سناریو:زخم التیامی/ادامه پارت ۴
سناریو:زخم التیامی/ادامه پارت ۴
_امروز شنبه. چند روزی میشه که یاد گرفتم بدون آسیب زدن به خودم از قدرتم استفاده کنم. آلمایت بهم گفت باید کم کم از مقدار بیشتری از قدرتم استفاده کنم. با اینکه پیشرفت بزرگی کردم ولی یجورایی خوشحال نیستم. با این اتفاق کاچان بیشتر ازم متنفر شد. انگار از اینکه اومدم ua خوشش نمیاد. خب معلومه که نمیاد. اگه نمیومدم ua، بازم این واکنش رو داشت؟ یا شاید هم خوشحال میشد...
رفت صفحه یکی به آخر
_امروز پنج شنبه--دو روز از بازنشستگی آلمایت میگذره. امشب کاچان باهام تو زمین بتا مبارزه کرد. راستش، من بهش آسیب زدم. از این موضوع ناراحتم. راستش حاضر بودم اون منو بزنه ولی من باعث آسیب دیدنش نشم. هردو مون تنبیه شدیم. و یه چیزی امشب برام دردناک بود. کاچان؛ اون خودشو مقصر میدونست. میگفت چرا اون؟ چرا اون باید کسی باشه که کار آلمایت رو تموم کرده؟ چرا؟ از حرفای کاچان حالم گرفته شد. دفتر خاطرات عزیزم. راستش، یه لحظه به ذهنم رسید اگه میرئو جانشین یکی برای همه میشد، اون موقع همه چی بهتر نبود؟ اگه من نمیومدم ua، بهتر نبود؟ اگه اصلا من نبودم، من وجود نداشتم، بهتر نبود؟ ...بیخیال دارم هذیون میگم. اتفاقاتی که افتاده رو نمیشه به عقب برگردوند. بهتره برم بخوابم...
از نوشته هاش خشکم زد. نفسم بند اومده بود. تو هر صفحه یه کلمه مشترک بود. کاچان...
از نکشته هاش لجم گرفت و دفتر رو کردم یه طرف. بعد زیر لب گفتم"لعنت بهت دکو! اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی..." و رفتم طرف در.
داشتم میرفتم سمت خروجی که صدای دکو اومد. ناخودآگاه واکنش نشون دادم. چسبیدم به دیوار و منتظر موندم بیاد. رو زمین فرود اومد. متوجه من نبود. با خودش میگفت"آخیش کسی نفهمید رفتم قهرمان بازی" حرص خوردم. تو دلم گفتم"قهرمان بازی، ها؟!" بعد گفتم"هوی دکو ی نفله! اول صبحی کجا غیبت زد؟!" شوکه شد. برگشت سمتم و گفت" اوه! سلام کاچان" و شروع کرد دروغ گفتن. گونه اش رخم شده بود.
رفتم سمتش. حتی وقتی باهاش روراست بودی بازم همچی رو پنهون میکرد. دیگه حرصم در اومد. یقه اش رو گرفتم و شروع کردم داد زدن. یهو دیدم گونه اش دوباره داره خون میاد. پس ولش کردم و رفتم داخل. بعد یه جعبه کمک های اولیه گزاشتم جلوش و رفتم تو اتاق. حس خوبی نداشتم. انگار چیزی رو فهمیده بودم که نباید میفهمیدم. یه چیز شوم...
_امروز شنبه. چند روزی میشه که یاد گرفتم بدون آسیب زدن به خودم از قدرتم استفاده کنم. آلمایت بهم گفت باید کم کم از مقدار بیشتری از قدرتم استفاده کنم. با اینکه پیشرفت بزرگی کردم ولی یجورایی خوشحال نیستم. با این اتفاق کاچان بیشتر ازم متنفر شد. انگار از اینکه اومدم ua خوشش نمیاد. خب معلومه که نمیاد. اگه نمیومدم ua، بازم این واکنش رو داشت؟ یا شاید هم خوشحال میشد...
رفت صفحه یکی به آخر
_امروز پنج شنبه--دو روز از بازنشستگی آلمایت میگذره. امشب کاچان باهام تو زمین بتا مبارزه کرد. راستش، من بهش آسیب زدم. از این موضوع ناراحتم. راستش حاضر بودم اون منو بزنه ولی من باعث آسیب دیدنش نشم. هردو مون تنبیه شدیم. و یه چیزی امشب برام دردناک بود. کاچان؛ اون خودشو مقصر میدونست. میگفت چرا اون؟ چرا اون باید کسی باشه که کار آلمایت رو تموم کرده؟ چرا؟ از حرفای کاچان حالم گرفته شد. دفتر خاطرات عزیزم. راستش، یه لحظه به ذهنم رسید اگه میرئو جانشین یکی برای همه میشد، اون موقع همه چی بهتر نبود؟ اگه من نمیومدم ua، بهتر نبود؟ اگه اصلا من نبودم، من وجود نداشتم، بهتر نبود؟ ...بیخیال دارم هذیون میگم. اتفاقاتی که افتاده رو نمیشه به عقب برگردوند. بهتره برم بخوابم...
از نوشته هاش خشکم زد. نفسم بند اومده بود. تو هر صفحه یه کلمه مشترک بود. کاچان...
از نکشته هاش لجم گرفت و دفتر رو کردم یه طرف. بعد زیر لب گفتم"لعنت بهت دکو! اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی..." و رفتم طرف در.
داشتم میرفتم سمت خروجی که صدای دکو اومد. ناخودآگاه واکنش نشون دادم. چسبیدم به دیوار و منتظر موندم بیاد. رو زمین فرود اومد. متوجه من نبود. با خودش میگفت"آخیش کسی نفهمید رفتم قهرمان بازی" حرص خوردم. تو دلم گفتم"قهرمان بازی، ها؟!" بعد گفتم"هوی دکو ی نفله! اول صبحی کجا غیبت زد؟!" شوکه شد. برگشت سمتم و گفت" اوه! سلام کاچان" و شروع کرد دروغ گفتن. گونه اش رخم شده بود.
رفتم سمتش. حتی وقتی باهاش روراست بودی بازم همچی رو پنهون میکرد. دیگه حرصم در اومد. یقه اش رو گرفتم و شروع کردم داد زدن. یهو دیدم گونه اش دوباره داره خون میاد. پس ولش کردم و رفتم داخل. بعد یه جعبه کمک های اولیه گزاشتم جلوش و رفتم تو اتاق. حس خوبی نداشتم. انگار چیزی رو فهمیده بودم که نباید میفهمیدم. یه چیز شوم...
- ۱۰۳
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط