معامله سیاه ۲۲

ا/ت با وجود اینکه در محاصره‌ی شوگا بود، باز هم دست از لجبازی برنمی‌داشت. او در حالی که سعی می‌کرد خودش را عقب بکشد، با صدایی که به خاطر نزدیکی شوگا کمی لرزان شده بود، گفت:
«فکر کردی... با این کارها می‌تونی منو مطیع خودت کنی؟ من هنوزم ازت متنفرم! تو فقط بلدی از زورت استفاده کنی...»

شوگا ناگهان متوقف شد. او دستانش را دو طرف بدن ا/ت روی میز محکم کرد و با نگاهی که این بار نه فقط خشم، بلکه نوعی مالکیتِ عمیق و جدی در آن بود، به چشم‌های او خیره شد. او با صدایی بسیار آرام اما قاطع، درست کنار گوش ا/ت زمزمه کرد:

«واقعاً فکر می‌کنی این فقط یه بازیه؟ یا فقط یه تنبیه ساده؟»

او مکثی کرد و سپس با لحنی که لرزه بر اندام ا/ت انداخت، ادامه داد:
«یادت رفته دیشب چطور گذشت؟ من هیچ احتیاطی نکردم، ا/ت. همین الان که داری با من لج می‌کنی و غر می‌زنی، ممکنه نطفه‌ی من توی بدنت شکل گرفته باشه. ممکنه همین حالا وارث من رو باردار باشی.»

ا/ت ناگهان خشکش زد. حرف‌های شوگا مثل سطل آب سردی بود که روی سرش ریخته شد. او که تا چند لحظه پیش با تمام توان لجبازی می‌کرد، حالا با چشمانی گرد شده و لب‌هایی نیمه‌باز به شوگا نگاه می‌کرد. تصور اینکه ممکن است واقعاً فرزندی از این مردِ مقتدر و ترسناک در شکم داشته باشد، تمام کلمات را در گلویش خشک کرد.

شوگا که از این سکوت و شوکِ ا/ت لذت می‌برد، پوزخندی زد و با انگشت شستش لب پایین او را لمس کرد:
«چی شد؟ زبونت بند اومد؟ حالا باز هم می‌خوای به غر زدن ادامه بدی یا می‌خوای به این فکر کنی که اگه واقعاً باردار باشی، دیگه هیچ راه فراری از من و این عمارت نداری؟»

او بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، دوباره به کارش ادامه داد، اما این بار ا/ت دیگر توانی برای لجبازی نداشت؛ او در میان بهت و ترسی که با لذتی عجیب آمیخته شده بود، غرق در افکار مربوط به احتمالی شد که شوگا در ذهنش کاشته بود.
ا/ت :«« خب از شرش خلاص میشم »
به محض اینکه جمله «خب از شرش خلاص میشم» از زبان ا/ت خارج شد، فضای اتاق در کسری از ثانیه تغییر کرد. سکوت سنگین و ترسناکی حکم‌فرما شد. چشمان شوگا که تا لحظاتی پیش پر از شیطنت و مالکیت بود، ناگهان تیره و غرق در خشمی جنون‌آمیز شد.

شوگا با شنیدن این حرف، انگار تمام کنترلش را از دست داد. او با فریادی از سر خشم، دستش را زیر لبه‌ی میز صبحانه انداخت و با قدرتی زیاد، میز سنگین را واژگون کرد. صدای خرد شدن ظرف‌های چینی گران‌قیمت، ریختن قهوه و شکسته شدن کریستال‌ها در فضای سالن پیچید.

او به همین جا بسنده نکرد؛ به سمت بوفه‌ی کنار دیوار رفت و با مشت و لگد به درهای شیشه‌ای آن کوبید. صدای خرد شدن شیشه‌ها مثل شلیک گلوله در اتاق طنین‌انداز می‌شد.

شوگا در حالی که نفس‌نفس می‌زد و رگ‌های گردنش از شدت عصبانیت بیرون زده بود، به سمت ا/ت چرخید. او با چند قدم بلند خودش را به او رساند و دستانش را دو طرف صندلی او به دیوار کوبید، طوری که صورتش فقط چند میلی‌متر با صورت ا/ت فاصله داشت.

او با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید و به طرز وحشتناکی بم شده بود، غرید: «چی گفتی؟ یه بار دیگه تکرار کن! گفتی از شرش خلاص می‌شی؟ تو فکر کردی کی هستی که بخوای درباره‌ی خونِ من اینجوری حرف بزنی؟»

شوگا با دستش چانه‌ی ا/ت را محکم گرفت و او را مجبور کرد به چشمان سرخ‌شده‌اش نگاه کند: «ببین ا/ت، این رو توی اون مغز کوچیکت فرو کن... اگه بفهمم حتی به آسیب زدن به اون بچه فکر کردی، کاری می‌کنم که آرزو کنی کاش هیچ‌وقت به دنیا نمی‌اومدی. تو حق نداری حتی به زبون بیاری که می‌خوای از شر چیزی که مال منه خلاص بشی. فهمیدی یا جور دیگه‌ای حالیت کنم؟»

ا/ت که حالا از شدت وحشت و ابهت شوگا زبانش بند آمده بود، لرزش بدنش را حس می‌کرد. او هرگز شوگا را تا این حد وحشی و غیرقابل کنترل ندیده بود. تمام وسایل اتاق حالا تکه‌تکه روی زمین ریخته بود و فضای ناهارخوری شبیه به یک میدان جنگ شده بود.
دیدگاه ها (۳)

💜 پارت دوم | حسادتموسیقی هنوز بلند بود و جمعشان دور همان میز...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

💜 تک‌پارتی: به بی‌تی‌اس توهین نکن!ژانر: مافیا، کمدی، اکشن | ...

فاصله یک لبخند تا جنون

دختر و پارتی

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط