پارت بیست و چهارم
"زنجیر سرخ و نقره ای"
سوکوکو
Part: 24.
فلش بک
چویا وارد شد و پشت میز بزرگ نشست.
دو مرد روبرویش سرهایشان را خم کردند. هيروتسو کاغذی را روی میز گذاشت. «اعلی حضرت. این نماد رو توی انبار پیدا کردیم. راجبش توی کتابا چیزی پیدا نکردیم اما یکی از خدمتکارای قدیمی گفت که شبیه به علامت خاندانهای شمالیه خاندانهایی که ۳۰ سال پیش نابود شدند.»
«خاندانهای شمالی؟...» زیر لب تکرار کرد. سپس گفت: «نکنه باز سر و کله اون موشای کثیف پیدا شده؟» نگاهش روی برگه ماند. چیزی درست نبود.
اکوتاگاوا گفت: «چویا ساما، اگر اجازه بدید چند سرباز رو بفرستم برای تحقیق.»
چویا سر تکان داد. «خوبه ولی مراقب باشید.»
سرش را به صندلی تکیه داد و پلک هایش را روی هم گذاشت. حوصله سر و کله زدن دوباره با مسائل پیچیده را نداشت.
هيروتسو عینکش را جابه جا کرد «درباره ی اوسامو...»
چویا نگاهش را به او دوخت. «بهت گفتم فعلا نه»
هيروتسو سرش را پایین انداخت. «بله، اعلی حضرت»
چویا با خستگی دفترش را ورق زد و زمزمه کرد: «این اتفاقی نیست...حتما به اون ماجرا ربط داره...»
چویا از جا بلند شد. «جلسه تمومه فردا شب دوباره تا اون موقع مراقب باشید.»
و از اتاق بیرون رفت. باید دوباره به اوسامو سر میزد. در راهرو برای لحظه ای ایستاد به سمت پنجره نگاه کرد ،بیرون ماه پشت ابرها پنهان بود و قصر اوسامو پشت کوه و مه. سپس به سمت اتاقش رفت.
سوکوکو
Part: 24.
فلش بک
چویا وارد شد و پشت میز بزرگ نشست.
دو مرد روبرویش سرهایشان را خم کردند. هيروتسو کاغذی را روی میز گذاشت. «اعلی حضرت. این نماد رو توی انبار پیدا کردیم. راجبش توی کتابا چیزی پیدا نکردیم اما یکی از خدمتکارای قدیمی گفت که شبیه به علامت خاندانهای شمالیه خاندانهایی که ۳۰ سال پیش نابود شدند.»
«خاندانهای شمالی؟...» زیر لب تکرار کرد. سپس گفت: «نکنه باز سر و کله اون موشای کثیف پیدا شده؟» نگاهش روی برگه ماند. چیزی درست نبود.
اکوتاگاوا گفت: «چویا ساما، اگر اجازه بدید چند سرباز رو بفرستم برای تحقیق.»
چویا سر تکان داد. «خوبه ولی مراقب باشید.»
سرش را به صندلی تکیه داد و پلک هایش را روی هم گذاشت. حوصله سر و کله زدن دوباره با مسائل پیچیده را نداشت.
هيروتسو عینکش را جابه جا کرد «درباره ی اوسامو...»
چویا نگاهش را به او دوخت. «بهت گفتم فعلا نه»
هيروتسو سرش را پایین انداخت. «بله، اعلی حضرت»
چویا با خستگی دفترش را ورق زد و زمزمه کرد: «این اتفاقی نیست...حتما به اون ماجرا ربط داره...»
چویا از جا بلند شد. «جلسه تمومه فردا شب دوباره تا اون موقع مراقب باشید.»
و از اتاق بیرون رفت. باید دوباره به اوسامو سر میزد. در راهرو برای لحظه ای ایستاد به سمت پنجره نگاه کرد ،بیرون ماه پشت ابرها پنهان بود و قصر اوسامو پشت کوه و مه. سپس به سمت اتاقش رفت.
- ۲.۰k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط