رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل یازدهم : پسر سرد کنار پنجره

صبح دوشنبه، ملیسا وارد کلاس شد.

یونا کنار آیومی نشسته بود و با گوشی‌اش چیزی نشونش می‌داد. ملیسا فقط سلام کرد و به سمت صندلی خودش رفت.

این بار منتظر نموند کسی باهاش حرف بزنه.

کیفش رو گذاشت و دفترش رو باز کرد.

چند دقیقه بعد، کایزن وارد کلاس شد.

مثل همیشه موهای مشکی‌اش کمی نامرتب بود و هدفونش دور گردنش قرار داشت. بدون اینکه به کسی توجه کنه، سر جاش نشست و کتابش رو باز کرد.

یکی از پسرها صداش زد:

ـ کایزن، تکلیف رو نوشتی؟

ـ آره.

ـ می‌دی ببینم؟

کایزن دفترش رو به طرفش گرفت، بدون اینکه حتی سرش رو بالا بیاره.

ملیسا ناخودآگاه نگاهش کرد.

همون پسر سرد و کم‌حرفی بود که روز ورزش حالش رو پرسیده بود.

اما امروز حتی یک بار هم بهش نگاه نکرد.

ملیسا سریع چشم‌هاش رو به دفترش دوخت.

با خودش گفت:

«چرا باید انتظار داشته باشم دوباره باهام حرف بزنه؟ اون که اصلاً منو نمی‌شناسه.»

و کایزن، مثل همیشه، ساکت موند.

***

زنگ تفریح، ملیسا برای خرید آب به بوفه رفت.

وقتی برگشت، چند نفر جلوی کلاس ایستاده بودن.

یکی از دخترها گفت:

ـ ملیسا، می‌شه یه لحظه جزوه‌ات رو بدی؟

ـ برای چی؟

ـ می‌خوام از روش عکس بگیرم.

ملیسا جزوه رو بهش داد.

دختر چند عکس گرفت و گفت:

ـ خوبه، مرسی.

بعد برگشت پیش دوست‌هاش.

ملیسا هنوز جزوه‌اش رو ازش نگرفته بود.

ـ ببخشید، جزوه‌ام...

دختر سریع جزوه رو بهش داد و دوباره مشغول صحبت شد.

ملیسا چیزی نگفت و وارد کلاس شد.

کایزن پشت میزش نشسته بود.

وقتی ملیسا از کنارش رد شد، فقط برای یک لحظه نگاهش کرد.

متوجه شده بود دخترها چطور بدون توجه به ملیسا، جزوه‌اش رو گرفته بودن و رفته بودن.

اما چیزی نگفت.

او عادت نداشت دربارهٔ هر چیزی نظر بده.

ملیسا هم نمی‌دونست که حتی همین نگاه کوتاه رو دیده.

***

آخرین زنگ که تموم شد، ملیسا مشغول جمع کردن وسایلش بود.

صدای کایزن رو از پشت سرش شنید.

ـ هی.

ملیسا برگشت.

کایزن به برگه‌ای که روی زمین افتاده بود اشاره کرد.

ـ این مال توئه.

ملیسا برگه رو برداشت.

ـ آها... ممنون.

ـ هوم.

کایزن کیفش رو برداشت و از کلاس بیرون رفت.

ملیسا چند ثانیه به در نگاه کرد.

همین؟

فقط همین؟

بعد به خودش خندید.

«واقعاً که! اون فقط یه برگه رو بهم داد.»

کیفش رو برداشت و راه افتاد.

اما نمی‌دونست کایزن پشت سرش، با فاصله از کلاس خارج شده بود؛ همون‌قدر ساکت و سرد که همیشه بود.

هیچ اتفاق بزرگی نیفتاده بود.

ولی دست‌کم امروز، هر دو متوجه حضور دیگری شده بودن.
دیدگاه ها (۲)

ᴘᴀʀᴛ ۳۶ | یه تصمیم برای آیندهچند هفته گذشت...آرا روزبه‌روز ب...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

پارت 78ات با ناباوری به عکس خیره شده بود.ـ این امکان نداره.....

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏ویو اِریااِریا هنوز کنار پنجره ایستاده...

پارت ۱#تو راز شب های منیسئول، ساعت شش و نیم صبح.بارون از دیش...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 29ویولت و هوسوک از مهمان‌خانه بیرون ...

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

𐙚 پارت ¹ | ویو نامراروی نیمکت نشسته بودم. هوا خنک بود و باد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط