{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان ترسناک...اسم:مانیک ارتورد.......

داستان ترسناک...اسم:مانیک ارتورد.......
نیمه شب یكی از روزهای ماه ژولای بود ابرها جلوی ماه رو گرفته بودند

و زوزه های گرگها از دور بگوش میرسید قبرستان سنتیگو مه آلود بود

آلفرد نگهبان قبرستان در حالی كه با یك دستش فانوسی را گرفته بود و

با دست دیگر قلاده سگش را به‌آرامی جلوی اتاقكش قدم میزد.

چهرش گرفته و تا حدودی عصبی بود با نگاهی تهدید آمیز به قبری كه روبرویش بود

نگاه كرد و با صدایی لرزان گفت: . . .



نیمه شب یكی از روزهای ماه ژولای بود ابرها جلوی ماه رو گرفته بودند

و زوزه های گرگها از دور بگوش میرسید قبرستان سنتیگو مه آلود بود

آلفرد نگهبان قبرستان در حالی كه با یك دستش فانوسی را گرفته بود و

با دست دیگر قلاده سگش را به‌آرامی جلوی اتاقكش قدم میزد.

چهرش گرفته و تا حدودی عصبی بود با نگاهی تهدید آمیز به قبری كه روبرویش بود

نگاه كرد و با صدایی لرزان گفت: واقعا مرده - باورنكردنیه

سپس از جیب كت خاكیش یك روزنامه ی مچاله شده را درآورد

و در حالی كه بسمت اتاقش مبرفت آرام روزنامه را میخواند :‌

مانیك آرتود قاتل روانی بالاخره كشته شد.همانطور كه میدانید مانیك

كه تا كنون 3 بار توسط نیروهای پلیس دستگیر شده بود و هر سه بار

از زندان فرار كرده بود بالاخره توسط شلیك مامور پلیس كشته شد.

و در قبرستان سنتیگو به خاك سپرده شد او 13 نفر را كشته

و سابقه شرارت و دزدی و وحشی گری و تجاوز را در پرونده ی خود داشت

وی شیطان پرست بوده و مدعی داشتن روابط با شیاطین هم بود.

عده ای از دوروبریهاش میگفتند: اون خون میخورده



آلفرد بار دیگر كاغذو مچاله كرد و با عصبانیت بسمت قبر مانیك پرت كرد.

و در حالی كه به او فحش میداد بسمت قبرش رفت و با لگدهای پیاپی ابراز عصبانیت كرد.

تا اینكه صدای سگ آلفرد در حالی كه بی امان واق واق میكرد آلفردرو به خود آورد.

صدای خفیفی مثل جنب خوردن چیزی زیر خاك بگوش رسید.

همان لحظه یك مار سیاه باریك از وسط قبر به بیرون زد و دور پای آلفرد پیچشد

هنوز یك ثانیه نگذشته بود كه دست دراز مانیك از قبرش به بیرون زد و پای آلفردو گرفت.

آلفرد كه از ترس زبانش بند آمده بود مدام تلاش میكرد تا خودشو رها كنه اما

بی فایده بود بدن مانیكبصورت مارگونه ای از خاك بیرون آمد و در حالی كه

لبخند شیطانیش روی لبش بود گفت:

با من كار داشتی آلی و انگشتای درازشو دور گردن آلفرد گرفت و بسمت هوا بلندش كرد

صورت جسد گونه ی مانیك مثل گچ بود و دور چشماش گود بود

قرینه ی چشماش مثل مار نقطه ای بود

با ناخن تیز و بلندش یه خراش روی شاهرگ گردن آلفرد ایجاد كرد

كه باعث شد مقدار زیادی خون بیاد و با ولع شروع به خوردن خون كرد

آلفرد در حالی كه داشت جون میداد فریاد میزند آدم كش قاتل روانی

و بعد از هر كلمه صدای قهقه مانیك بیشتر و بیشتر میشد.

و در نهایت بعد از اینكه آلفرو خفه كرد آن را به درون گور خودش انداخت

و رویش را با خاك پوشاند سپس به درون اتاقك رفت

سگ آلفرد كه گویا ترسیده بود به اینور و آنور میپرید و زوره می كشید.

از داخل اتاق یك پالتوی پوسیده و كلاه پوشید و بسمت بیرون قبرستون قدم برداشت

در داخل خیابان یك ولگرد كه از قضیه بی خبر بود در حالی كه از مستی

تلو تلو میخورد و آواز میخوند رو به مانیك گفت: هی تو مرتیكه

كی بهت اجازه داده تو قلمرو من قدم بزنی؟

مانیك كه لبه ی كلاهش رو بالا داد با صدای بی روحش گفت:

مانیك آرتود

مرد ولگرد كه دیگه مستی از سرش پریده بود با ترسی

بی نظیر فریاد زد:نههههههههه

و شروع به دویدن كرد درست جلوش در یك كوچه ی تاریك

مانیك جلوش ظاهر شد و همانطور كه همیشه آدم می كشت

ناخانهای شكسته و كج و كولش كه در اثر شكستگی مثل شمشیر تیز بود

داخل گلوی مرد كرد و در حالی كه مثل فواره از رگهاش خون میریخت

دیوانه بار خونش رو مكید و بعد از كشتنش در حالی كه آن لبخند شیطانی رو بر لب داشت

لبه ی كلاه رو پایین داد و به بسمت پناهگاه ناشناخته اش رفت.

داخل خونه اش پر از تار عنكبوت و كثیفی بود با نشانهای 666 و شیطانی

با خستگی به داخل تخت خواب خاك آلودی كه بشكل تابوتی سیاه بود رفت و خوابید.

صبحی آفتابی شروع روز بعدی بود جك دالسون یكی از دوستان و آدمهای سابق

مانیك كه عامل ماثری در دستگیری مانیك بود باخیالی آسوده مشغول صرف صبحانه بود.

او كه در گذشته در ۲ تا از قتلهای مانیك دستیارش بود وقتی فهمید یكی از مقتولین

برادر خودش بوده كه بخاطر باج ندادن به مانیك كشته شده بود اظهار پشیمانی كرد

و بعد از رفتن به كلیسا و توبه كردن دشمن خونی مانیك شد و او را لو داد.خودش هم

مدتی بعنوان همدستش در زندان بود. او با خوشحالی در حالی كه روزنامه را م
دیدگاه ها (۲)

روح و جن در دانشگاه..ترسناک... احتمالاً عده زیادی راجع به ار...

داستان ترسناک.اسم:همچی از اتاق خواهرم شروع شد... قضیه برمی ...

داستان ترسناک..با جنبه ها همراه با دستمال برای پاک کردن عرق ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p55اما قبل از اینکه چیزی بگه، خدمتکار جوا...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۸: سایه‌یِ در پنجرهصدایِ برخوردِ سنگینی ...

🩸 نیشِ نیمه‌شبقسمت اول — آن شب که جونگین پیدایت کردبارون از ...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۴: تماسِ سرنوشت‌سازجونگ‌کوک بندِ ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p40دروازه‌های قلعه با صدای سنگینی پشت سرش...

پارت ۳۱ ساعت هفت و پنجاه دقیقه‌ی شب...جونگ‌کوک جلوی خانه‌ی ق...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۵ | خانه‌ای که همه‌چیز را به یاد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط