عشق سبز و صورتی

پارت ۲
آنیا رفت روی تختش دراز کشید که ی پیام برای آنیا اومد آنیا گوشیش رو برداشت که ببینه کی بوده
بکی: سلام آنیا چان میای امروز با گروه درسی که تشکیل دادیم بریم کتاب خونه برای امتحانا ساعت ۵؟
[نکته: اعضای گروهشون: بکی، انیا، کنی، الکس، رمنس، دامیان، امیل، اوین و ی چند نفر دیگه]
آنیا: باشه
(ساعت ۴ و نیم)
آنیا داشت لباس میپوشید ی دامن کوتاه تا بالای زانوش و ی کراپ جذب آستین حلقه ای و موهاشم که تا روی کمرش بودن رو دو اسبی بست و بکی اومد دنبالش
وقتی رسیدن کتاب خوبه همه ی بچه ها رسیده بودن و منتظر آنیا و بکی بودن
آنیا حواسش نبود که یهو پاش لیز خورد و افتاد تو بغل دامیان
دامیان که کاملا سرخ شده بود: ح ح حواست رو جمع کن
ذهن دامیان: وای چقدر آنیا ناز شده
آنیا ذهن دامیان رو خوند و سرخ شد: ب ب ببخشید ‌پسر دوم
و بلند شد و رفتن داخل و شروع کردن به درس خوندن
(یک ساعت بعد)
الکس: بچه ها من خیلی خسته شدم
رمنس: اره منم خیلی خسته شدم یکم بیاید استراحت کنیم
همه ی بچه ها موافقت کردن به جز آنیا و دامیان
وقتی آنیا و دامیان تنها شدن آنیا خوابش برد و سرش رو گذاشت روی شونه دامیان
دامیان:🍅🍅🍅🍅🍅🍅
ذهن دامیان: حالا چکار کنم حالا چکار کنمممم
وقتی بچه بر گشتن دامیان با عصبانیت: پاشو دیگه احمق مگه من بالشتم که به من تکیه میدی؟
بکی: هی تو حق نداری با دختر ها این جوری حرف بزنی 😡😡😡
آنیا زیر لب: پسره ی نچسب
دامیان : تس
آنیا: بچه ها دیگه شب شده بیاید برگردیم خونه
همه بچه ها: باشه
الکس و رمنس رفتن
کنی هم رفت
مارتا هم اومد دنبال بکی و بکی هم رفت آنیا و دامیان فقط مونده بودن
که دامیان زنگ زد جیوز که بیا دنبالش
جیوز:بفرمایید ارباب جوان
دامیان داشت می‌رفت بشینه که به آنیا گفت: هی تو کله صورتی بیا بشین جیوز می رسونتت
آنیا: به من نگو کله صورتی
و رفت نشست توی ماشین
توی ی پیچ که ماشین دور زد [ اومید وارم فهمیده باشید]
آنیا افتاد روی دامیان
دامیان در حالی که سرخ شده بود: هی برو اون ور کله صورتی
ذهن دامیان: اون خیلی خوشگله دوست ندارم بره
آنیا ذهن دامیان رو میخونه و سرخ میشه
دامیان: چی شده چرا سرخ شدی نکنه مریضی نیفتی رو دستم
آنیا: نه چیزیم نیست
ذهن آنیا: یعنی اون نگرانمه🍅🍅🍅🍅
و آنیا میرسه خونه
(خونه فورجر)
آنیا: سلام مامان سلام بابا آنیا اومدددد
لوید: سلام دخترم
یور: سلام عزیزمممم



اینم از پارت دو امید وارم خوشتون اومده باشه اگه یکم مسخره شد ببخشید آخه همش رو بداهه گفتم😁😁
و حتما حتما نظرتون رو توی کامنتا بگید دوستون دارم و شاید همین امروز پارت بعد رو نوشتم بای بای🥰😘
دیدگاه ها (۷)

آوای شب پارت ۳۰ویو نویسنده ساعت : ۳:۰۰طبیب : بانو حالشان خوب...

گل لیلیوم پارت ۴روز مسابقه دید آنیا آخش ماموریت تموم فقط لاز...

عشق حقیقیپارت:۳انیا و بکی داشتن میرفتن که دامیان و نوچه هاش ...

پارت ۹ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو نویسندهدامیل : چیشد میاد انی...

P18انیا:نه بابا هوا گرمه فقط🍅دامیان:خوب ما الان نامزدیم دیگه...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

عشقی حقیقی

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

بکی:تابه حال پسری رو بوسیدی؟😘🍅🍅🍅:ای..ن🍅..چ..ه چه ..سو..ا..لی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط