{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

**پارت ۷**

**پارت ۷**

چشم‌هات رو بستم و توی تاریکی زیرزمین داشتی از ترس و استرس می‌لرزیدی که ناگهان صدای انفجار مهیبی کل عمارت رو لرزوند! 💥

شیشه‌های کوچک زیرزمین خرد شدند و ریختند روی زمین. صدای تیراندازی‌های سنگین، فریاد و عربده از طبقات بالا به گوش می‌رسید—رقیب‌ها به قلب عمارت نفوذ کرده بودن!

قبل از اینکه فرصت کنی بفهمی چی شده، قفلِ سنگینِ در با یک ضربه‌ی محکمِ پا شکست و باز شد. دو نفر از مردهای باند رقیب با صورت‌های پوشیده و اسلحه‌های خودکار پریدند داخل اتاق! یکی از اون‌ها با خنده‌ای تهوع‌آور جلو اومد، بازوی ظریفت رو محکم چنگ زد و از روی زمین بلندت کرد:
- «یافتمش! این همون ملکه‌ی کوچولوی جونگکوکه... ببریمش بیرون تا خودش با پاهای خودش تسلیم بشه!»

خواستی جیغ بکشی که یک دستِ زمخت جلوی دهنت رو گرفت. داری تقلا می‌کنی و اشک‌هات صورتت رو خیس کرده، دارن تو رو کشان‌کشان از زیرزمین می‌برن سمت سالن اصلی که ناگهان...

*تَق! تَق! تَق!*

صدای شلیک سه گلوله به‌طور دقیق و مرگبار توی فضای راهرو پیچید. دو نفری که تو رو گرفته بودن، حتی فرصت نکردن برگردن؛ گلوله‌ها دقیقا وسط پیشونی‌شون نشست و بی‌جون روی زمین افتادند! تو از ترس جیغ خفه‌ای کشیدی و روی زانوهات افتادی.

از میان دودِ باروت و نور ضعیف چراغ‌ها، جونگکوک ظاهر شد. لباس تیره‌اش خونی بود، چند تا خراش روی صورتش بود و اسلحه‌ی نیمه‌خودکارش هنوز دود می‌کرد. چشم‌هاش سرخِ سرخ بود—مثل یک درنده‌ی واقعی که به قلمروش تجاوز شده.

با قدم‌های بلند و سنگین به سمتت اومد. مردی از رقیب که زخمی روی زمین افتاده بود خواست تفنگش رو به سمت جونگکوک بگیره، اما جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد؛ با یک لگد محکم و وحشیانه‌، سینه‌ی مرد رو خرد کرد و با چند گلوله‌ی پیاپی، بدنه‌اش رو به استخر خون تبدیل کرد!

جونگکوک جلوی پات زانو زد. دست‌های لرزونت رو محکم گرفت، بلندت کرد و محکم چسبوندت به سینه‌ی پهن و خونیش. نفس‌نفس می‌زد و تنش داغ بود. با صدایی که از شدت خشم و آدرنالین می‌لرزید، در گوشت غرید:
- «بهت گفتم متعلق به منی! هیچ‌کس... هیچ‌کس حق نداره بهت چپ نگاه کنه، شنیدی؟! حتی اگه کل این شهر رو به خاک و خون بکشم، نمیذارم کسی از من بدزدتت!»

قبل از اینکه حتی بتونی کلمه‌ای حرف بزنی، دستت رو دور کمرت حلقه کرد، تو رو مثل یک پر کاه بلند کرد و از میان لاشه‌های دشمنانش، سمت اتاق امن و دورافتاده‌ای توی طبقات بالایی عمارت برد...
دیدگاه ها (۴)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۵اتاق در سکوت فرو رفته بود.جونگو...

چند پارتیپارت ۳لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه ا...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹بوی تند...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

part دست‌های کلارا از استرس خیس عرق بود. راهروی عمارت در سکو...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

مهمونی پارت ۵۳

چند پارتی بازی ممنوع

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۰: ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط