owned by the psycho chef part 9:

اون شب حس هیونجین نسبت به فلیکس عوض شد.سرآشپز،مامور بهداشت رو برای خودش میخواست و هیونجینبه هر قیمتی چیزی که میخواست رو به دست میاورد.

ماه‌ها از اون شب گذشته بود.
اما فلیکس هنوز هر بار صدای افتادن ظرف، یا بسته شدن در رو می‌شنید، بدنش منقبض می‌شد — مثل کسی که مطمئنه صدای قدم‌های خاصی‌ه… فقط هنوز ندیده‌شون.
دفتر کارش دیگه امن به نظر نمی‌رسید.
روی میز، قهوه‌اش همیشه سرد می‌شد. هر بار نگاهش می‌افتاد به در، انتظار داشت اون قامت بلند با اون چشم‌های آرام ولی خطرناک رو ببینه.
ولی هیچ‌وقت نمی‌اومد.
دکتر روانشناسش گفته بود:
«فلیکس، این نشونه‌ی PTSD ـه. تو فقط داری سایه‌های ترس‌هات رو می‌بینی.»
اما هفته‌ی بعد کسی زنگ خونه‌ی یکی از همکاراش رو زده بود،همون همکاری که چند روز بود باهم فقط صحبت میکردن و فقط یه یادداشت گذاشته بود:
‌«اون مال منه.»
هیچ‌کس اهمیت نداد.
هیچ مدرکی نبود.
فقط فلیکس بود که شب‌ها صدای فندک هیونجین رو می‌شنید — تَک… تَک…
در تاریکیِ ذهنش.
بعد از چهار ماه، بالاخره مدیرش گفت:
«لی، باید استراحت کنی. این وضعیت به درد ما نمی‌خوره. برو مرخصی، هر چی لازم داری، اما برنگرد تا حالت خوب شه.»
و در واقع، این یعنی اخراج.
اون روز که از ساختمان بیرون اومد، بارون می‌بارید.
دور از چشم همه، تلفنش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
اما وقتی جواب داد، فقط یه نفس اومد از اون طرف خط.
بلند، آهسته، دقیق.
یه مکث… و بعد صدای همون مرد آشنا:
«تو هنوز فکر می‌کنی حقیقت نجاتت می‌ده، لی؟»
بعد تماس قطع شد.
فلیکس گوشی رو نگاه کرد، مثل کسی که تازه فهمیده کابوسش هرگز تموم نشده — فقط عاقلانه‌تر شده.
سه هفته بود که فلیکس دیگه از خونه بیرون نرفته بود.
پرده‌ها همیشه بسته بودن، و ساعت روی دیوار بی‌معنی شده بود.
فقط از بین صدای بوغ ماشین‌ها و وزش باد، گاهی صدایی می‌اومد — اون نفس آشنا.
دکترش می‌گفت: “باز همون کابوس‌ها رو دیدی؟”
اما فلیکس دیگه نمی‌تونست تشخیص بده کدوم کابوسه، کدوم واقعیت.
چون هر بار چشم باز می‌کرد، یکی از وسایلش جابه‌جا شده بود.
یک بار، فنجان قهوه‌ش پر بود.
و دفعه‌ی بعد روی آیینه‌ی حموم با بخار نوشته شده بود:
«بیرون که بری، بوی منو از تنت می‌گیرن.»
هیچ ردی نبود، هیچ قفلی شکسته نشده بود.
اما بوی عطر هیونجین هنوز در هوا می‌پیچید.
شب‌ها که از خواب می‌پرید، گوش می‌داد.
اول سکوت.
بعد، صدای فندک.
تَک.
تَک.
تَک.
هر بار نزدیک‌تر.
یک شب، وقتی جرئت کرد پایین بره تا مطمئن بشه در هنوز بسته‌ست، تلفنش زنگ خورد. روی صفحه نوشت:
هیونجین.
فلیکس با ترس جواب داد، صدایش لرزید:
«تو… تو نیستی. نمی‌تونی باشی.»
سکوتی بود، بعد صدای خنده‌ی خشک، آشنا، درست
همون‌طور که همیشه با لبخند نصفه‌اش حرف می‌زد:
«تو هنوزم صدای منو تشخیص می‌دی. پس هنوز با منی، فلیکس.»
کلماتش نرم بودن اما پر از زهر.
«آروم باش. من نزدیک نیستم، قول می‌دم. فقط نمی‌خوام کسی دیگه نزدیکت بشه.»
فلیکس فریاد زد: «تو داری منو دیوونه می‌کنی!»
و صدای هیونجین با لحنی خطرناک پایین اومد:
«نه، فلیکس… من فقط دارم اجازه نمی‌دم ازم درمان شی.»
صدای نفس کشیدنش توی گوشی سنگین شد.
«هیچ‌کس قرار نیست تو رو مال خودش صدا کنه جز من. حتی خودت.»
تماس قطع شد.
صبح که دکترش اومد دم در تا چکش کنه، فلیکس لبخند زد. نگاهش خالی بود و دست‌هاش لرزش نداشتن.
روی میز، یه فندک نقره‌ای بود.
کنارش یه یادداشت با خط خودش:
«گاهی عشق یعنی پیدا شدن در تعقیب.»
هیچ‌کس نمی‌فهمه فلیکس تسلیم ذهن خودش شده… یا تسلیم هیونجین.
شاید هر دو.
چون حالا صدای فندک، دیگه از بیرون نمی‌اومد — از درونش بود.
_____________________________
#فن‌فیکشن #بی‌ال #هیونلیکس #استری‌کیدز #چانگین
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_21فصل یازدهم | ...

#مافیا_عزیز_من#Part۳۱ تو اون لحظه دوباره بوسه ای روی لبات گذ...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p34ویو ا.تاز صبح کنار د...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

پارت ۴۰

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

دختر و پارتی

Part 4 (Attachment)فیلیکس به درس گوش داد و یادداشت کرد.بعد خ...

Cold melody part4نگاهِ خیره‌اش روی صورتم میخکوب شده بود. دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط