خاطره اي از دبیرعربی احمد مباركي:
خاطره اي از دبیرعربی احمد مباركي:
آبان92
بدترین خاطره دوران معلمیم
هفته گذشته روز سه شنبه سر کلاس عربی داشتم تدریس می کردم پس از تدریس ارزشیابی کلاسی انجام دادم تا از میزان یادگیری بچه ها مطلع شوم .در حین پرسش متوجه شدم که یکی از بچه ها خوب یاد نگرفته . حسن از بچه های کم کار درسی کلاس و پر کار شیطنت کلاسی و در یک کلام نمک کلاس بود . دانش آموزی زنده و شاد بود و همیشه سعی میکرد با گفته هایش همه را بخنداند . او خوب می فهمید که کی باید ساکت باشد و کی باید حرف بزند و همین کارش باعث شده بود نزد من احترام خاصی داشته باشد . 20 سال سابقه تدریس و مدیریت به من آموخته بود که با هر دانش آموز چگونه رفتار کنم تا اورا با دلی خوش وادار به درس خواندن نمایم . حسن را به پای تخته فراخواندم . وازش خواستم چند کلمه روی تخته بنویسد و حروف اصلی – زاید ووزن هرکدام مشخص نماید – ابتدا برای حل تمرین مشکل داشت اما با ادامه تمرین و توضیحاتی که دادم مطلب را به خوبی یاد گرفت بطوریکه از پس هر سوال بر می آمد – من هم به پاس یادگیریش یک 20 در دفتر کلاسی به او دادم و گفتم حسن آقا سه شنبه آینده که به کلاستون بیام یه جایزه از پارسیان برات میگیرم و میاروم . حسن خیلی خوشحال شد ودر حالیکه داشت می نشست گفت اقا چندین ساله که 20 نگرفته بودم . تا اخر ساعت انرژی خاصی داشت وخوشحالی بابت کسب نمره بیست و قول دریافت جایزه حسابی اورا خوشحال کرده بود .حسن کلاس سوم راهنمایی بود اما هیکلش درشتر از سنش بود . بلاخره مدرسه تعطیل شد ومن به خانه برگشتم – امروز سه شنبه 14آبان دوباره به مدرسه راهنمایی شهید مفتح بهده رفتم .در مسیر یادم آمد که به حسن قول جایزه دادم اما فراموش کرده ام آنرا تهیه کنم. فرصت برگشت به پارسیان نداشتم با خودم گفتم پول نقد داخل پاکت میگذارم و به حسن میدم – اینجوری بهتره – خودش هر چه دوست داره باهاش میخره . 10 دقیقه از زنگ گذشته بود که به مدرسه رسیدم . سریع یه پاکت نامه از مدیر برداشتم و مبلغ 5000 تومان داخلش گذاشتم و به طرف کلاس راه افتادم . می خواستم درب کلاس باز کنم و وارد شوم که ناگهان عکس حسن با نوار مشکیی که بر گوشه آن چسبیده شده بود روی درب کلاس دیدم . پاهایم شل شد دیگر قدرت ایستادن نداشتم – خیلی خواستم خودم را کنترل کنم وننشینم – اما مرگ او چنان سخت و سنگین بود که بدنم طاقت تحملش نداشت – کنار دیوار کلاس نشستم و اشک ریختم . خاطرات جلسه گذشته و حرف حسن که میگفت چندین ساله 20 نگرفتم مرتب در ذهنم تکرار می شد . بچه ها متوجه حضور من شدند آنها هم کنار من نشستند واشک ریختند . آرامتر که شدم با بچه ها به کلاس رفتم و تا آخر زنگ نه من حرف زدم و نه صدایی از بچه ها در آمد . هر از گاهی که به کلاس نگاه می کردم عکس حسن که روی صندلیش چسبیده بود می دیدم که با چشمهایش من میگفت : اقا جایزه من کی بهم میدی ؟ میدانستم که خیلی وقت بود کسی به او جایزه نداده بود – میدانستم که ته دلش لحظه شماری میکرد که کی روز سه شنبه میشود تا من بیایم و جایزه وی را بهش بدهم – اما افسوس که او در روز پنچشنبه گذشته که برای شرکت در عروسی به مغدان رفته بوده با ماشین تصادف می کند وآرزوی دریافت جایزه از معلمش با خود به آن دنیا می برد .
آبان92
بدترین خاطره دوران معلمیم
هفته گذشته روز سه شنبه سر کلاس عربی داشتم تدریس می کردم پس از تدریس ارزشیابی کلاسی انجام دادم تا از میزان یادگیری بچه ها مطلع شوم .در حین پرسش متوجه شدم که یکی از بچه ها خوب یاد نگرفته . حسن از بچه های کم کار درسی کلاس و پر کار شیطنت کلاسی و در یک کلام نمک کلاس بود . دانش آموزی زنده و شاد بود و همیشه سعی میکرد با گفته هایش همه را بخنداند . او خوب می فهمید که کی باید ساکت باشد و کی باید حرف بزند و همین کارش باعث شده بود نزد من احترام خاصی داشته باشد . 20 سال سابقه تدریس و مدیریت به من آموخته بود که با هر دانش آموز چگونه رفتار کنم تا اورا با دلی خوش وادار به درس خواندن نمایم . حسن را به پای تخته فراخواندم . وازش خواستم چند کلمه روی تخته بنویسد و حروف اصلی – زاید ووزن هرکدام مشخص نماید – ابتدا برای حل تمرین مشکل داشت اما با ادامه تمرین و توضیحاتی که دادم مطلب را به خوبی یاد گرفت بطوریکه از پس هر سوال بر می آمد – من هم به پاس یادگیریش یک 20 در دفتر کلاسی به او دادم و گفتم حسن آقا سه شنبه آینده که به کلاستون بیام یه جایزه از پارسیان برات میگیرم و میاروم . حسن خیلی خوشحال شد ودر حالیکه داشت می نشست گفت اقا چندین ساله که 20 نگرفته بودم . تا اخر ساعت انرژی خاصی داشت وخوشحالی بابت کسب نمره بیست و قول دریافت جایزه حسابی اورا خوشحال کرده بود .حسن کلاس سوم راهنمایی بود اما هیکلش درشتر از سنش بود . بلاخره مدرسه تعطیل شد ومن به خانه برگشتم – امروز سه شنبه 14آبان دوباره به مدرسه راهنمایی شهید مفتح بهده رفتم .در مسیر یادم آمد که به حسن قول جایزه دادم اما فراموش کرده ام آنرا تهیه کنم. فرصت برگشت به پارسیان نداشتم با خودم گفتم پول نقد داخل پاکت میگذارم و به حسن میدم – اینجوری بهتره – خودش هر چه دوست داره باهاش میخره . 10 دقیقه از زنگ گذشته بود که به مدرسه رسیدم . سریع یه پاکت نامه از مدیر برداشتم و مبلغ 5000 تومان داخلش گذاشتم و به طرف کلاس راه افتادم . می خواستم درب کلاس باز کنم و وارد شوم که ناگهان عکس حسن با نوار مشکیی که بر گوشه آن چسبیده شده بود روی درب کلاس دیدم . پاهایم شل شد دیگر قدرت ایستادن نداشتم – خیلی خواستم خودم را کنترل کنم وننشینم – اما مرگ او چنان سخت و سنگین بود که بدنم طاقت تحملش نداشت – کنار دیوار کلاس نشستم و اشک ریختم . خاطرات جلسه گذشته و حرف حسن که میگفت چندین ساله 20 نگرفتم مرتب در ذهنم تکرار می شد . بچه ها متوجه حضور من شدند آنها هم کنار من نشستند واشک ریختند . آرامتر که شدم با بچه ها به کلاس رفتم و تا آخر زنگ نه من حرف زدم و نه صدایی از بچه ها در آمد . هر از گاهی که به کلاس نگاه می کردم عکس حسن که روی صندلیش چسبیده بود می دیدم که با چشمهایش من میگفت : اقا جایزه من کی بهم میدی ؟ میدانستم که خیلی وقت بود کسی به او جایزه نداده بود – میدانستم که ته دلش لحظه شماری میکرد که کی روز سه شنبه میشود تا من بیایم و جایزه وی را بهش بدهم – اما افسوس که او در روز پنچشنبه گذشته که برای شرکت در عروسی به مغدان رفته بوده با ماشین تصادف می کند وآرزوی دریافت جایزه از معلمش با خود به آن دنیا می برد .
- ۳.۷k
- ۱۸ آبان ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط