جیمین لبخند زد.
- آره.
ولی وقتی مانیا از اتاق بیرون رفت، لبخندش محو شد.
فردا قرار بود مانیا کمکم وسایلش رو جمع کنه.
و جیمین تازه فهمیده بود...
شاید زمان زیادی برای گفتن چیزی که در دلش بود، باقی نمونده.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۷۰۸
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط