### پارت ۴: سایهی حسادت
### پارت ۴: سایهی حسادت
سکوتِ سنگینِ بعد از اون بوسه، مثل سم در فضای اتاق پخش شده بود. تهیونگ که تا حالا فقط با نگاههای تیز و کنایهآمیز حضورش رو اعلام میکرد، حالا حس میکرد چیزی در درونش در حال تکان خوردن است. او و جونگکوک نه فقط شریکِ جرم، بلکه روحهای یکی شده بودند؛ اما حالا، لرزشِ نفسهای جونگکوک بعد از تماس با لبهای اون دختر، مثل یک خنجر در قلب تهیونگ نشسته بود.
تهیونگ با خونسردیِ ظاهری، اما با چشمانی که از شدتِ خشم و تعجب برق میزد، از اتاق خارج شد. او میدانست که این فقط یک لحظهی گذرا نیست؛ این یک «نفوذ» است. نفوذی که میتواند تمامِ نظمِ دنیایِ تاریکِ آنها را به هم بریزد.
در اتاق، جونگکوک هنوز به دیوار تکیه داده بود و به سقف خیره شده بود. نفسهایش نامنظم بود. لینا، که حالا تمامِ وجودش از وحشت و گیجی میلرزید، به گوشه تخت مچاله شده بود. او حتی جرأت نمیکرد به جونگکوک نگاه کند.
جونگکوک با صدایی که سعی میکرد خشک و بیروح باشد، گفت: «فکر نکن این اتفاق چیزی رو تغییر میده. تو هنوز یک زندانی هستی.»
اما او داشت دروغ میگفت. او خودش هم میدانست که وقتی لبهای لینا را لمس کرد، برای اولین بار در تمام سالهای فعالیتش در مافیا، احساسِ «زنده بودن» کرد. حسی که با هیچ معاملهی بزرگ یا پیروزیِ خونینی، تجربه نکرده بود.
روزهای بعد، فضای عمارت تغییر کرد. تهیونگ که قبلاً با آرامشِ همیشگی در کنار جونگکوک بود، حالا مثل یک سایهی سرد و سنگین عمل میکرد. او دیگر با آن لمسهای آرامِ گردن و مو، جونگکوک را آرام نمیکرد؛ بلکه در جلسات، نگاهش را از طریقِ چشمهای جونگکوک به لینا میدوخت؛ نگاهی که به لینا فریاد میزد: «تو یک خطایِ خطرناکی.»
یک شب، در حالی که باران شدیدی به پنجرههای عمارت میکوبید، جونگکوک در اتاق کارش تنها بود. تهیونگ وارد شد، اما این بار لبخندِ کجِ همیشگی را نداشت. او مستقیم جلوی میز کار رفت و با صدایی که به شدت آرام اما لرزان از خشم بود، گفت: «داری بازی میکنید، کوکی. اون دختر... اون فقط یک ابزار نیست که بتونی باهاش خالی کنی. اون داره دنیای ما رو نابود میکنه.»
جونگکوک بلند شد و با عصبانیت به سمت تهیونگ رفت: «اون فقط یک دختره، تهی! چیزی نیست که بتونه برام مهم باشه!»
تهیونگ پوزخندی زد و با لحنی تلخ گفت: «پس چرا وقتی اسمت رو صدا میزنه، دستت میلرزه؟ چرا وقتی تهیونگ نیست، چشمانت دنبالِ اون میگرده؟ اگه اون رو انتخاب کنی، یعنی من رو انتخاب نکردی.»
در همین لحظه، درِ اتاق باز شد. لینا که با دستورِ یکی از نگهبانها برای آوردنِ غذایِ مخصوص به اتاقش فرستاده شده بود، درِ اتاقِ کار را باز کرد. او با دیدنِ تقابلِ دو رئیسِ مافیا، خشکش زد. تنشِ بین آن دو نفر چنان بود که انگار هر لحظه ممکن است خون جاری شود.
جونگکوک و تهیونگ، هر دو همزمان به سمت او چرخیدند. نگاهِ تهیونگ، نگاهی بود که قولِ انتقام میداد، و نگاهِ جونگکوک، نگاهی بود که بینِ عشق و وظیفه، در حالِ پاره شدن بود.
***
سکوتِ سنگینِ بعد از اون بوسه، مثل سم در فضای اتاق پخش شده بود. تهیونگ که تا حالا فقط با نگاههای تیز و کنایهآمیز حضورش رو اعلام میکرد، حالا حس میکرد چیزی در درونش در حال تکان خوردن است. او و جونگکوک نه فقط شریکِ جرم، بلکه روحهای یکی شده بودند؛ اما حالا، لرزشِ نفسهای جونگکوک بعد از تماس با لبهای اون دختر، مثل یک خنجر در قلب تهیونگ نشسته بود.
تهیونگ با خونسردیِ ظاهری، اما با چشمانی که از شدتِ خشم و تعجب برق میزد، از اتاق خارج شد. او میدانست که این فقط یک لحظهی گذرا نیست؛ این یک «نفوذ» است. نفوذی که میتواند تمامِ نظمِ دنیایِ تاریکِ آنها را به هم بریزد.
در اتاق، جونگکوک هنوز به دیوار تکیه داده بود و به سقف خیره شده بود. نفسهایش نامنظم بود. لینا، که حالا تمامِ وجودش از وحشت و گیجی میلرزید، به گوشه تخت مچاله شده بود. او حتی جرأت نمیکرد به جونگکوک نگاه کند.
جونگکوک با صدایی که سعی میکرد خشک و بیروح باشد، گفت: «فکر نکن این اتفاق چیزی رو تغییر میده. تو هنوز یک زندانی هستی.»
اما او داشت دروغ میگفت. او خودش هم میدانست که وقتی لبهای لینا را لمس کرد، برای اولین بار در تمام سالهای فعالیتش در مافیا، احساسِ «زنده بودن» کرد. حسی که با هیچ معاملهی بزرگ یا پیروزیِ خونینی، تجربه نکرده بود.
روزهای بعد، فضای عمارت تغییر کرد. تهیونگ که قبلاً با آرامشِ همیشگی در کنار جونگکوک بود، حالا مثل یک سایهی سرد و سنگین عمل میکرد. او دیگر با آن لمسهای آرامِ گردن و مو، جونگکوک را آرام نمیکرد؛ بلکه در جلسات، نگاهش را از طریقِ چشمهای جونگکوک به لینا میدوخت؛ نگاهی که به لینا فریاد میزد: «تو یک خطایِ خطرناکی.»
یک شب، در حالی که باران شدیدی به پنجرههای عمارت میکوبید، جونگکوک در اتاق کارش تنها بود. تهیونگ وارد شد، اما این بار لبخندِ کجِ همیشگی را نداشت. او مستقیم جلوی میز کار رفت و با صدایی که به شدت آرام اما لرزان از خشم بود، گفت: «داری بازی میکنید، کوکی. اون دختر... اون فقط یک ابزار نیست که بتونی باهاش خالی کنی. اون داره دنیای ما رو نابود میکنه.»
جونگکوک بلند شد و با عصبانیت به سمت تهیونگ رفت: «اون فقط یک دختره، تهی! چیزی نیست که بتونه برام مهم باشه!»
تهیونگ پوزخندی زد و با لحنی تلخ گفت: «پس چرا وقتی اسمت رو صدا میزنه، دستت میلرزه؟ چرا وقتی تهیونگ نیست، چشمانت دنبالِ اون میگرده؟ اگه اون رو انتخاب کنی، یعنی من رو انتخاب نکردی.»
در همین لحظه، درِ اتاق باز شد. لینا که با دستورِ یکی از نگهبانها برای آوردنِ غذایِ مخصوص به اتاقش فرستاده شده بود، درِ اتاقِ کار را باز کرد. او با دیدنِ تقابلِ دو رئیسِ مافیا، خشکش زد. تنشِ بین آن دو نفر چنان بود که انگار هر لحظه ممکن است خون جاری شود.
جونگکوک و تهیونگ، هر دو همزمان به سمت او چرخیدند. نگاهِ تهیونگ، نگاهی بود که قولِ انتقام میداد، و نگاهِ جونگکوک، نگاهی بود که بینِ عشق و وظیفه، در حالِ پاره شدن بود.
***
- ۲۳۴
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط