پارت۵۲
پارت۵۲
#جدال عشق
قدم به قدم مسیری رو که مقصدش محل برگذاری مراسم بود طی
میکردم
استرس عجیبی داشتم، قرار بود کسایی رو ببینم که هیچ ذهنیتی
راجبشون نداشتم
با گره زدن دست هام درون همدیگه سعی کردم کمی از استرسم کم کنم
مسیر تموم شده بود
و من االن رو به روی در بزرگ قهوه ای رنگ بودم
نمیدونستم چه چیزی پشت اون درها منتظرمه
از درون آیینه ی بلندی که کنار دیوار قرار داشت نگاهی به خودم
انداختم همه چی عالی و مرتب بود
نفس عمیقی کشیدم و در قهوه ای رو هل دادم و وارد شدم
نگاهی به دور و برم انداختم
افرادی که به صورت دسته ای دور یک میز جمع شده بودند
با جام هایی به دستشون که مایع درونش رنگ متفاوتی با بقیه داشت و
گاهی هم سلیقه ها باهم جور درمیومد و رنگ هاشون مثل هم بود
و لباس هایی که اشرافیت و نجیب زادگی خودشون رو فریاد میزدند و
به همدیگه فخر میفروختند
انگار داشتند بر سر اینکه کی از اون یکی پر افتخارتره دعوا میکردند
با سری پایین از خجالت به طرف میزی خالی که گوشه ترین قسمت
سالن قرار داشت رفتم تا شاید کمی از این احساس معذب کننده به دور
باشم
حضور کسی رو کنارم حس کردم
خدمتکاری که با لباس سفید و جلیقه ی مشکی کنارم ایستاده بود
و سینی که جلوم گرفته بود پر از جام با مایع هایی متفاوت که حتی
اسمشون رو هم نمی دونستم
شانسی یکی از جام هایی که رنگ قرمزش درون چشم هام خودنمایی
میکرد رو برداشتم
سری به نشانه ی تشکر خم کردم
خدمتکار رفت
جام رو به لبم نزدیک کردم و کمی از اون مایع رو نوشیدم
از طعم تلخ و تیزش چشم هام روی هم افتاد و صورتم جمع شد
با صدایی که شنیدم چشم هامو باز کردم
× این برای تو مناسب نیست
جامو از دستم کشید و یه جام دیگه جلوم گرفت
با تعجب پرسیدم:
+ این چیه؟
جام قبلی رو جلوی چشمم تکون داد
× باید راجب این یکی این سوال رو میپرسیدی مگه نه، اون فقط یه
شربت ساده است
مقداری ازش نوشیدم و طعم شیرینش باعث شد اون طعم تلخ رو
فراموش کنم
+ مگه تو نباید االن پیشه ایکا باشی چرا اومدی اینجا
+ مثال برادرشی
× اون نیازی به من نداره االن کلی آدم دور و برشه
چشمکی بهم زد
× کلی دختر خوشگل که قصدشون جز الس زدن چیز دیگه ای نیست
من جای تو بودم تنهاش نمیزاشتم
اخمام از تصورش ناخودآگاه توی هم رفت با حرص شربت رو سر
کشیدم و محکم روی میز گذاشتم
و با حالتی تند گفتم:
+ من به ایکا اعتماد دارم
لوکا شونه ای باال انداخت و گفت:
× باشه از من گفتن بود
گذاشت و رفت و منو با یه عالمه شک و تردید رها کرد
نفس حرصی کشیدم
که دستی روی شونه ام ضربه زد
برگشتم پشت اما کسی رو ندیدم
رو به رو ، رو نگاه گردم
که ایکا جلوم نشسته بود
دهنم از تعجب باز شد
+ تو..... تو کی اومدی؟
#جدال عشق
قدم به قدم مسیری رو که مقصدش محل برگذاری مراسم بود طی
میکردم
استرس عجیبی داشتم، قرار بود کسایی رو ببینم که هیچ ذهنیتی
راجبشون نداشتم
با گره زدن دست هام درون همدیگه سعی کردم کمی از استرسم کم کنم
مسیر تموم شده بود
و من االن رو به روی در بزرگ قهوه ای رنگ بودم
نمیدونستم چه چیزی پشت اون درها منتظرمه
از درون آیینه ی بلندی که کنار دیوار قرار داشت نگاهی به خودم
انداختم همه چی عالی و مرتب بود
نفس عمیقی کشیدم و در قهوه ای رو هل دادم و وارد شدم
نگاهی به دور و برم انداختم
افرادی که به صورت دسته ای دور یک میز جمع شده بودند
با جام هایی به دستشون که مایع درونش رنگ متفاوتی با بقیه داشت و
گاهی هم سلیقه ها باهم جور درمیومد و رنگ هاشون مثل هم بود
و لباس هایی که اشرافیت و نجیب زادگی خودشون رو فریاد میزدند و
به همدیگه فخر میفروختند
انگار داشتند بر سر اینکه کی از اون یکی پر افتخارتره دعوا میکردند
با سری پایین از خجالت به طرف میزی خالی که گوشه ترین قسمت
سالن قرار داشت رفتم تا شاید کمی از این احساس معذب کننده به دور
باشم
حضور کسی رو کنارم حس کردم
خدمتکاری که با لباس سفید و جلیقه ی مشکی کنارم ایستاده بود
و سینی که جلوم گرفته بود پر از جام با مایع هایی متفاوت که حتی
اسمشون رو هم نمی دونستم
شانسی یکی از جام هایی که رنگ قرمزش درون چشم هام خودنمایی
میکرد رو برداشتم
سری به نشانه ی تشکر خم کردم
خدمتکار رفت
جام رو به لبم نزدیک کردم و کمی از اون مایع رو نوشیدم
از طعم تلخ و تیزش چشم هام روی هم افتاد و صورتم جمع شد
با صدایی که شنیدم چشم هامو باز کردم
× این برای تو مناسب نیست
جامو از دستم کشید و یه جام دیگه جلوم گرفت
با تعجب پرسیدم:
+ این چیه؟
جام قبلی رو جلوی چشمم تکون داد
× باید راجب این یکی این سوال رو میپرسیدی مگه نه، اون فقط یه
شربت ساده است
مقداری ازش نوشیدم و طعم شیرینش باعث شد اون طعم تلخ رو
فراموش کنم
+ مگه تو نباید االن پیشه ایکا باشی چرا اومدی اینجا
+ مثال برادرشی
× اون نیازی به من نداره االن کلی آدم دور و برشه
چشمکی بهم زد
× کلی دختر خوشگل که قصدشون جز الس زدن چیز دیگه ای نیست
من جای تو بودم تنهاش نمیزاشتم
اخمام از تصورش ناخودآگاه توی هم رفت با حرص شربت رو سر
کشیدم و محکم روی میز گذاشتم
و با حالتی تند گفتم:
+ من به ایکا اعتماد دارم
لوکا شونه ای باال انداخت و گفت:
× باشه از من گفتن بود
گذاشت و رفت و منو با یه عالمه شک و تردید رها کرد
نفس حرصی کشیدم
که دستی روی شونه ام ضربه زد
برگشتم پشت اما کسی رو ندیدم
رو به رو ، رو نگاه گردم
که ایکا جلوم نشسته بود
دهنم از تعجب باز شد
+ تو..... تو کی اومدی؟
- ۶.۲k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط