قسمت بیست و سه
سالها آرامآرام گذشتند.
همهشان ۲۵ ساله شده بودند.
شش دوست، با وجود تغییر مدرسه و بعدتر ورود به دانشگاه، هنوز ارتباطشان را حفظ کرده بودند.
جونهو و مینجی هم همچنان کنار هم بودند.
سوآ با تههیون وارد رابطه شده بود و سئولآ هم با دویون وارد رابطه شده بود.
هر دو برای آیندهشان سخت تلاش میکردند.
جونهو بیشتر وقتش را صرف یادگیری برنامهنویسی، هوش مصنوعی و مدیریت میکرد.
مینجی هم با جدیت درس میخواند و کمکم به رؤیای پزشک شدن نزدیکتر میشد.
چهار دوستشان هم هرکدام مسیر خودشان را داشتند، اما هنوز همان جمع قدیمی بودند.
گاهی آخر هفتهها دور هم جمع میشدند و ساعتها حرف میزدند.
یک شب، هر شش نفر در یک کافه نشسته بودند.
تههیون لیوانش را روی میز گذاشت.
«بچهها، باورم نمیشه دیگه بیستوچند سالمونه.»
دویون خندید.
«تو هنوز همون آدم قبلی هستی.»
تههیون اخم کرد.
«یعنی چی؟»
سوآ جواب داد:
«یعنی هنوز عقلت کمه.»
همه خندیدند.
جونهو به مینجی نگاه کرد.
مینجی هم لبخند زد.
آن شب، هیچکس نمیدانست چند ماه بعد، خبری قرار است مسیر زندگی جونهو را تغییر دهد.
چند روز بعد، جونهو نامهای دریافت کرد.
پیشنهادی برای ادامه تحصیل در چین.
او مدت زیادی به نامه خیره ماند.
چیزی که همیشه برای آیندهاش میخواست، حالا روبهرویش قرار گرفته بود.
اما پذیرفتنش یعنی دور شدن از مینجی.
و این تصمیم، آسان نبود.
ادامه دارد...
همهشان ۲۵ ساله شده بودند.
شش دوست، با وجود تغییر مدرسه و بعدتر ورود به دانشگاه، هنوز ارتباطشان را حفظ کرده بودند.
جونهو و مینجی هم همچنان کنار هم بودند.
سوآ با تههیون وارد رابطه شده بود و سئولآ هم با دویون وارد رابطه شده بود.
هر دو برای آیندهشان سخت تلاش میکردند.
جونهو بیشتر وقتش را صرف یادگیری برنامهنویسی، هوش مصنوعی و مدیریت میکرد.
مینجی هم با جدیت درس میخواند و کمکم به رؤیای پزشک شدن نزدیکتر میشد.
چهار دوستشان هم هرکدام مسیر خودشان را داشتند، اما هنوز همان جمع قدیمی بودند.
گاهی آخر هفتهها دور هم جمع میشدند و ساعتها حرف میزدند.
یک شب، هر شش نفر در یک کافه نشسته بودند.
تههیون لیوانش را روی میز گذاشت.
«بچهها، باورم نمیشه دیگه بیستوچند سالمونه.»
دویون خندید.
«تو هنوز همون آدم قبلی هستی.»
تههیون اخم کرد.
«یعنی چی؟»
سوآ جواب داد:
«یعنی هنوز عقلت کمه.»
همه خندیدند.
جونهو به مینجی نگاه کرد.
مینجی هم لبخند زد.
آن شب، هیچکس نمیدانست چند ماه بعد، خبری قرار است مسیر زندگی جونهو را تغییر دهد.
چند روز بعد، جونهو نامهای دریافت کرد.
پیشنهادی برای ادامه تحصیل در چین.
او مدت زیادی به نامه خیره ماند.
چیزی که همیشه برای آیندهاش میخواست، حالا روبهرویش قرار گرفته بود.
اما پذیرفتنش یعنی دور شدن از مینجی.
و این تصمیم، آسان نبود.
ادامه دارد...
- ۳.۱k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط