#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۳۶: گفتوگوی پادشاه با خانوادهی سوآ
پادشاه چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش را از سوآ گرفت و به پدر و مادرش دوخت.
_ میخوام با شما صحبت کنم.
پدر سوآ جا خورد.
_ با… ما؟
پادشاه با لحنی آرام اما بیچونوچرا گفت:
_ بله. فقط شما.
سکوت سنگین شد.
سوآ نگران شد.
_ بابا… مامان…
پادشاه دستش را بالا برد.
_ نگران نباش دخترم. فقط گفتوگوعه
سوآ اخم کرد.
جونگکوک آهسته گفت:
_ بهشون اعتماد کن.
پادشاه اشاره کرد و آنها سه نفر کمی دورتر رفتند، جایی نزدیک صخرهها، کنار دریا.
بادی سرد میوزید، کت پادشاه کمی تکان میخورد، و محافظها دورادور نگهبانی میدادند تا کسی نزدیک نشود.
پادشاه مستقیم به پدر سوآ نگاه کرد.
_ اسم شما؟
پدر سوآ با کمی لرزش گفت:
_ سو هان، قربان.
پادشاه سر تکان داد.
_ و شما؟
به مادرش نگاه کرد.
_ خانم...؟
_ مینجون، اعلیحضرت.
پادشاه لحظهای ساکت شد، بعد آهسته گفت:
_ شما دختر شجاعی تربیت کردید.
مادر سوآ لبخند کمرنگی زد.
_ گاهی بیشازحد شجاع.
پادشاه نگاهش را سمت دریا چرخاند.
_ من دشمن عشق نیستم، ولی...
مکث کرد.
_ پسر من جانشین تاج و تخت بود.
پدر سوآ با احترام گفت:
_ میدونیم قربان.
_ و حالا...
پادشاه آرام گفت.
_ از تاج و تخت گذشته. برای دختر شما...
سکوت.
فقط صدای موج.
_ اگه این تصمیم، اشتباه باشه، نه فقط زندگی اون، بلکه آیندهی کشور رو تغییر میده.
پدر سوآ نفس عمیق کشید.
_ قربان... ما هیچوقت خواستار همچین اتفاقی نبودیم. دخترمان فقط دنبال صداقت بود.
پادشاه با نگاهی دقیق گفت:
_ من این رو توی چشماش دیدم.
مادر سوآ گفت:
_ سوآ گاهی لجبازه ولی اگه چیزی یا کسی رو انتخاب کنه... حاضره دنیا رو پاش بزاره.
پادشاه آرام خندید.
_ مثل پسر من.
مکث کوتاهی کرد.
_ میخوام بدونم شما چه نظری دارید؟ آیا واقعاً میخواید دخترتون با کسی ازدواج کنه که از سلطنت گذشته؟ مردی که دیگه جایگاهی برای محافظت نداره؟
سو هان نگاهی به همسرش انداخت.
سکوت میانشان چند ثانیه طول کشید.
بعد گفت:
_ قربان... اگه اون دوتا خوشحال باشن جایگاه مهم نیست.
پادشاه آهسته نفس کشید.
_ پس شما حاضرید بهای این خوشحالی رو بدید؟
پدر سوآ جدی گفت:
_ هرچی باشه.
پادشاه دقیق نگاهش کرد.
_ حتی اگه باعث شه کل کشور دربارهی دخترتون حرف بزنه؟
مادر سوآ، بدون تردید گفت:
_ بله، قربان. چون ما به دخترمون ایمان داریم.
لحظهای سکوت سنگین گذشت.
پادشاه سرش را پایین انداخت… و لبخند کمرنگی زد.
_ جواب درخور خانوادهای استثنایی.
پدر و مادر نفس راحتی کشیدند.
پادشاه برگشت سمت جمعیت.
_ بریم.
وقتی نزدیک شدند سوآ فوراً دوید سمتشان.
_ چی گفت؟ شما رو دعوا کرد؟ یا میخواد منو زندانی کنه؟
مادر سوآ آرام گفت:
_ نه عزیزم… فقط گفت باید باورش کنیم.
سوآ جا خورد.
_ چی رو باور کنیم؟
پادشاه در سکوت از کنارشان رد شد.
جونگکوک جلو آمد.
پادشاه مکث کرد، برگشت و رو در رو ایستاد.
چشم در چشم.
_ با پدر و مادرش حرف زدم. حالا با تو باید حرف بزنم.
جونگکوک نفسش را آهسته بیرون داد.
سوآ آرام گفت:
_ جونگکوک…
پادشاه لبخند ملایمی زد.
_ نگران نباش دخترم، اینبار گفتوگو، بدون جنازه هست.
تهیونگ زیر لب:
_ شکر خدا بالاخره یکی شوخی سلطنتی کرد.
و همه کمی آرام نفس کشیدند…
ولی حسِ موجی که داشت از دور بلند میشد، هنوز زیر پوست لحظات بود.
یک گفتوگوی دیگر در راه بود...
گفتوگوی مردی که پادشاه بود، و پسری که خودش را از تاج و تخت جدا کرده بود...
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
بالاخره بعد از مدت ها پارت جدید😃😂
بازم مثل قبلا حمایتم کنیداااااا😁😆❤
پارت ۲۳۶: گفتوگوی پادشاه با خانوادهی سوآ
پادشاه چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش را از سوآ گرفت و به پدر و مادرش دوخت.
_ میخوام با شما صحبت کنم.
پدر سوآ جا خورد.
_ با… ما؟
پادشاه با لحنی آرام اما بیچونوچرا گفت:
_ بله. فقط شما.
سکوت سنگین شد.
سوآ نگران شد.
_ بابا… مامان…
پادشاه دستش را بالا برد.
_ نگران نباش دخترم. فقط گفتوگوعه
سوآ اخم کرد.
جونگکوک آهسته گفت:
_ بهشون اعتماد کن.
پادشاه اشاره کرد و آنها سه نفر کمی دورتر رفتند، جایی نزدیک صخرهها، کنار دریا.
بادی سرد میوزید، کت پادشاه کمی تکان میخورد، و محافظها دورادور نگهبانی میدادند تا کسی نزدیک نشود.
پادشاه مستقیم به پدر سوآ نگاه کرد.
_ اسم شما؟
پدر سوآ با کمی لرزش گفت:
_ سو هان، قربان.
پادشاه سر تکان داد.
_ و شما؟
به مادرش نگاه کرد.
_ خانم...؟
_ مینجون، اعلیحضرت.
پادشاه لحظهای ساکت شد، بعد آهسته گفت:
_ شما دختر شجاعی تربیت کردید.
مادر سوآ لبخند کمرنگی زد.
_ گاهی بیشازحد شجاع.
پادشاه نگاهش را سمت دریا چرخاند.
_ من دشمن عشق نیستم، ولی...
مکث کرد.
_ پسر من جانشین تاج و تخت بود.
پدر سوآ با احترام گفت:
_ میدونیم قربان.
_ و حالا...
پادشاه آرام گفت.
_ از تاج و تخت گذشته. برای دختر شما...
سکوت.
فقط صدای موج.
_ اگه این تصمیم، اشتباه باشه، نه فقط زندگی اون، بلکه آیندهی کشور رو تغییر میده.
پدر سوآ نفس عمیق کشید.
_ قربان... ما هیچوقت خواستار همچین اتفاقی نبودیم. دخترمان فقط دنبال صداقت بود.
پادشاه با نگاهی دقیق گفت:
_ من این رو توی چشماش دیدم.
مادر سوآ گفت:
_ سوآ گاهی لجبازه ولی اگه چیزی یا کسی رو انتخاب کنه... حاضره دنیا رو پاش بزاره.
پادشاه آرام خندید.
_ مثل پسر من.
مکث کوتاهی کرد.
_ میخوام بدونم شما چه نظری دارید؟ آیا واقعاً میخواید دخترتون با کسی ازدواج کنه که از سلطنت گذشته؟ مردی که دیگه جایگاهی برای محافظت نداره؟
سو هان نگاهی به همسرش انداخت.
سکوت میانشان چند ثانیه طول کشید.
بعد گفت:
_ قربان... اگه اون دوتا خوشحال باشن جایگاه مهم نیست.
پادشاه آهسته نفس کشید.
_ پس شما حاضرید بهای این خوشحالی رو بدید؟
پدر سوآ جدی گفت:
_ هرچی باشه.
پادشاه دقیق نگاهش کرد.
_ حتی اگه باعث شه کل کشور دربارهی دخترتون حرف بزنه؟
مادر سوآ، بدون تردید گفت:
_ بله، قربان. چون ما به دخترمون ایمان داریم.
لحظهای سکوت سنگین گذشت.
پادشاه سرش را پایین انداخت… و لبخند کمرنگی زد.
_ جواب درخور خانوادهای استثنایی.
پدر و مادر نفس راحتی کشیدند.
پادشاه برگشت سمت جمعیت.
_ بریم.
وقتی نزدیک شدند سوآ فوراً دوید سمتشان.
_ چی گفت؟ شما رو دعوا کرد؟ یا میخواد منو زندانی کنه؟
مادر سوآ آرام گفت:
_ نه عزیزم… فقط گفت باید باورش کنیم.
سوآ جا خورد.
_ چی رو باور کنیم؟
پادشاه در سکوت از کنارشان رد شد.
جونگکوک جلو آمد.
پادشاه مکث کرد، برگشت و رو در رو ایستاد.
چشم در چشم.
_ با پدر و مادرش حرف زدم. حالا با تو باید حرف بزنم.
جونگکوک نفسش را آهسته بیرون داد.
سوآ آرام گفت:
_ جونگکوک…
پادشاه لبخند ملایمی زد.
_ نگران نباش دخترم، اینبار گفتوگو، بدون جنازه هست.
تهیونگ زیر لب:
_ شکر خدا بالاخره یکی شوخی سلطنتی کرد.
و همه کمی آرام نفس کشیدند…
ولی حسِ موجی که داشت از دور بلند میشد، هنوز زیر پوست لحظات بود.
یک گفتوگوی دیگر در راه بود...
گفتوگوی مردی که پادشاه بود، و پسری که خودش را از تاج و تخت جدا کرده بود...
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
بالاخره بعد از مدت ها پارت جدید😃😂
بازم مثل قبلا حمایتم کنیداااااا😁😆❤
- ۹۱۱
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط