𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 23
بچه ها من متوجه شدم چندتا از شماها متوجه داستان نشدید
لطفا اگه کسی کامل متوجه شده بگه و اگه کسی هم متوجه نشده سوال بپرسه ویا دوباره فیک رو از اول بخونه💘
و اینکه دو روز دیگه نیشه اول مهر و من از اون ادمای جو گیر نیستم که بخاطر اول مهر شدم گوشیمو کنار بزارم یا چیزای دیگه
ولی کمتر پارت میزارم شاید دوروز یکبار
ولی مطمئنم که مثل همیشه خوب حمایت میکنید💘
البته تا یکی دو هفته اول که درسا سنگین نیست و براتون میزارم
+اگه مشکلی چیزی داری از الان بگو که بعدا دردسر نشی
لیویا کمی سکوت کرد و گفت
_فقط .. افسردگی داشتم و... قرص مصرف میکنم گاهی .
+افسردگی داشتی؟ قرص مصرف میکنی گاهی"؟؟ بهتره از حاشیه بگذری و هرچی که هست بگی
_گفتم که افسردگی داشتم و ... همون باعث شد از صدمه زدن به . خودم احساس آرامش بگیرم. حس میکنم اینکار عذابمو کمتر .... میکنه.. جالبه نه؟
+ با اینکه اون حس تحقیر و درد و میفهمم و ازش بشدت عذاب .. میکشم ولی عذابشو دوست دارم نمیدونم چجوری بگم ولی متوجه عمق روانی بودنت شدم دست کمی از من نداری طبقه بالا رو گفتم برات اماده کنن میتونی بری اونجا
_.. اوه.. ممنون
+در ضمن باید یه قرار داد بنویسیم و توش بگی که نسبت به تمام اتفاق هایی که واست میووفته رضایت دادی لیویا سرش رو به نشونه تفهیم بالا پایین کرد
+تا فردا دو سه تا دختر میان باهاشن حرف بزن یکی شونو بعنوان خدمتکار جدید انتخاب کن
_ چرا من ...؟
جونگکوک از جاش بلند شد و پشت به لیویا گفت
+ چون من میگم ، سوال بعدی ؟
وقتی با سکوت دختر مواجه شد سرش رو برگردوند و از گوشه چشم نگاهی بهش انداخت و سمت اتاقش رفت
____
مادر لیویا:
هیچ چیزی بدتر از سراسیمه بودن توی دنیا وجود نداره
... شایدم وجود داره اما
... قطعا حس یکسانی دارند
سراسیمگی در زندگی در تصمیمات.. و حتی در تنفس روزانه .. سراسیمه بود. سراسیمه ی دخترش
دخترش...!؟
.. كلمه دختر سالها بود براش تبدیل به یک استرس شده بود
جوری که هربار با شنیدن این کلمه خوره ای به جونش میفتاد که ... نکنه بازهم اون دختره قد و یک دنده بلایی سر خودش آورده ذهنش درگیر این بود که دخترش کجا رفته؟
دگو؟ مگه میشد باورش کنه که اینقدر راحت و بدون هیچ وقفه ای با یه موقعیت تصمیم به رفتن کرده؟
اونم شهری کوچیک تر از سئولی که تمام کره دلشون میخواد اونجا باشن؟
گوشیش رو برداشت و روی شماره اون پسر کلیک کرد و بعد از ثانیه ای صدای گرم و دلنشینش رو شنید
.. ناشناس : خاله؟ سلام... چه خبر حالی از ما گرفتی
مادر لیویا بسرعت کلمات رو مطرح کرد : لیویا .. لیویا خیلی یهویی اومد ... و گفت میخواد بره دگو یه دروغایی تحویلم داد که
ناشناس : نترس خاله .. من حواسم بهش هست. نمیخواد بیخودی نگرانش باشی. حتما دلیلی داشته که بهت چیزی نگفته.. پس نترس چون من همه جا در نظرش دارم و نمیزارم دست از پا خطا کنه
مادر لیویا : ممنونم پسرم. اگه تو نبودی دختر من سالها پیش از بین .. رفته بود
ناشناس : کاری بود که حس کردم باید انجامش بدم. کار دیگه ای ندارید؟
مادر لیویا : مراقب خودت باش پسرم خدا حافظ ن
اشناس : خدا حافظ خاله جان
تلفن رو قطع کرد نفس عمیقی کشید
جونگکوک ویو
همونطور که نزدیک میز شام میشد زمزمه کرد
+ به دختره گفتید بیاد شام؟
أجوما : نه الان میرم بهشون میگم.. فقط آقا .. مطمئنید میخواید سر یک میز شام میل کنید؟
+ بنظرت در حد من نیست؟
-- آجوما : جسارت نکر
+ ازت پرسیدم... اگه بنظرت در حد این میز نیست شامشو ببر تو اتاقش
آجوما : ازشون بپرسم کجا راحت ترن؟
+نکنه فکر کردی اینجا هتل باز کردم؟
.. آجوما : آ.. آخه
با صدای پر تحکمی گفت
+ برو تو اشپز خونه خودم صداش میکنم
... قدمهاش رو سمت پله ها برد و به طبقه بالا رسید
.. به دور برش نگاهی انداخت و لیویا رو ندید
+ دختره احمق حتما بالاست چرا باید خودمو خسته کنم؟
صداشو بالا برد و صداش زد :
+ میس لیویا
کمی صبر کرد و روی مبل چرمش نشست که صدای پای تند شده ی دختر رو شنید
_بله .
+شام
_اوکی
لیویا بی توجه به موهای افشونش آخرین پله ها رو طی کرد و به سمت پله هایی که به طبقه اول میخورد قدم برداشت
+ در این حد گستاخی؟
_ جان؟
+ حالا که میبینم مشکل روانی بودنت رو کم کردن شعورت تاثیر داشته
از پایین اومدم بالا تا مادمازل رو صدا کنم برای شام اونوقت مادمازل مثل ... هوف ... كله شو میندازه پایین و همینجوری میره
_عام خب ببخشید؟ .
+سعی کن رو شعورت کار کنی چون اصلا از این شخصیت خوشم نمیاد ، هر چقدر حاضر جوابی میکردی و هیچی نمیگفتم ماله قبل ورودت به اینجا بود. وقتی اومدی باید همه چیز و رعایت کنی
_باش ..... چ... چشم
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 23
بچه ها من متوجه شدم چندتا از شماها متوجه داستان نشدید
لطفا اگه کسی کامل متوجه شده بگه و اگه کسی هم متوجه نشده سوال بپرسه ویا دوباره فیک رو از اول بخونه💘
و اینکه دو روز دیگه نیشه اول مهر و من از اون ادمای جو گیر نیستم که بخاطر اول مهر شدم گوشیمو کنار بزارم یا چیزای دیگه
ولی کمتر پارت میزارم شاید دوروز یکبار
ولی مطمئنم که مثل همیشه خوب حمایت میکنید💘
البته تا یکی دو هفته اول که درسا سنگین نیست و براتون میزارم
+اگه مشکلی چیزی داری از الان بگو که بعدا دردسر نشی
لیویا کمی سکوت کرد و گفت
_فقط .. افسردگی داشتم و... قرص مصرف میکنم گاهی .
+افسردگی داشتی؟ قرص مصرف میکنی گاهی"؟؟ بهتره از حاشیه بگذری و هرچی که هست بگی
_گفتم که افسردگی داشتم و ... همون باعث شد از صدمه زدن به . خودم احساس آرامش بگیرم. حس میکنم اینکار عذابمو کمتر .... میکنه.. جالبه نه؟
+ با اینکه اون حس تحقیر و درد و میفهمم و ازش بشدت عذاب .. میکشم ولی عذابشو دوست دارم نمیدونم چجوری بگم ولی متوجه عمق روانی بودنت شدم دست کمی از من نداری طبقه بالا رو گفتم برات اماده کنن میتونی بری اونجا
_.. اوه.. ممنون
+در ضمن باید یه قرار داد بنویسیم و توش بگی که نسبت به تمام اتفاق هایی که واست میووفته رضایت دادی لیویا سرش رو به نشونه تفهیم بالا پایین کرد
+تا فردا دو سه تا دختر میان باهاشن حرف بزن یکی شونو بعنوان خدمتکار جدید انتخاب کن
_ چرا من ...؟
جونگکوک از جاش بلند شد و پشت به لیویا گفت
+ چون من میگم ، سوال بعدی ؟
وقتی با سکوت دختر مواجه شد سرش رو برگردوند و از گوشه چشم نگاهی بهش انداخت و سمت اتاقش رفت
____
مادر لیویا:
هیچ چیزی بدتر از سراسیمه بودن توی دنیا وجود نداره
... شایدم وجود داره اما
... قطعا حس یکسانی دارند
سراسیمگی در زندگی در تصمیمات.. و حتی در تنفس روزانه .. سراسیمه بود. سراسیمه ی دخترش
دخترش...!؟
.. كلمه دختر سالها بود براش تبدیل به یک استرس شده بود
جوری که هربار با شنیدن این کلمه خوره ای به جونش میفتاد که ... نکنه بازهم اون دختره قد و یک دنده بلایی سر خودش آورده ذهنش درگیر این بود که دخترش کجا رفته؟
دگو؟ مگه میشد باورش کنه که اینقدر راحت و بدون هیچ وقفه ای با یه موقعیت تصمیم به رفتن کرده؟
اونم شهری کوچیک تر از سئولی که تمام کره دلشون میخواد اونجا باشن؟
گوشیش رو برداشت و روی شماره اون پسر کلیک کرد و بعد از ثانیه ای صدای گرم و دلنشینش رو شنید
.. ناشناس : خاله؟ سلام... چه خبر حالی از ما گرفتی
مادر لیویا بسرعت کلمات رو مطرح کرد : لیویا .. لیویا خیلی یهویی اومد ... و گفت میخواد بره دگو یه دروغایی تحویلم داد که
ناشناس : نترس خاله .. من حواسم بهش هست. نمیخواد بیخودی نگرانش باشی. حتما دلیلی داشته که بهت چیزی نگفته.. پس نترس چون من همه جا در نظرش دارم و نمیزارم دست از پا خطا کنه
مادر لیویا : ممنونم پسرم. اگه تو نبودی دختر من سالها پیش از بین .. رفته بود
ناشناس : کاری بود که حس کردم باید انجامش بدم. کار دیگه ای ندارید؟
مادر لیویا : مراقب خودت باش پسرم خدا حافظ ن
اشناس : خدا حافظ خاله جان
تلفن رو قطع کرد نفس عمیقی کشید
جونگکوک ویو
همونطور که نزدیک میز شام میشد زمزمه کرد
+ به دختره گفتید بیاد شام؟
أجوما : نه الان میرم بهشون میگم.. فقط آقا .. مطمئنید میخواید سر یک میز شام میل کنید؟
+ بنظرت در حد من نیست؟
-- آجوما : جسارت نکر
+ ازت پرسیدم... اگه بنظرت در حد این میز نیست شامشو ببر تو اتاقش
آجوما : ازشون بپرسم کجا راحت ترن؟
+نکنه فکر کردی اینجا هتل باز کردم؟
.. آجوما : آ.. آخه
با صدای پر تحکمی گفت
+ برو تو اشپز خونه خودم صداش میکنم
... قدمهاش رو سمت پله ها برد و به طبقه بالا رسید
.. به دور برش نگاهی انداخت و لیویا رو ندید
+ دختره احمق حتما بالاست چرا باید خودمو خسته کنم؟
صداشو بالا برد و صداش زد :
+ میس لیویا
کمی صبر کرد و روی مبل چرمش نشست که صدای پای تند شده ی دختر رو شنید
_بله .
+شام
_اوکی
لیویا بی توجه به موهای افشونش آخرین پله ها رو طی کرد و به سمت پله هایی که به طبقه اول میخورد قدم برداشت
+ در این حد گستاخی؟
_ جان؟
+ حالا که میبینم مشکل روانی بودنت رو کم کردن شعورت تاثیر داشته
از پایین اومدم بالا تا مادمازل رو صدا کنم برای شام اونوقت مادمازل مثل ... هوف ... كله شو میندازه پایین و همینجوری میره
_عام خب ببخشید؟ .
+سعی کن رو شعورت کار کنی چون اصلا از این شخصیت خوشم نمیاد ، هر چقدر حاضر جوابی میکردی و هیچی نمیگفتم ماله قبل ورودت به اینجا بود. وقتی اومدی باید همه چیز و رعایت کنی
_باش ..... چ... چشم
- ۱۰.۷k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط