من تو رو برمیگردونم ( پارت ۲۶)
انگار میدونست من حرکت اولم رو با دست راستم میزنم ، ولی به هرحال مهم نیست میتونم با همون دست راستم یه انفجار به شکمش میزنم و میترکونمش!
در همین حین که به این کار فکر میکردم بدون توجه به حمله ای که ممکنه بکنم سرش رو به گوشم نزدیک کردم گفت:کاچان...منم آروم باش تعدادشون زیاده نمیتونیم یه حرکت بزرگی بکنیم...
و بعد فهمیدم اون دکو هست سرم رو به نشانه یک تایید تکون دادم و اون ولم کرد ،چرخیدم سمتش و آروم آروم گفتم:تو اینجا چیکار میکنی؟...
شب تشنم شد و خواستم آب بخورم که تو رو دیدم که آیوچی رو دنبال میکنی برا همین دنبالت اومدم...حالا این چیزا مهم نیست باید برگردیم اردو و کمک خبر کنیم...
تا دکو یه قدم به طرف در برداشت یه دست گنده از تاریک اتاق خارج شد و گردن دکو رو گرفت و بلندش کرد و گفت: تو هیچ جا نمیری!
یکی از اون خلافکارا بود ! دکو خیلی ورجه وورجه میکرد خودشو خلاص کنه و داشت خفه میشدم که این لحظه یه انفجار به صورت اون خلافکار گنده زدم و اون بیهوش شد و دکو رو زانو افتاد و گلوش رو گرفته بود و نفس نفس میزد.
زود رفتم کنارش و گفتم:دکو!حالت خوبه؟!
دکو در حالی که هنوز نفس نفس میزد و سرش پایین بود سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد
و یهو تعداد زیادی خلافکار از تاریکی های ساختمون بیرون اومدن و ما دو تا رو محاصره کردن ،من همون طوری که با اخم و کمی تعجب به اطرافم نگاه میکردم دکو بلند شد و گفت:فک کنم دیگه نمیتونیم کمک خبر کنیم کاچان
یه لبخند پر از غرور زدم و گفتم: گمونم همین طوره دکو😏
اونا حمله کردن و ما پشتمان را به هم چسباندیم و آماده ی حرکت شدیم جرقه های انفجار در دستم میترکیدم و دکو با شلاق سیاه آماده ی حرکت بود...
بعد مدتی مبارزه هنوز پا بر جا بودیم ولی حسابی خسته و لت و پاره شده بودیم که آیوچی از میان تاریکی ها با قدم های آرام و نگاهی با لبخند شیطانی پدیدار شد و گفت: اوه...ببینید کیا اینجان!مثلاً میخواستین منو او بدین احمقا؟...(خنده یا شیطانی)
کینه و عصبانیت در صورت هر دوتامون پدیدار شد که متوجه الکتریک سبز وان فور ال شدم تا خواستم سرم رو بچرخونم و به دکو نگاه کنم دکو با سرعتی سریع تر از صدا به پشت آیوچی رسید با دست چپش چاقوی تو کمربند آیوچی رو روی گردن آیوچی گذاشت و با دست راستش مچ دستای آیوچی رو گرفت به پشت پیچ داد و به این نحو اونو قفل کرد و همون طوری که چاقوی دستش رو فشار میداد داد زد :اگه هر کدومتون یه قدم برداره رئیستون سرشو از دست میده !!!!!
و بعد سرش رو به طرف قیافه ی تعجب زده ی من چرخوند با چشمای آتشین و با اخم و جدیتی عمیق داد زد :برووووووو!!!!!!!!
صداش توی خونه و به خصوص تو ذهنم اکو شد و منظورش رو فهمیدم اون در واقع میگفت «هر چه قدر هم قوی باشیم بیشتر از دویستاشون مونده و ما دو تا نمیتونیم با این همه کوسه در بیوفتیم پس تو بدو اردو و کمک خبر کن ، من میتونم یکمی زمان برای فرارت بخرم پس فقط برو!»
تا صداش رو شنیدم اخمی رو صورتم پدیدار شد و با پایین حرکت دادن سرم تاییدش کردم و با تمام توانم بیرون از خونه دویدم ، دو تا از آدم های آیوچی خواستم دنبالم بیان که صدای دکو رو شنیدم که با صدای عصبی داد زد :اگه برید دنبالش رئیستون رو خودم گور به گور میکنم !!!(نویسنده:اوه اوه داداشمون رگ غیرتش باد کرد فازش تغییر کرد🤭😎)
تا از خونه بیرون اومدم یه انفجار به زمین زدم و خودمو به هوا پرت کردم و با یه انفجار به عقب...
یه لحظه تا خودآگاه به دکو نگاه کردم یه گاز تو اطراف دکو پخش شد و دست و پای دکو سست شد و افتاد زمین ولی تیشرتش رو روی صورتش گرفت و چاقو رو برداشت و به مقاومت و مبارزه ادامه داد تا نتونم دنبالم بیان
اخم رو صورتم غلیظ تر شد و به جلوم نگاه کردم و گفتم:تچ😡...لعنتی!دکو نگران نباش من برمیگردم !
با هرچی که در توان داشتم به طرف اردو میرفتم ، چند قدمی اردو بودم که گوشیم زنگ خورد در حالی که میدویدیم گوشیم رو از جیبم برداشتم ببینم کیه که دیدم شماره ی دکو هست تا اینو دیدم دو قدم مونده به اردو ایستادم و گوشی برداشتم و با دستی لرزان به طرف گوشم بردم و صدای آیوچی رو شنیدم که گفت: تو چقدر خنگی!هدف اصلی ما همین پسره بود که دو دستی تحویلش دادی پسر جون!بقیه مخلفات بودین که میتونستیم با فروختنتون یه چند گرونی به دست بیاریم..پسرک احمق تا تو اونا رو خبر کنی ما دوست عزیزت رو برداشتیم و پا به فرار گذاشتیم پس اگه میخوای برای آخرین بار ببینیش برگرد...!
که اون لحظه صدای دکو از پشت گوشی بلند شد و داد زد :کاچان! گوش نده! تو نباید گیر بیوفتی!
که صدای یکی دیگه اومد که گفت:اوروساییییی(ترجمه: خفه شو ✨)
در همین حین که به این کار فکر میکردم بدون توجه به حمله ای که ممکنه بکنم سرش رو به گوشم نزدیک کردم گفت:کاچان...منم آروم باش تعدادشون زیاده نمیتونیم یه حرکت بزرگی بکنیم...
و بعد فهمیدم اون دکو هست سرم رو به نشانه یک تایید تکون دادم و اون ولم کرد ،چرخیدم سمتش و آروم آروم گفتم:تو اینجا چیکار میکنی؟...
شب تشنم شد و خواستم آب بخورم که تو رو دیدم که آیوچی رو دنبال میکنی برا همین دنبالت اومدم...حالا این چیزا مهم نیست باید برگردیم اردو و کمک خبر کنیم...
تا دکو یه قدم به طرف در برداشت یه دست گنده از تاریک اتاق خارج شد و گردن دکو رو گرفت و بلندش کرد و گفت: تو هیچ جا نمیری!
یکی از اون خلافکارا بود ! دکو خیلی ورجه وورجه میکرد خودشو خلاص کنه و داشت خفه میشدم که این لحظه یه انفجار به صورت اون خلافکار گنده زدم و اون بیهوش شد و دکو رو زانو افتاد و گلوش رو گرفته بود و نفس نفس میزد.
زود رفتم کنارش و گفتم:دکو!حالت خوبه؟!
دکو در حالی که هنوز نفس نفس میزد و سرش پایین بود سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد
و یهو تعداد زیادی خلافکار از تاریکی های ساختمون بیرون اومدن و ما دو تا رو محاصره کردن ،من همون طوری که با اخم و کمی تعجب به اطرافم نگاه میکردم دکو بلند شد و گفت:فک کنم دیگه نمیتونیم کمک خبر کنیم کاچان
یه لبخند پر از غرور زدم و گفتم: گمونم همین طوره دکو😏
اونا حمله کردن و ما پشتمان را به هم چسباندیم و آماده ی حرکت شدیم جرقه های انفجار در دستم میترکیدم و دکو با شلاق سیاه آماده ی حرکت بود...
بعد مدتی مبارزه هنوز پا بر جا بودیم ولی حسابی خسته و لت و پاره شده بودیم که آیوچی از میان تاریکی ها با قدم های آرام و نگاهی با لبخند شیطانی پدیدار شد و گفت: اوه...ببینید کیا اینجان!مثلاً میخواستین منو او بدین احمقا؟...(خنده یا شیطانی)
کینه و عصبانیت در صورت هر دوتامون پدیدار شد که متوجه الکتریک سبز وان فور ال شدم تا خواستم سرم رو بچرخونم و به دکو نگاه کنم دکو با سرعتی سریع تر از صدا به پشت آیوچی رسید با دست چپش چاقوی تو کمربند آیوچی رو روی گردن آیوچی گذاشت و با دست راستش مچ دستای آیوچی رو گرفت به پشت پیچ داد و به این نحو اونو قفل کرد و همون طوری که چاقوی دستش رو فشار میداد داد زد :اگه هر کدومتون یه قدم برداره رئیستون سرشو از دست میده !!!!!
و بعد سرش رو به طرف قیافه ی تعجب زده ی من چرخوند با چشمای آتشین و با اخم و جدیتی عمیق داد زد :برووووووو!!!!!!!!
صداش توی خونه و به خصوص تو ذهنم اکو شد و منظورش رو فهمیدم اون در واقع میگفت «هر چه قدر هم قوی باشیم بیشتر از دویستاشون مونده و ما دو تا نمیتونیم با این همه کوسه در بیوفتیم پس تو بدو اردو و کمک خبر کن ، من میتونم یکمی زمان برای فرارت بخرم پس فقط برو!»
تا صداش رو شنیدم اخمی رو صورتم پدیدار شد و با پایین حرکت دادن سرم تاییدش کردم و با تمام توانم بیرون از خونه دویدم ، دو تا از آدم های آیوچی خواستم دنبالم بیان که صدای دکو رو شنیدم که با صدای عصبی داد زد :اگه برید دنبالش رئیستون رو خودم گور به گور میکنم !!!(نویسنده:اوه اوه داداشمون رگ غیرتش باد کرد فازش تغییر کرد🤭😎)
تا از خونه بیرون اومدم یه انفجار به زمین زدم و خودمو به هوا پرت کردم و با یه انفجار به عقب...
یه لحظه تا خودآگاه به دکو نگاه کردم یه گاز تو اطراف دکو پخش شد و دست و پای دکو سست شد و افتاد زمین ولی تیشرتش رو روی صورتش گرفت و چاقو رو برداشت و به مقاومت و مبارزه ادامه داد تا نتونم دنبالم بیان
اخم رو صورتم غلیظ تر شد و به جلوم نگاه کردم و گفتم:تچ😡...لعنتی!دکو نگران نباش من برمیگردم !
با هرچی که در توان داشتم به طرف اردو میرفتم ، چند قدمی اردو بودم که گوشیم زنگ خورد در حالی که میدویدیم گوشیم رو از جیبم برداشتم ببینم کیه که دیدم شماره ی دکو هست تا اینو دیدم دو قدم مونده به اردو ایستادم و گوشی برداشتم و با دستی لرزان به طرف گوشم بردم و صدای آیوچی رو شنیدم که گفت: تو چقدر خنگی!هدف اصلی ما همین پسره بود که دو دستی تحویلش دادی پسر جون!بقیه مخلفات بودین که میتونستیم با فروختنتون یه چند گرونی به دست بیاریم..پسرک احمق تا تو اونا رو خبر کنی ما دوست عزیزت رو برداشتیم و پا به فرار گذاشتیم پس اگه میخوای برای آخرین بار ببینیش برگرد...!
که اون لحظه صدای دکو از پشت گوشی بلند شد و داد زد :کاچان! گوش نده! تو نباید گیر بیوفتی!
که صدای یکی دیگه اومد که گفت:اوروساییییی(ترجمه: خفه شو ✨)
- ۷.۶k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط