P̶͈͖̱͎͓̬̥͔̻͊͐̃̽̓̆̈́̿̔á̸͉̩͕͍̯͈͖͍̹̏̓͜r̸͈͈̺͈̙̟̼͑̅͗̄͛̊͠͝t̸̂̅͝

P̶͈͖̱͎͓̬̥͔̻͊͐̃̽̓̆̈́̿̔á̸͉̩͕͍̯͈͖͍̹̏̓͜r̸͈͈̺͈̙̟̼͑̅͗̄͛̊͠͝t̸̟̂̅̇͊́̂͝͝ ̶̨͈͕͎̰̔̄̉̆̚͘1̶̧̹̠̮̗̣͋̄̍͌̋͘͝͝9̸̯͔̹̺̜̄͗̑̋͐̎.

ویو ا/ت:
آخرین لقمه‌ی نون رو خوردم و آروم جرعه‌ای از آب‌میوه رو نوشیدم.
صبحونه تموم شده بود ولی هنوز ذهنم پر از فکر بود.
نمی‌دونم چند دقیقه گذشت تا اینکه در اتاق باز شد....
همون خدمتکار صبح، وارد شد....
بدون اینکه چیزی بگه سینی رو برداشت
لبخند زدم و گفتم:
– ممنونم بابت صبحونه..... ببخشید میشه اسمتون رو بپرسم؟
سکوت کرد..
برای لحظه ای مکث کرد،انگار داشت تصمیم می‌گرفت جواب بده یا نه.
، بعد با لحنی سرد و بی‌روح گفت:
– کلورا.
چشماش سرد بود درست مثل لحنش....
سرم رو به نشونه‌ی تشکر تکون دادم، ولی اون حتی نگاه هم نکرد.
سینی رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.
در بسته شد.

برای چند ثانیه فقط به در بسته‌شده خیره موندم، ولی خیلی زود نگاهم کشیده شد سمت چیز دیگری...
دستم رو زیر رو تختی بردم و نامه رو درآوردم. همون نامه‌ای که دیشب تا دیروقت داشتم می‌خوندم.

نگاهم افتاد به اون جمله...
"To the one who killed me softly"
تو ذهنم زمزمه‌اش کردم.
دوباره همون حس غریب برگشت...

بلند شدم. عصام رو برداشتم.
در رو باز کردم و با احتیاط از اتاق خارج شدم.
عمارت ساکت بود...
چشمم به تابلو افتاد... همون تابلو لعنتی دختری با اون صورت ..ماه..
نزدیک‌تر رفتم.
همون‌طور که بهش خیره شده بودم، با خودم گفتم:
"یعنی ممکنه اینا به هم ربط داشته باشن؟ نامه... تابلو... صورت اون دختر..."

قدم نزدیک‌تری برداشتم...
دستم بالا رفت... و به قاب تابلو خورد...
دیدگاه ها (۸)

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_22 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄حس ...

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶²ویو: جونگ‌کوکچشم‌هام رو باز کردم...

پارت ۴

چند پارتی

یک سگ زیادی ولگرد

free from the court (p4)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³¹ویو میکا_____نگاهم افت...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.5 (روایت از زبان ا...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط