پارت ۱۱
ویو جیمین
¢زده به سرت دیوونه من عمرا همچین کاری رو نمیکنم(داد)
~واقعا؟
روی نوک پاهام ایستادم تا هم قدش بشم و گفتم
¢آره واقعا
~باشه پس اون میسو جونت هم مطمئن میشم رنگ خوش زندگی رو با خودش به گور ببره(نیشخند)
¢زررررشکککک میدونی اصلا اون کیه؟؟؟(داد)
~مگه کیه هااا(داد)
¢اون دختر پادشاه مافیای اینجاست مطمئنم حتی جرئت اینکارو هم نداری(پوزخند)
~اگه اینطوریه منم پسر پادشاه مافیای کره ام
¢فک کردی باور کردم؟؟پسرر...پادشاااههه...مافیاهایی..کرههه..اونم...تو همچین ویلای کوچیکی امکان نداره(خنده فیک)
~من نیومدم برای همیشه اینجا بمونم فهمیدی؟
¢به درک..اصلا برام مهم نیست
~خیلی خب باشه اگه جونش برات مهم نیست پس همین الان برو
¢میرم
~برو
به سمت در پا تند کردم و با تردید از اونجا خارج شدم یعنی واقعا کاری که گفت رو میکنه؟؟عَهههه توف به این زندگی اصلا چرا باهاش بازی کردم چرااااا
ویو میسو
صبح با صدای در اتاقم از خواب بیدار شدم و دیدم پدرم اومد تو اتاقم و همینطور که تو چهار چوب در اتاق بود دست به سینه گفت
÷بیدار شدی جوجو؟
°صبح بخیر پدر
÷صبح؟؟بهتره بگیم ظهر بخیر(پوزخند)
سریع چشمام دنبال ساعت رفتن و وقتی دیدم ساعت ۱ ظهره چشمام گرد شد
°واییییی نههههه دیرم شدهههه
سریع رفتم سمت دستشویی که صدای پدرم کوک منو میخکوب کرد
÷کجا میخای بری که دیرت شده(پرسشی)
°م..میخام..ب..برم عمارت جیمین!
÷خیلی خب باشه منم همرات میام
دروغ گفتم من نمیخواستم دوباره پام رو بزارم تو عمارت اون بیشعور(خودت) اصلا فکرشم نمیکردم بابامم هم بخواد باهام بیاد
°نه نه نه من خودم تنهایی میرم اشکالی نداره(خنده ضایع)
÷مطمئنی نمیخای باهات بیام؟
°نه تو کارهای مهم تری داری به اونا برس
همین موقع صدای زنگ گوشیش باعث شد با دست بهم علامت اوکی رو بده و رفت بیرون و در رو بست..خیالم کاملا راحت شد هرکی که بهش زنگ زده ازش ممنونم چون بابام بدون اون زنگ به این راحتیا ولم نمیکرد..سریع وارد حموم شدم و بعد دوش ۱۰ مینی یه لباس مشکی دامن کوتاه پوشیدم و بعد از صبحونه با ماشین رفتم سمت اداره پلیس مونیانگ تا به بورام یه سر بزنم ببینم چیشد..
ویو جیمین
صبح با سردرد از خواب پاشدم و رفتم سمت آینه یه نگاه به خودم انداختم..چقد آشفته تر از دیروز بودم یاد دیشب افتادم
(فلش بک به دیشب بعد ویلای شوگا)
سریع رفتم سمت ماشینی که فک کنم مال اون مرتیکه بود و سوارش شدم و همین که راننده اومد سمت ماشین با سرعت رفتم سمتش و دیگه نفهمیدم چه اتفاقی براش افتاد چون بیش از حد عصبی بودم تو جاده با آخرین سرعت حرکت کردم به سمت عمارت خودم..وفتی رسیدم عمارت بدون توجه به خدمتکار ها سریع رفتم سمت پله ها و دوتا دوتا بالا رفتم تا به اتاقم رسیدم...بعد ۵ مین تقریبا ۱۰ بطری ویسکی خوردم فقط برای اینکه هم قلبم تند میزد و همش قیافه اون مرتیکه جلو چشمام میومد و بعد همونطوری روی مبل بیهوش شدم
(پایان فلش بک)
دستم رو گذاشتم روی قلبم هنوزم غیر طبیعی میزد!..عَهه دیگه دارم گیج میشم واقعا..یه آبی به دست و صورتم زدم و بعدش میخواستم آماده بشم..
ویو میسو
تو راه بودم که یه پیام ناشناس دریافت کردم..گوشیمو ورداشتم و روی پیام زدم تا ببینم از طرف کیه ولی مشخص نبود فقط نوشته بود(مراقب خودت باش j به سلامتت اهمیتی نمیده) جوابی بهش ندادم ولی فهمیدم منظورش از j جیمینه یعنی چی نکنه اینم کاره خودشه؟تصمیم گرفتم به جیمین زنگ بزنم و همین کار رو کردم
°الو
€میشنوم
°این کاری بچگانه چیه جیمین چرا با یه شماره ی ناشناس بهم پیام دادی مراقب خودت باش جیمین به سلامتت اهمیت نمیده چه بازی احمقا...
میخواستم ادامه حرفم رو بگم و قبلش یه نگاه به جلو انداختم و یهو یه کامیون دیدم که با سرعت میاد سمتم پس چشمام رو بستم و جیغ بلندی کشیدم..
ویو جیمین
€الوو..ا..الووو چیشدد(آخری رو داد زد)
تلفن قطع شد ولی چند بار دیگه بهش زنگ زدم و بازم جواب نداد خیلی نگران شدم
€ن..ن..نکنه..ک..کار اون کثافته..(استرس)
...ادامه دارد....
¢زده به سرت دیوونه من عمرا همچین کاری رو نمیکنم(داد)
~واقعا؟
روی نوک پاهام ایستادم تا هم قدش بشم و گفتم
¢آره واقعا
~باشه پس اون میسو جونت هم مطمئن میشم رنگ خوش زندگی رو با خودش به گور ببره(نیشخند)
¢زررررشکککک میدونی اصلا اون کیه؟؟؟(داد)
~مگه کیه هااا(داد)
¢اون دختر پادشاه مافیای اینجاست مطمئنم حتی جرئت اینکارو هم نداری(پوزخند)
~اگه اینطوریه منم پسر پادشاه مافیای کره ام
¢فک کردی باور کردم؟؟پسرر...پادشاااههه...مافیاهایی..کرههه..اونم...تو همچین ویلای کوچیکی امکان نداره(خنده فیک)
~من نیومدم برای همیشه اینجا بمونم فهمیدی؟
¢به درک..اصلا برام مهم نیست
~خیلی خب باشه اگه جونش برات مهم نیست پس همین الان برو
¢میرم
~برو
به سمت در پا تند کردم و با تردید از اونجا خارج شدم یعنی واقعا کاری که گفت رو میکنه؟؟عَهههه توف به این زندگی اصلا چرا باهاش بازی کردم چرااااا
ویو میسو
صبح با صدای در اتاقم از خواب بیدار شدم و دیدم پدرم اومد تو اتاقم و همینطور که تو چهار چوب در اتاق بود دست به سینه گفت
÷بیدار شدی جوجو؟
°صبح بخیر پدر
÷صبح؟؟بهتره بگیم ظهر بخیر(پوزخند)
سریع چشمام دنبال ساعت رفتن و وقتی دیدم ساعت ۱ ظهره چشمام گرد شد
°واییییی نههههه دیرم شدهههه
سریع رفتم سمت دستشویی که صدای پدرم کوک منو میخکوب کرد
÷کجا میخای بری که دیرت شده(پرسشی)
°م..میخام..ب..برم عمارت جیمین!
÷خیلی خب باشه منم همرات میام
دروغ گفتم من نمیخواستم دوباره پام رو بزارم تو عمارت اون بیشعور(خودت) اصلا فکرشم نمیکردم بابامم هم بخواد باهام بیاد
°نه نه نه من خودم تنهایی میرم اشکالی نداره(خنده ضایع)
÷مطمئنی نمیخای باهات بیام؟
°نه تو کارهای مهم تری داری به اونا برس
همین موقع صدای زنگ گوشیش باعث شد با دست بهم علامت اوکی رو بده و رفت بیرون و در رو بست..خیالم کاملا راحت شد هرکی که بهش زنگ زده ازش ممنونم چون بابام بدون اون زنگ به این راحتیا ولم نمیکرد..سریع وارد حموم شدم و بعد دوش ۱۰ مینی یه لباس مشکی دامن کوتاه پوشیدم و بعد از صبحونه با ماشین رفتم سمت اداره پلیس مونیانگ تا به بورام یه سر بزنم ببینم چیشد..
ویو جیمین
صبح با سردرد از خواب پاشدم و رفتم سمت آینه یه نگاه به خودم انداختم..چقد آشفته تر از دیروز بودم یاد دیشب افتادم
(فلش بک به دیشب بعد ویلای شوگا)
سریع رفتم سمت ماشینی که فک کنم مال اون مرتیکه بود و سوارش شدم و همین که راننده اومد سمت ماشین با سرعت رفتم سمتش و دیگه نفهمیدم چه اتفاقی براش افتاد چون بیش از حد عصبی بودم تو جاده با آخرین سرعت حرکت کردم به سمت عمارت خودم..وفتی رسیدم عمارت بدون توجه به خدمتکار ها سریع رفتم سمت پله ها و دوتا دوتا بالا رفتم تا به اتاقم رسیدم...بعد ۵ مین تقریبا ۱۰ بطری ویسکی خوردم فقط برای اینکه هم قلبم تند میزد و همش قیافه اون مرتیکه جلو چشمام میومد و بعد همونطوری روی مبل بیهوش شدم
(پایان فلش بک)
دستم رو گذاشتم روی قلبم هنوزم غیر طبیعی میزد!..عَهه دیگه دارم گیج میشم واقعا..یه آبی به دست و صورتم زدم و بعدش میخواستم آماده بشم..
ویو میسو
تو راه بودم که یه پیام ناشناس دریافت کردم..گوشیمو ورداشتم و روی پیام زدم تا ببینم از طرف کیه ولی مشخص نبود فقط نوشته بود(مراقب خودت باش j به سلامتت اهمیتی نمیده) جوابی بهش ندادم ولی فهمیدم منظورش از j جیمینه یعنی چی نکنه اینم کاره خودشه؟تصمیم گرفتم به جیمین زنگ بزنم و همین کار رو کردم
°الو
€میشنوم
°این کاری بچگانه چیه جیمین چرا با یه شماره ی ناشناس بهم پیام دادی مراقب خودت باش جیمین به سلامتت اهمیت نمیده چه بازی احمقا...
میخواستم ادامه حرفم رو بگم و قبلش یه نگاه به جلو انداختم و یهو یه کامیون دیدم که با سرعت میاد سمتم پس چشمام رو بستم و جیغ بلندی کشیدم..
ویو جیمین
€الوو..ا..الووو چیشدد(آخری رو داد زد)
تلفن قطع شد ولی چند بار دیگه بهش زنگ زدم و بازم جواب نداد خیلی نگران شدم
€ن..ن..نکنه..ک..کار اون کثافته..(استرس)
...ادامه دارد....
- ۵.۵k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط