پارت ۵۳ فیک ازدواج مافیایی
پارت ۵۳
مادر ا،ت ویو
پ،ت : آره بزار
م،ت: باشه بیا
و مکالمه رو گذاشتم
(مکالمه تموم شد)
م،ت: حالا میخای چیکار کنی عزیزم ؟
پ،ت : نباید بزاریم بهش دست بزنه چون خانواده ی جئون یه عروس خرابو نمیخان
م،ت: عزیزم جون دخترت در خطره الان برات خانواده ی جئون مهمه ؟
پ،ت: حالا هر چی برو میخام برم حموم
م،ت: باشه فقط سریع
پ،ت : خانواده ی جئونو به ناهار دعوت کن
م،ت: باشه عزیزم
من رفتم بیرون و پدر ا،ت هم رفت حموم
زنگ زدم به مادر جونگکوک
مکالمشون
م،ت: سلام خانم جئون ببخشید مزاحم که نشدم ؟
م،ک: سلام نه صبح بخیر
م،ت : ممنون صبح شماهم بخیر
م،ک: اتفاقی افتاده ؟
م،ت: نه فقط راستش برای ناهار تشریف بیارین خونه ی ما
م،ک: اوه نه مزاحم نمیشیم
م،ت: مزاحم چیه مراحمیت
م،ک : اوه باشه پس من فعلا برم میبینمتون
م،ت : همچمین خدانگهدار
م،ک: خدانگهدار
پایان مکالمه
اوف اینم انجام شد برم ببینم پدر ا،ت اومد از حموم
میخاستم برگردم که یهو با صورت پدرجون روبه رو شدم وای الان چه غلطی کنم
پدرجون : برای چی خانواده ی جئونو دعوت کردی ؟
م،ت: خب همین جوری
پدرجون : راستشو بگو
وای الان چی بگم
م،ت : خب ..... چیزه ...
پ،ت: ا،تو دزدین به مادرش گفتم زنگ بزنه به خانواده ی جئون که باهم هر چه زودتر حلش کنیم
پدرجون : چی ؟ واقعا ؟
م،ت و پ،ت : بله پدرجون
پدرجون : از کجا فهمیدی عروس ؟
م،ت : امروز صبح دیدم ا،ت تو اتاقش نیست
و بعد از چند مین یکی با گوشی ا،ت بهم زنگ زد و منم مکالمشو ظبط کردم
دوباره مکالمه رو گذاشتم
(بعد از پایان مکالمه)
پدرجون : چی مگه میشه ؟
پ،ت : مثل اینکه شده
پدرجون : خوبه کاره خوبی کردین به خانواده ی جئون گفتیم ، من خستم میرم استراحت کنم
پ،ت و م،ت : چشم
کوک ویو
همیشه صبح با خوردن نور خورشید به چشمام بیدار میشدم ولی امروز با خوردن صدای مادرم به گوشم بیدار میشم قضیه چیه ؟
م،ک : کوک کوک پاشو دیگه دیر شد
کوک : کجا دیر شد ؟ ، صبح بخیر
م،ک: خانواده ی کیم برای ناهار دعوتمون کردن
کوک : ایشش (روی تخت میشینه و چشماشو میماله)
کوک : ساعت چند راه میافتیم
م،ک: ۲۰ مین مونده به ۲ ی ظهر حرکت میکنیم که ۲ ی ظهر اونجا باشیم
لباس داری ؟
کوک : ها ؟ آره آره
م،ک : یه جعبه شیرینی ام باید به خدمتکارا بگم بیارن
کوک : شیرینی؟ مگه خاستگاری میرین ؟
م،ک: نه ولی بهتره خونه ی خانواده ی عروس میریم شیرینی ببریم
کوک : حالا دلیل دعوت کردنش چیه ؟ ا،ت حالش خوبه ؟
م،ک : آرع بابا بی دلیله ، نکنه داری عاشقش میشی پسرم؟
کوک : نه بابا
م،ک : باشه تو گفتی و منم باور کردم
کوک : وای مامان تو رو خدا ولم کن
م،ک : باشه بابا ولی دوباره نخابیا ، بریم صبحونه
کوک : باشه
و مامانم رفت
مادر ا،ت ویو
پ،ت : آره بزار
م،ت: باشه بیا
و مکالمه رو گذاشتم
(مکالمه تموم شد)
م،ت: حالا میخای چیکار کنی عزیزم ؟
پ،ت : نباید بزاریم بهش دست بزنه چون خانواده ی جئون یه عروس خرابو نمیخان
م،ت: عزیزم جون دخترت در خطره الان برات خانواده ی جئون مهمه ؟
پ،ت: حالا هر چی برو میخام برم حموم
م،ت: باشه فقط سریع
پ،ت : خانواده ی جئونو به ناهار دعوت کن
م،ت: باشه عزیزم
من رفتم بیرون و پدر ا،ت هم رفت حموم
زنگ زدم به مادر جونگکوک
مکالمشون
م،ت: سلام خانم جئون ببخشید مزاحم که نشدم ؟
م،ک: سلام نه صبح بخیر
م،ت : ممنون صبح شماهم بخیر
م،ک: اتفاقی افتاده ؟
م،ت: نه فقط راستش برای ناهار تشریف بیارین خونه ی ما
م،ک: اوه نه مزاحم نمیشیم
م،ت: مزاحم چیه مراحمیت
م،ک : اوه باشه پس من فعلا برم میبینمتون
م،ت : همچمین خدانگهدار
م،ک: خدانگهدار
پایان مکالمه
اوف اینم انجام شد برم ببینم پدر ا،ت اومد از حموم
میخاستم برگردم که یهو با صورت پدرجون روبه رو شدم وای الان چه غلطی کنم
پدرجون : برای چی خانواده ی جئونو دعوت کردی ؟
م،ت: خب همین جوری
پدرجون : راستشو بگو
وای الان چی بگم
م،ت : خب ..... چیزه ...
پ،ت: ا،تو دزدین به مادرش گفتم زنگ بزنه به خانواده ی جئون که باهم هر چه زودتر حلش کنیم
پدرجون : چی ؟ واقعا ؟
م،ت و پ،ت : بله پدرجون
پدرجون : از کجا فهمیدی عروس ؟
م،ت : امروز صبح دیدم ا،ت تو اتاقش نیست
و بعد از چند مین یکی با گوشی ا،ت بهم زنگ زد و منم مکالمشو ظبط کردم
دوباره مکالمه رو گذاشتم
(بعد از پایان مکالمه)
پدرجون : چی مگه میشه ؟
پ،ت : مثل اینکه شده
پدرجون : خوبه کاره خوبی کردین به خانواده ی جئون گفتیم ، من خستم میرم استراحت کنم
پ،ت و م،ت : چشم
کوک ویو
همیشه صبح با خوردن نور خورشید به چشمام بیدار میشدم ولی امروز با خوردن صدای مادرم به گوشم بیدار میشم قضیه چیه ؟
م،ک : کوک کوک پاشو دیگه دیر شد
کوک : کجا دیر شد ؟ ، صبح بخیر
م،ک: خانواده ی کیم برای ناهار دعوتمون کردن
کوک : ایشش (روی تخت میشینه و چشماشو میماله)
کوک : ساعت چند راه میافتیم
م،ک: ۲۰ مین مونده به ۲ ی ظهر حرکت میکنیم که ۲ ی ظهر اونجا باشیم
لباس داری ؟
کوک : ها ؟ آره آره
م،ک : یه جعبه شیرینی ام باید به خدمتکارا بگم بیارن
کوک : شیرینی؟ مگه خاستگاری میرین ؟
م،ک: نه ولی بهتره خونه ی خانواده ی عروس میریم شیرینی ببریم
کوک : حالا دلیل دعوت کردنش چیه ؟ ا،ت حالش خوبه ؟
م،ک : آرع بابا بی دلیله ، نکنه داری عاشقش میشی پسرم؟
کوک : نه بابا
م،ک : باشه تو گفتی و منم باور کردم
کوک : وای مامان تو رو خدا ولم کن
م،ک : باشه بابا ولی دوباره نخابیا ، بریم صبحونه
کوک : باشه
و مامانم رفت
- ۱۵۸.۱k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط