پارت ۵---
پارت ۵---
صدای تیراندازی خفیفی از حیاط عمارت به گوش رسید. جونگکوک با چهرهای برافروخته و چشمانی که از خشم برق میزد، مچ دستت رو محکم گرفت تا تو رو ببره سمت پناهگاه امن زیرزمین.
اما تو از روی ترس، لجبازی و حماقت ناگهانی، تصمیمی گرفتی که نباید! تا جونگکوک برای یک لحظه برگشت تا به بادیگاردها دستور بده، تو دستت رو محکم کشید بیرون کشیدی. با اینکه بهت گفته بود «تکون نخور»، از شدت ترس برگشتی و به سمت تلفن روی میز دویدی تا به پلیس زنگ بزنی—غافل از اینکه توی دنیای مافیا، تماس با بیرون یعنی لو رفتن موقعیت و مرگ آنیِ همهچیز!
صدای بوق تلفن بلند شد. درِ اتاق با شدت باز شد و جونگکوک با گامهای بلند و خشمگین برگشت سمتت.
رنگ صورتش از شدت عصبانیت کاملاً کبود شده بود. رگهای پیشونی و گردنش بیرون زده بودند. با یک حرکت صاعقهوار، گوشی رو از دستت کشید و با تمام قدرت کوبید روی زمین که تیکه تیکه شد!
برگشت سمتت و با صدایی که از فرط خشم میلرزید، داد کشید:
- «داری چه غلطی میکنی؟! دیوونه شدی؟! میخواستی با این کار ما رو به کشتن بدی؟!»
تو از ترس شوکه شده بودی و عقبعقب رفتی تا به دیوار چسبیدی. با لکنت و چشمهای پر از اشک گفتی:
- «من... من فقط میخواستم...»
جونگکوک جلو پرید، با دو دستش یقهی لباست رو محکم گرفت و به دیوار چسبوندت. از شدت عصبانیت، یک سیلیِ محکَم به صورتت زد که صدای طنیناندازش توی اتاق پیچید! صورتت از سوزش و ضربه به سمت مخالف چرخید و طعم شورِ خون رو روی لبت حس کردی.
جونگکوک نفسنفس میزد، دستهگل مرگباری که به آب داده بودی رو نگاه کرد و با صدایی سرد، خطرناک و در عین حال پر از خشمِ کنترلنشده در گوشت غرید:
- «بهت گفتم پشت سر من بمون! حماقتت داشت همهی ما رو نابود میکرد... حالا تاوان این اشتباهت رو میفمی یعنی چی، بیبیگرل!»
قبل از اینکه فرصت کنی حتی گریه کنی، دستت رو محکم کشید، از اتاق بیرون برد و تو رو هل داد توی یک اتاق تاریک و سرد زیرزمین و در رو قفل کرد!
چقدر مهربونممم شرطا نرسید اما گذاشتم چون تو هفته شاید بتونم فقط ۶ پارت بزارم
صدای تیراندازی خفیفی از حیاط عمارت به گوش رسید. جونگکوک با چهرهای برافروخته و چشمانی که از خشم برق میزد، مچ دستت رو محکم گرفت تا تو رو ببره سمت پناهگاه امن زیرزمین.
اما تو از روی ترس، لجبازی و حماقت ناگهانی، تصمیمی گرفتی که نباید! تا جونگکوک برای یک لحظه برگشت تا به بادیگاردها دستور بده، تو دستت رو محکم کشید بیرون کشیدی. با اینکه بهت گفته بود «تکون نخور»، از شدت ترس برگشتی و به سمت تلفن روی میز دویدی تا به پلیس زنگ بزنی—غافل از اینکه توی دنیای مافیا، تماس با بیرون یعنی لو رفتن موقعیت و مرگ آنیِ همهچیز!
صدای بوق تلفن بلند شد. درِ اتاق با شدت باز شد و جونگکوک با گامهای بلند و خشمگین برگشت سمتت.
رنگ صورتش از شدت عصبانیت کاملاً کبود شده بود. رگهای پیشونی و گردنش بیرون زده بودند. با یک حرکت صاعقهوار، گوشی رو از دستت کشید و با تمام قدرت کوبید روی زمین که تیکه تیکه شد!
برگشت سمتت و با صدایی که از فرط خشم میلرزید، داد کشید:
- «داری چه غلطی میکنی؟! دیوونه شدی؟! میخواستی با این کار ما رو به کشتن بدی؟!»
تو از ترس شوکه شده بودی و عقبعقب رفتی تا به دیوار چسبیدی. با لکنت و چشمهای پر از اشک گفتی:
- «من... من فقط میخواستم...»
جونگکوک جلو پرید، با دو دستش یقهی لباست رو محکم گرفت و به دیوار چسبوندت. از شدت عصبانیت، یک سیلیِ محکَم به صورتت زد که صدای طنیناندازش توی اتاق پیچید! صورتت از سوزش و ضربه به سمت مخالف چرخید و طعم شورِ خون رو روی لبت حس کردی.
جونگکوک نفسنفس میزد، دستهگل مرگباری که به آب داده بودی رو نگاه کرد و با صدایی سرد، خطرناک و در عین حال پر از خشمِ کنترلنشده در گوشت غرید:
- «بهت گفتم پشت سر من بمون! حماقتت داشت همهی ما رو نابود میکرد... حالا تاوان این اشتباهت رو میفمی یعنی چی، بیبیگرل!»
قبل از اینکه فرصت کنی حتی گریه کنی، دستت رو محکم کشید، از اتاق بیرون برد و تو رو هل داد توی یک اتاق تاریک و سرد زیرزمین و در رو قفل کرد!
چقدر مهربونممم شرطا نرسید اما گذاشتم چون تو هفته شاید بتونم فقط ۶ پارت بزارم
- ۱.۵k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط