✨ Part ¹¹ : تقاصِ ابریشمی ✨

✨ Part ¹¹ : تقاصِ ابریشمی ✨

صدای قدم‌های جونگ‌کوک مثل طبل جنگ در راهروهای عمارت می‌پیچید . او به سالن اصلی رسید، جایی که نامجون و یونگی در حال بررسی نقشه‌های قاچاق جدید بودند . جونگ‌کوک بدون هیچ حرفی ، یقه نامجون را گرفت و او را به دیوار کوبید . اسلحه را زیر چانه او گذاشت .

« بهم بگو نامجون...اون شب...توی اون گاوصندوق چی بود ؟ اگه بفهمم چیزی رو مخفی کردی ، همین‌جا مغزت رو روی این نقشه‌ها پخش می‌کنم ! » فریاد جونگ‌کوک تمام عمارت را لرزاند .

نامجون ، بدون اینکه پلک بزند ، با آرامشی که فقط مخصوص خودش بود ، به چشمان سرخِ رئیسش نگاه کرد . « جونگ‌کوک ، تو حالت خوب نیست . اون دختر داره ذهنت رو بازی می‌ده . تمام مدارک دیجیتالی که یونگی بازیابی کرده ، نشون می‌ده پدر اون مستقیماً به محموله‌ی مادرت آسیب زد . مدرک اصلی ؟ همین الان توی تبلت یونگیه . ما هیچ‌وقت بهت دروغ نمی‌گیم . ما خانواده‌ی واقعی تو هستیم . »

یونگی لپ‌تاپ را باز کرد و کدهای رمزگذاری شده‌ی قدیمی را نشان داد . هیچ جای تردیدی نبود . مدارک واقعی بودند . جانگ می فقط از نقطه‌ضعفِ جونگ‌کوک ، یعنی خاطره‌ی مادرش ، استفاده کرده بود تا او را دچار تردید کند .

رگ پیشانی جونگ‌کوک از شدت خشم و حقارتی که حس می‌کرد ، متورم شد . او فریب خورده بود ! آن هم توسط دختری که زیر شکنجه‌های او بود . او احساس کرد تمام آن دردهایی که به جانگ می داده بود ، برای تنبیه این دروغِ بزرگ کافی نبوده است .

«اون...اون جرات کرد منو بازی بده ؟» جونگ‌کوک با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید ، زمزمه کرد . او اسلحه را مسلح کرد و با سرعتی غیرقابل باور به سمت پله‌ها دوید. «امشب پوستش رو با دستای خودم می‌کنم!»

او به پشت در اتاقش رسید. قفل را با خشونت باز کرد و در را با لگد کوبید. «جانگ می! وقتشه که بفهمی بهای دروغ گفتن به شیطان چیه...»

اما حرفش در گلو خشک شد.
اتاق در سکوتی مطلق بود. نور قرمزِ ضعیف، صندلی خالیِ گوشه‌ی اتاق را نشان می‌داد.
طناب‌های ضخیم، با ظرافت و دقت بریده شده بودند و روی زمین افتاده بودند. پنجره‌ی کوچک بالای اتاق که همیشه قفل بود، حالا نیمه‌باز بود و بادِ سردِ شبانه، پرده‌های مشکی را به رقص درمی‌آورد.

جانگ می رفته بود. او نه تنها دروغ گفته بود، بلکه از آن دقایقی که جونگ‌کوک را دچار تردید کرده بود، برای باز کردن طناب‌ها (احتمالاً با تکه‌ای از همان میله‌ی فلزی که جونگ‌کوک زمین انداخته بود) فرار کرده بود.

جونگ‌کوک به سمت پنجره دوید و به پایین نگاه کرد. ردی از خون روی لبه‌ی پنجره دیده می‌شد؛ نشانه‌ای که جانگ می با وجود تمام زخم‌ها و دردهایش، خودش را به پایین پرت کرده بود تا فقط از دست او خلاص شود.


🍓🫐✨
دیدگاه ها (۴)

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

### پارت ۴: سایه‌ی حسادتسکوتِ سنگینِ بعد از اون بوسه، مثل سم...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۹: فض...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت هفدهم: اعتراف زیر اسلحهالارا اسلحه ر...

دختر و پارتی

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۱۸: ضیافتِ سایه‌ها و سکوتِ س...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁸ویو میکا_____چند ثانیه...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط