{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 92
+ ادامه بدیم؟
_ تنبیهت رو قبول کن
چشمای چویا گرد شدن و مردمک چشماش لرزید
+ ت...تنبیه؟ نه دازای لطفا!!!!
_ هنوز یادم نرفته شب اول چطور خودتو به اون عوضی میچسبوندی
+ اون فقط یه اتفاق بود
_ خب اینم یه اتفاقه
+ نه نه نه
_ مخالفت نداریم.
مچ دستاش رو بالای سرش قفل کرد و گاز های نسبتا محکمی از گردنش می‌گرفت و چویا نمیتونست فرار کنه
+ نمیخوام...دازای ولم کن
_ اینجا تاوانشو ندی برگردیم دو برابر میشه...میدونی که بخشنده نیستم
با نیشخند بهش نگاه کرد و چویا با بغض گفت
+ آخه درد داره...خیلی خیلی درد داره نمیخوام دوباره ولم میکنی نصفه
دازای به چهره مظلوم و بی گناهش اهمیت نداد و به کارش ادامه داد...گاهی مخالف می‌کرد یا داد میزد که دازای عصبی شد و از روش بلند شد که چویا فورا نشست.
دازای کراواتش رو دور دهنش بست و با کمربند دستاشو بالای سرش بست
+ اومممم
_ هیش صدات در نیاد
هشدار مانند اخطار داد و چویا ساکت شد.
( ادامه در کامنت... )
......................................
بعد از دوش گرفتن چویا روی تخت خوابید و دازای لباساشو تنش کرد و از اتاق بیرون رفت.
وارد اتاق جلسه شد و همچنان قیافه سردش رو حفظ کرده بود.
هیرو و ریو و همچنین فئودور حضور داشتن...پدر لویی هم اونجا بود با یک مرد ناشناس که بنظر آشنا میومد...ماسک داشت اما معلوم بود که کاملا دازای دو میشناسه چون با ورودش لبخند پهنی زد
" بیا بشین اوسامو "
کسی جز اون اوسامو صداش نمی‌کرد...دوباره این لعنتی اینجا پیداش شد؟ چی میخواد؟
دازای سر میز نشست و گفت
_ چه عجب چشمم به جمالت روشن شد جناب مدیر
مدیر قهقه ای زد و دست دازای رو گرفت
" خوش اومدی...بهتره شروع کنیم "
_ خوبه...شروع کنیم!
گفتگو درمورد مافیا و تموم محصول های قاچاقی بود و گاهی به خودشون هم برمی‌گشت...دازای صحبت ها رو آنالیز می‌کرد و نتیجه رو بهشون ارائه میداد...
رئیس لبخندی به پسرش زد و زد به شونه مدیر
" این پسریه که بدست من بزرگ شده خوب نگاه کن "
مدیر خندید و دست زد
" واقعا عالیه...دازای تو بی نظیری "
دازای اخم ریزی کرد و برگه ای که داخلش چیزی درباره سود و ضرر این کار نوشته شده بود رو سمت مدیر پرت کرد
_ احیانن تو باید همه ی اینا رو اداره کنی؟
" نه اداره همه ی اینا با رئیسه...رئیس مافیای سطح یک اینجا نشسته "
_ عه جدی؟
مدیر اوهومی پر انرژی‌گفت که دازای دستشو زیر لپش گذاشت و به کاراشون نگاه کرد.
رئیس بلند شد و سمت سرویس حرکت کرد. ساعت ها گذشت اما برنگشت
" چرا نمیاد؟ "
فئودور بلند شد و سمت سرویس رفت و خون رو از زیر در دید و با سرعت درو باز کرد و دید که رئیس رو زمین افتاده با پای خونین و بالا سرش یه فرد با ماسک ایستاده بود که چاقو به دست بود
به محض دیدن فئودور فرار کرد و فئودور داد زد
" رئیس افتاده زمین...زخمیه کمک کنین "
...................................
مدتی گذشت و رئیس رو تختش خوابیده بود...بخاطر این وضعیت مجبور شدن برگردن مافیا و اون مهمونی کسالت بار بلاخره تموم شد
دازای بالا سر رئیس ایستاده بود و بهش خیره بود
_ یعنی کی همچین بلایی سرت آورده بابا
رئیس پلک هاش لرزید و دازای پوزخند زد
" دازای اینجایی؟ "
_ آره...ولی نه برای نگرانی و نه برای اینکه کاری برات انجام بدم...فقط مرگتو تماشا میکنم
" واقعا که...پسر خودمی "
_ وقتی حس میکنی که دیگه تمومه...دیگه داری مرگو میبینی...چه حسی داری؟
" شیرینه اما تلخ "
دازای سرشو کج کرد و رئیس ادامه داد
" تو بودی "
دازای شوکه شد و گفت
_ چی؟
__________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۲)

رمان سوم پارت دوزدهم بسی زیاد هنتای 👿࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

ابلیس

part:۸

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۴🌸اودا:خب.....دازای با کمی ترس : اتفاقی...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

بهار بدون تو

پارت نوزدهم

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط